حموم ِ زنونه

شركت با يكي از آموزشگاه هاي فني قرارداد بسته براي آموزش پرسنل . اين جوريا بود كه ديروز من به جاي حضور بهم رسانيدن در محل كار رفته بودم مركز شهر . ساعت يك بعدازظهر هم كه كلاس تموم شد از اين فرصت طلايي استفاده كردم و رفتم دادم ساعت قديمي و خوش دستم رو كه اشكال پيدا كرده بود دادم درست كردن ، دوربين نازنينم رو كه كيفيت عكس هاش پايين اومده بود و يه اشكال نرم افزاري هم پيدا كرده بود بردم نمايندگي براي تعمير اما آقاي تعمير كار گفت كه دوربين هيچ مشكلي نداره و من تنظيماتش رو به هم ريخته بودم ! ( بعد از يه عمر عكاسي با اين دوربين جاي شگفتي داشت ) يه پارچه ي جديد هم داشتم كه قرار بود ببرم بدم به خياط كه ديگه دير شد و به خياطي نرسيدم . يه كاري هم با عمو كوچيكه ام داشتم و چون محل كارش سر راه بود يه زنگي زدم و با توجه به استقبال باشكوهي كه كرد يه سر رفتم محل كارش كه اتفاقا عمو بزرگه هم اونجا بود و نشستيم كلي گفتيم و خنديديم و چقدر ياد قديما كرديم و ديگه من برگشتم خونه . اين همه كار انجام داده بودم و اين همه هم اين ور و اون ور رفته بودم تازه ساعت 4 رسيدم خونه يعني يكساعت زودتر از هميشه و كلي هم وقت داشتم براي قيلوله !

 

_ رفته بوديم خونه ي خاله ي آقاي خواستگار مهموني كه از خاله جون خواستم عكسهايي كه روز عقد با تبلتشون گرفتن رو بهمون نشون بدن ببينيم .

روز عقد بعد از اينكه عاقد خطبه ي عقد رو خوند گفت من چند تا دعا مي كنم شما آمين بگيد ، بعد شروع كرد  چند تا دعاي قشنگ براي عروس و داماد كرد مثل اينكه الهي خوشبخت باشن و زندگيشون پر بركت باشه و بچه هاي سالم و خوب داشته باشن و ...

از بين عكس هايي كه خاله جون گرفته بود ، توي يكي از عكس ها خواهرزاده ي 13 ساله ي آقاي خواستگار پشت سر من و دايي اش ايستاده ، دو تا دستهاش رو بالا برده ، سرش رو رو به آسمون گرفته و تو حال خودش داره دعا مي كنه . اين عكس اشك منو وسط مهموني در آورد !

_ به اميد خدا برنامه مسافرت عيد همون طور كه خواسته بودم داره جور ميشه !

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:19 توسط دلاك|

به عقيده ي من مهم ترين وظيفه ي يه خانم ، نه خانه داري و شوهر داري و بچه داري بلكه مراقبت از سلامتي و شادابي و آرامش و احساس رضايت خودشه !!!

از نظر من اين يك حكم لازم الاجرا براي هر خانميه كه دلاك صادر كرده !

داستان گردن درد رو كه به خاطر داريد ، خستگي هاي جانكاه آماده كردن يك جشن بي عيب و نقص ظرف دو هفته اون هم دست تنها رو بهش اضافه كنيد تا برسيم به طوفان كارهاي آخر سال محل كار و بدو بدوهاي آماده كردن گزارشات و ارائه در جلسات و ... و ليست كارهايي كه براي خودم تنظيم كرده بودم تا روزهاي پر ترافيك آخر اسفند گرفتار نشم . طبق اين ليست ديروز وقت دكتر پوست داشتم و امروز هم بايد براي سفارش لباس عيد به خياطم سر مي زدم . ديشب كه تا 9 شب مطب دكتر بودم و ديگه رسما از گردن درد كم مونده بود گريه كنم . از خستگي ضعف كرده بودم و درد بي طاقتم كرده بود . وقتي رسيدم خونه و شام خوردم و جون گرفتم تصميم گرفتم برنامه ي امروز رو كنسل كنم و زودتر برم خونه استراحت كنم . به خودم گفتم من به اين استراحت نياز دارم حتا اگر در بدترين حالت كلا عيد بدون لباس باشم !

ظرف دو ماه گذشته آسيب هاي جدي اي به جسمم زدم ، با كم خوابي و بد غذايي و فشار عصبي . حالا وقت جبرانه .

وقت هديه كردن يه ظرف سالاد رنگارنگ و پر ملاط ، يه ليوان شير عسل ، آب پرتقال طبيعي ، غذاي به موقع ، صبحانه هاي متنوع ، خواب آروم و هديه هاي آرامبخش ديگه به خودم ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:30 توسط دلاك|

در اين فصل جديد از زندگي :

_ فولدر آهنگ هاي عروسي رو از گوشي ام ديليت كردم . دليلي نداره ديگه صبح ها تو اتوبوس يار مبارك بادا گوش بدم كه .

_ سايت ها و وبلاگ هاي مرتبط با عروسي و عقد و لباس عروس و سفره عقد و قس علي هذه از اول هفته دارن يه نفس مي كشن !

_ سرچ هام تو گوگل از مدل لباس عروس سال 2015 شيفت شدن روي سايت هاي آشپزي و رسپي هاي ملل ... با اين هدف كه اولين دستپخت عروس پز منويي باشه كه تا حالا كسي نخورده باشه !

_ چالش جديد ذهني ام برنامه ريزي براي يه لحظه ي تحويل سال دو نفره است .

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:24 توسط دلاك|

آنقدر هيجان زده ام كه واقعا در اين لحظه در توانم نيست اون چيزي رو كه اتفاق افتاد بيان كنم .

فكر نمي كردم آنقدر تحت تاثير جو قرار بگيرم كه تمام مدت دستهام بلرزه و گلوم خشك بشه اما شد . در طول خوندن خطبه دستهام رو زير قرآن قايم كردم تا كسي متوجه لرزش شديد دستهام نشه . بعدتر آقاي خواستگار گفت چرا اونطوري نفس نفس مي زدي ؟ هر قدر تلاش مي كردم تمركز كنم روي دعاهايي كه آماده كرده بودم غير ممكن بود . همين كه مراقب باشم قلبم نپره وسط سفره خودش كلي مديريت زمان و مكان بود !

وقتي براي بار سوم عاقد سوالش رو پرسيد ، يه نگاه انداختم تا دست آقاي خواستگار رو پيدا كنم اما دستش پيدا نشد ، آروم بهش گفتم دستت كو ؟ دست گرم و داغش دست يخ و منجمد منو گرفت و از اعماق دلي كه يه گوله آتيش بود بعله گفتم ...

 

از دفترخونه كه بيرون اومديم و مادرها و مهمون ها مراسم نقل پاشي رو بجا آوردن خودم تو كوچه واسه خودم كللللللللللل كشيدم . صبح هم بعد از اينكه از آرايشگاه اومدم خودم براي خودم اسفند دود كرده بودم .

 

به واقع تمام ديشب تا خود صبح از هيجان - اضطراب - شادي - مقداري استرس نخوابيدم . آقاي خواستگار كه سرما خورده بود و تب داشت خوابيد و من تا صبح از پنجره برف شديد رو تماشا كردم و تو مغرم خلاء محض بود .

 

_ عاقو اين تكنولوژي بدجوري بلاي جون مردم شده به خدا . كل فاميل داماد گوشي هاشون رو درآوردن از جاي دندون هاي عروس خانم روي انگشت كوچيكه ي داماد عكس و فيلم مي گيرن كه چي بشه آخه ؟

تو رو خدا دعا كنيد جاي خون مردگي روي انگشتش زود خوب شه آبروم در خطره به مولا !

_ چيزي كه خيلي خوشحالم مي كنه اينه كه آقاي خواستگار حلقه اش رو دوست داره . آقاي خواستگار تو عمرش انگشتر دستش نكرده بود و راستش من اصلا فكر نمي كردم كه اين مرد از حلقه دست كردن خوشش بياد يا اصلا بتونه تحمل كنه كه حلقه دستش باشه . شب قبلش وقتي داشت كت و شلوارش رو آماده مي كرد و كفشش رو واكس مي زد گفتم بميرم الهي تو هيچي ات نو نيست . گفت چرا من حلقه ام نوئه ! گفتم دلت براي حلقه ات تنگ نشده ؟ گفت بدم نمي اومد يه كم دستم مي كردم تو خونه باهاش راه مي رفتم ببينم چه جوري ميشم !!!

خلاصه امروز صبح هم لباس هاش رو كه پوشيد حلقه اش رو برداشت و دستش كرد و گفت واي حلقه ام ببين چه خوشگله !!!

وقتي هم دستش روي فرمون بود هي به دستش نگاه مي كردم و زير زيري مي خنديدم .

_ ديگه لازم به گفتن نيست كه وقتي مادر در وصف لباس من و خوشگلي ام براي همه ي اقوام و آشنايان در پنج قاره سخنراني ها مي كردن كارخونه نيشكر تو دلم آب مي كردن .

 

_ من يه ليست داشتم كه واقعا سعي كردم كسي از قلم نيفتاده و اين ليست لاي قرآن سر عقدم بود . خدا رو به آبروي صاحب قرآن قسم دادم كه آبروي منو پيش اونهايي كه التماس دعا گفتن نبره . همونطور كه گفتم درست نمي تونستم تمركز كنم اما چند بار گفتم خدايا آرزوهاي توي ليست !

_ واقعا نمي دونم جواب اين همه محبت شما رو چه طور بايد بدم ؟ چطور بايد قدرداني كنم ؟ چطور بايد بگم كه چقدر براي اينكه هوام رو داريد سپاسگزارم ؟

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:14 توسط دلاك|

يه موسسه اي هست مخصوص نگهداري از دختران فراري .

دخترهايي كه اونجان آرزوهاي خيلي كوچولويي دارن و خواسته هاي خيلي دم دستي ...

دخترهايي كه اونجان ديگه روي برگشتن به خونه رو ندارن ... يا شايد خانواده هاشون ديگه پذيراي اونها نيستن ...

دخترهايي كه اونجان تشنه ي يه زندگي سالم هستن ...

دخترهايي كه اونجان آينده براشون يه سرابه ...

دخترهايي كه اونجان ...از جنس من و توئن ...

 

شايد بشه با يه گل سر ، با يه كليپس صورتي ، با يه رژ لب قرمز ، با يه لاك سرخابي ، با يه جفت جوراب عروسكي ، با يه شال گل گلي ، با يه صندل رنگي رنگي ، با يه تي شرت شاد ، با يه ساعت ، با يه گردنبند بدل ، با يه انگشتر بند انگشتي ، با يه النگوي رنگ و وارنگ ، با يه تاپ ، با يه شلوارك و با هر چيزي كوچيك ديگه اي شيريني سال نو و عيد نوروز رو براي چند لحظه با تلخي بي پناهي تاق بزنيم ...

 

برنامه بازديد حضوري از اين موسسه و ملاقات و عيدي دادن به دخترها رو بعد از شوور كردنم هماهنگ مي كنم !

من در اين برنامه كمك نقدي يا غير نقدي قبول نخواهم كرد . دوستان نازنيني كه همراه من خواهند بود به ميل و سليقه ي خودشون مي تونن هديه هايي تهيه كنند يا كمك نقدي شون رو شخصا به موسسه تحويل بدن و يا فقط همراهي كنن .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:59 توسط دلاك|

حال اين روزهام رو نمي تونم واقعا توصيف كنم . شايد براي همينه كه نمي نويسم .

يه روز رفتم يه عالمه وسايل تزييني گرفتم و تا شب مشغول تزيين جام عسل و جاي حلقه ي عروس و داماد بودم . ساعت 12 شب وقتي به خودم اومدم كه داشتم از گردن درد مي مردم . يعني رسما داشتم از گردن درد مي مردم هااااا . و از اون روز اين درد با منه . البته شروع درد از اون زماني بود كه بافتني مي بافتم . بعد از اون انگار كه گردنم حساس شده ديگه هر وقت يه مدت طولاني سرم پايين مي مونه درد شروع ميشه . اون روز هم كه كلا از خود بيخود شده بودم و واسه يه نوك انگشت عسل زدم خودم رو ناقص كردم والله .

حالا شبي كه فرداش قرار بود بريم آزمايشگاه من از گردن درد نصفه شب بيدار شدم . پا شدم رفتم يه استامينوفن كديين خوردم و بعد از كلي تلاش براي تنظيم زاويه و طرز قرارگيري بالش و گردن و جهت درد خوابم برد . فردا صبح تو آزمايشگاه نزديك بود منو به جرم اعتياد دستگير كنن و ببرن كمپ ترك اعتياد بستري كنن . هيچي ديگه آزمايشمون انجام نشد ! حالا بايد سه روز بگذره تا تاثير اين دارو از بدن عروس خانم معتاد انگل جامعه بيرون بره . وقتي هم به آدم ميگن نبايد قرص بخوري همه جاي آدم درد مي گيره اينجوريه كه از اون روز از سردرد و گردن درد دارم ريق رحمت رو سر مي كشم ...

 

ما هنوز هيچ خريدي نكرديم . در اين لحظه هم كه من اينجا نشستم آقاي خواستگار رفته برام قرآن بخره . خدا مي دونه كه چقدر ذوق بوسيدن اون قرآن رو دارم . مادر هم از طلافروشي زنگ زد چون رفته بود برام زيرلفظي بخره ...

البته كه فردا رو مرخصي گرفتم و ظرف همين سه روز بايد همه كارهامون رو بكنيم . عقد مختصره و خيلي جاي نگراني نيست .

خب ديگه منو نمي بينيد تا روز پاتختي ! منظورم شنبه است .

 

يقين داشته باشيد كه تو اون لحظات خاص به يادتون هستم و عهدم رو با ياران جان به جا خواهم آورد ...

شما هم روز جمعه منو از ياد نبريد .

اين واقعا درگيري ذهني منه كه چه جوري بايد بعله بگم . آخه من دلم نميخواد از كسي اجازه بگيرم !

 

 

 

 گلبرگ برگ گل عزيز دعاي مخصوص من براي شفاي كامل و تندرستي هميشگي تو خواهد بود .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:16 توسط دلاك|

براي جمعه اول اسفند از دفترخونه وقت گرفتيم .

و فقط يك هفته براي كارهامون وقت داريم . بنابراين من از خيلي از خريدها و حاشيه ها درز گرفتم تا آرامش و شاديم كمرنگ نشه .

 

لوكيشن آشپزخونه ي خونه ي مادر :

من : فردا برنامه ات چيه ؟

آقاي خواستگار : استراحت و لاغير !

من : دو ساعت وقت داري با هم يه جايي بريم ؟

آقاي خواستگار : اگه بذاري تا هر وقت ميخوام بخوابم آره !

من : سكوت

آقاي خواستگار : كجا ميخواي بريم ؟

من : يه مهمون دارم كه ميخوام خودم برم دعوتش كنم !

آقاي خواستگار : (با استرس ) كي ؟ مگه قرار نشد شلوغش نكنيم ؟ حالا تو ميخواي بري مهمون دعوت كني ؟

من : بغض

آقاي خواستگار : تعجب

آقاي خواستگار در حاليكه تقريبا ديگه دو سانت با من فاصله داره : مهمونت كيه ؟

من در حاليكه دارم فكم رو فشار ميدم تا بغضم نتركه : منو مي بري سر مزار بابات ؟

آقاي خواستگار سرش رو انداخت پايين و رفت نشست كنار شومينه بعد از چند دقيقه با چشمهاي قرمز رفت تو آشپزخونه براي همه چاي ريخت !

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:1 توسط دلاك|

ما فرداشب به اولين جشن عروسي زندگي مشتركمون دعوت شديم .

و اين برام خيلي خيلي شيرينه . اينكه كارت عروسي به دستت برسه و ببيني يك خانواده بودنتون پشت اين كارت به رسميت شناخته شده يه مزه ي ديگه اي داره .

و تمام اين هفته با تمام قدرت موتور در تدارك آماده شدن براي اين عروسي بودم . اگر چه كه من اصلا اهل لباس شب نبوده و نيستم اما در دومين بوتيكي كه وارد شدم يه دست لباس ديدم كه براي من دوخته شده بود . فروشنده با يه قيمت باورنكردني اين لباس رو به من فروخت اون هم لباسي كه دقيقا مطابق سليقه ي من يه كار خيلي ظريف روش داره .

توي اتاق پرو وقتي دلاك رو تو اون لباس فاخر ديدم گفتم دلاك بالاخره به آرزوي نوجووني ات رسيدي !

داستان از اين قرار بود كه وقتي نوجوون بودم ليلا ف ر و ه ر يه آهنگي خوند كه مي گفت " تپش تپش واي از تپش " و تو كليپ اين ترانه ليلا يه لباس يقه قايقي پوشيده بود . من هم در حسرت پيرهن عروسكي يقه قايقي ، هر روز بعدازظهر كه مامان مي خوابيد ، دامن ماكسي دورچين صورتي ام رو از يقه تنم مي كردم و كش دور كمرش رو روي شونه هام تنظيم مي كردم و جلوي آينه با اين آهنگ مي رقصيدم و لذت دنيا رو مي بردم !

حالا ديگه يه پيرهن يقه قايقي دارم !

 

_ خوشبختي شايد همين باشه كه مادر ذوق و شوق لباس خريدن و ست بودن لباس من و آقاي خواستگار رو بيشتر از خودمون داره . سفارش مي كنه كه آقاي خواستگار كروات همرنگ لباس تو نداره ها ! سفارش مي كنه كه چرا اينقدر اين ماشين كثيفه مگه عروس نمي خواد سوار اين ماشين بشه ؟

خوشبختي شايد همين باشه كه دونه هاي عشقي كه كاشته بودي داره سبز مي كنه ، حتما يه روزي درخت تنومندي ميشه كه به بار مي شينه ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:34 توسط دلاك|

من امروز خيلي چيزها رو بايد تو اينترنت سرچ كنم :

_ يه دفترخونه ي تر و تميز و شيك كه سفره عقدش خوشگل باشه

_ تقويم سال 94 براي چك كردن اينكه تاريخ عقد با ايام فاطميه تداخل نداشته باشه

_ ...

يه عالمه موضوع ديگه براي سرچ داشتم كه عنوانشون يادم رفته اما دلشوره انجامشون دست و پام رو لق كرده .

_ مامان جانم از شدت جوگيري ديشب برگشته ميگه تو كه ميگي چند روز مرخصي طلب داري خب يه هفته مرخصي بگير كارهاتو بكن اول اسفند عقد كنيد !

يكي نيست بهش بگه آخر مادر من فقط حاضر كردن خود تو يه نفر 72 ساعت كار ميبره .

ووووووووووووووووووووي من برم خيلي كار دارم .

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:57 توسط دلاك|

بغض داشت خفه ام مي كرد ! تنم داغ داغ شده بود احساس مي كردم آتيش از سرم بلند ميشه وقتي كه همكارم گفت اون پسري كه براي داماد شدن منتظر چند قلم اسباب خونه اي بود كه قولش رو ازش گرفته بودن ، زنگ زده براي عروسي دعوتتون كرده و گفته اگه قبول مي كنيد مي خواد براتون ماست و عدس و عسل از محصولات خودشون بفرسته و شما بريد از ترمينال بگيريد !!!

گفتم بهش بگو فقط و فقط دعاش رو ميخواهيم . براي من و دوستهام دعا كنه كافيه .

بعد فكرم رفت به سفره ي هفت سيني كه تازه عروس و داماد دعاي تحويل سال رو دورش مي خونن ، دلم لرزيد واسه اون لحظه اي كه عروس خانم با ذوق و شوق سفره هفت سين مي چينه ، دلم لرزيد

خدايا همه چيز بهشون بده

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:54 توسط دلاك|


آخرين مطالب
»
» موتور دوستي با دلاك رو هندل زدم
» فصل نو
» ديشب خدا تا صب رو سرمون نقل مي پاشيد ...
» تا من برگردم بهش فكر كنيد
» بي اجازه ي بزرگترها هم ميشه ؟
» پدرشوهري كه ندارم
» تپش تپش
» تازه ديشب در جريان قرار گرفتم كه قراره ...
» خداي اون پسر دهاتي

Design By : Pichak