حموم ِ زنونه

من تحقيقات و مشورت گرفتن هام همچنان ادامه داره ، دو تا موسسه خيريه قول مساعدت و معرفي مورد مناسب و مطابق با شرايط من رو دادن البته موارد بسيار زيادي رو هم معرفي كردند كه هيچكدوم دقيقا اون شرايطي كه مدنظر من بود رو نداشت .

از طرف ديگه چون من نمي دونستم چقدر منبع مالي در اختيارم خواهد بود دقيقا نمي تونستم تصميم بگيرم كه چه كاري مي تونم براي يه زوج تازه عروس و داماد انجام بدهم بنابراين نظر نهايي ام اين شد كه اقدام كنم براي جمع كردن پول ، در اين فاصله در جستجوي اون زوج مناسب هم باشم .

_ به هر حال اگر شما هم زوجي رو سراغ داريد كه مستحق و آبرومند باشند مي تونيد معرفي كنيد . ( تاكيد من بر اينه كه در مورد اين خانواده حتما تحقيق بشه و ازشون بازديد داشته باشيم )

_ هر پيشنهاد يا راهكار مفيدي براي قوت بخشيدن به كيفيت اين كار به نوعي كمك در اين راه خواهد بود .

_ ممكنه مبلغ جمع آوري شده در اختيار اين موسسات خيريه قرار بگيره تا با توجه به تجربه و تخصص اونها به بهترين شكلي اين كمك به اهلش رسونده بشه ولي حتما من شخصا از وضعيت اون خانواده بازديد خواهم كرد و بر كليه مراحل كار نظارت خواهم داشت ( هر يك از شما مي تونيد در هر مرحله از كار با من همراه باشيد ) .

_ خواهشم اينه كه در صورت واريز مبلغ از مطرح كردن مبلغ واريزي يا شخص واريز كننده حتا در كامنتهاي خصوصي هم پرهيز كنيد . ( دوست ندارم بدونم كي چقدر كمك كرده )

 

شماره كارت سيبا :               2436-9833-9918-6037

 

 به نام   :                                   زيبا افشار

 

هر سوالي در اين خصوص داشتيد به ديده منت !

توضيحات بيشتر و نتيجه ي قطعي متعاقبا اعلام خواهد شد !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 15:4 توسط دلاك|

تو اين دنيا براي من هنوز دلخوشي هاي فراووني هست فكر نكنيد پاي رفتنم شكسته ها ... همچنان مي تونيد به اين دلاك اميد داشته باشيد .

هنوز موزه هاي زيادي تو اين شهر هست كه من كشفشون نكردم و من اين قابليت رو دارم كه يه موزه بشه سوژه ي يك ماه شادماني من .

هنوز كوچه هاي زيادي تو اين شهر هست كه مي شه با عشق ازشون گذر كرد .

هنوز جنوب شهر هست . هنوز تماشاي انگيزه ي مردم تو كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر براي اين جرعه جرعه نوشيدن جام زندگي برام نهايت لذت رو داره .

هنوز هم بازار بزرگ هست .

هنوز جمعه بازار پروانه هست .

هنوز هم سينما فيلم هاي جديد مياره .

هنوز هم تياتر هست . هنوز هم اجراهاي محشري به صحنه ميره .

هنوز كلوپ هاي طراحي هست .

هنوز ميدون انقلاب پره كتابفروشيه .

هنوز نويسنده ها شاهكارهاي ادبي خلق مي كنن .

هنوز جعبه ي مداد رنگي هام رو دارم .

هنوز هزاران طرح نكشيده دارم .

هنوز يه عالمه رنگ لاك هست كه من تا حالا نداشتمشون .

هنوز يه عالمه طرح براي ديزاين ناخن هست كه من تا حالا نكشيدمشون روي ناخن هام .

هنوز دوستهام هستند . همون گلبرگ هاي گل داوودي كه وقت اذان برام دعا مي كنن ، تو حرم امام رضا به يادم مي افتن و دلشون براي آرزوهام مي لرزه ، كه هر شب قبل از خواب برام دعا مي كنن ...

هنوز شماها هستيد با كامنت هاي آرام بخشتون .

هنوز سجاده ي مادرم به اميد عاقبت به خيري من به درگاه خدا پهن ميشه .

هنوز مادر هر روز صبح به گنجشك ها دانه مي ده به اميد گشايش كارهاي ما .

هنوز عشق گويي گدازه هاي آتشفشان سوزاننده از قلبم فرو مي ريزد .

هنوز ميشه به اين زندگي اميد داشت ... هنوز اين زندگي خيلي خيلي زيباست ...

 

_ كامنت هاي پست قبل رو دلم نمياد تاييد كنم . دوست دارم هي اين آبنبات هاي شيرين رو تو دهنم نگه دارم و مزه مزه شون كنم . قطعا شماها يكي از معجزات خداوند در زندگي من هستيد . دست تك تك دوستاني رو كه براي پست قبل كامنت گذاشتن مي بوسم . الهي خدا گشايش هاي معجزه گرش رو به زندگي هاتون ببخشه ...

_ ديروز من و مادر رفتيم حسن آباد باز دوباره يه عالمه كاموا خريديم . قرار بود يكي از خانمهاي همكار يه مدل خاص ژاكت رو بهم ياد بده ، براي همين يه كلاف سبز خوش رنگ گرفتم تا يه ژاكت كوچولو ببافم و ياد بگيرم . وقتي برگشتيم خونه كامواي سبز رو به آقاي خواستگار نشون دادم و گفتم اينو گرفتم براي پسرمون ژاكت ببافم . كلاف كاموا رو از من گرفته و بوسش مي كنه ميگه الهي قربونش برم !!! بغض داشت خفه ام مي كرد .

تا شب هم راه مي رفت مي گفت : ژاكت پسرمو خوشگل ببافي ها !

يه همچين زن و شوهر هلاك بچه اي هستيم ما !

_ يه پست كامل بايد بنويسم در مورد اينكه خواهرم داره براي زندگي به شهرستان مهاجرت مي كنه ! به قول خارجي ها  move مي كنه ...

 

* دوستي با دلاك :

_ در راستاي دوستي با دلاك تو گير و دار اسباب كشي خواهرك هيچ كار سنگيني انجام ندادم ، تا وقتي بقيه براي كمك بودن ، خودم رو نخود هر آشي نكردم و خلاصه اينكه خودم رو هلاك نكردم و هر چيزي رو كه فكر كردم ممكنه سنگين باشه دست بهش نزدم و بي رودربايستي گفتم بذاريد آقاي خواستگار يا آقاي باجناق بياد انجامش بده !

نتيجه هم اين بود كه يكي برگشت گفت : چقدر جونتو مي خواي !!!

و من تو دلم يه چشمك به دلاك زدم كه همينه !

_ وقتي مامان بدون هماهنگي با من مهمون دعوت كرد ، من برنامه گردش با دوست عشقولكي ام رو نصفه كاره ول نكردم بدوم برم خونه ببينم مامان كاري داره يا نه ! با دوست خوبم يه عصر پاييزي خوب رو سپري كردم .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 10:16 توسط دلاك|

اومد دنبالم  . تو راه گفتم ببين من اصلا حوصله ندارم ، حالم خوب نيست ميشه منو ببري بذاري خونه يه شب ديگه بريم بيرون ؟ گفت به هيچ وجه !

فكر كردم چون دلم گرفته ميخواد منو ببره بيرون يه هوايي به كله ام بخوره غافل از اينكه ميخواد قفل سكوت نه ماهه اش رو بشكنه ...

منو با خودش برد نوك اون كوه بلند . نشستيم تو آلاچيق كنار بخاري داغ داغ . گفت بگو كدوم بخشش بيشتر اذيتت مي كنه ؟ و چشمهاي خودش سرخ شد ( وقتي چشمهاي آقاي خواستگار سرخ ميشه يعني داره مقاومت مي كنه كه اشك هاش نريزه ) و من فقط بغض كردم و هيچ نگفتم . و خودش شروع كرد از روز اولي كه اين دفتر رو گرفتند مرور كرد تا رسيد به گرفتاري هاي اين ماه و ماه آينده اش . گفت تمام اين مدت سعي كردم تو متوجه نشي كه اوضاعم چقدر وخيمه ولي الان حقته بدوني كه چه وضعيتي ممكنه پيش بياد .

وقتي حرفاش رو تموم كرد گفت يه چيزي بگو ! گفتم چي بگم ؟ گفت هر چي بگي حق داري . و فقط دستهاش رو بوسيدم .

من كه توي راه تصميم قاطع داشتم كه بهش بگم ديگه رسما كم آوردم و من ديگه آدم ادامه دادن نيستم نوك همون كوه بلند به خودم گفتم دلاك به هر ضرب و زوري هست بايد اين زمستون رو بگذروني . حالا كه مرد تو فرهاد كوه كن شده تو هم تلخ به انتظار به ثمر نشستن تلاشش نشين ، شيرين باش براش !

من كه در انتظار امروز و فردا تموم شدن دوران سختي بودم با حرفاي آقاي خواستگار فهميدم كه تازه سخت ترين مرحله ي نبرد فرارسيده و روزهاي خيلي سخت تري در راهن !

چند شبه كه آخرين مسيج آقاي خواستگار اينه : برام دعا كن !

و من شده عادتم كه تا صبح هر غلتي كه مي زنم خدا رو به ياري مي طلبم .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 9:39 توسط دلاك|

ديروز مي تونست يه روز معمولي باشه يه روز دودزده كه مجبور بودم اضافه كار هم بمونم . تازه وقتي از شركت زدم بيرون از هر خيابوني كه رفتم ترافيك غوغا بود .

اما همين روز معمولي رو با چوب جادوم به يه روز برق برقي تبديل كردم . رفتم خيابون گاندي و توي پارچه فروشي ها چرخيدم . گفته بودم يكي بايد بياد منو از تو پاساژها جمع كنه اما نشستم فكر كردم ديدم پرسه زدن تو پارچه فروشي ها و هي مدل هاي مختلف رو در نظر گرفتن و عوض كردن بالاتنه ي اين مدل با پايين تنه ي اون يكي مدل و حذف كردن يقه ي اين كت و فون كردن دامن اون يكي لباس و اين مدل طراحي لباس ذهني خيلي بيشتر بهم مزه ميده . به همين خاطر يه پارچه ي فوتر براي پالتو خريدم و يه تركيب از پارچه ساده و طرحدار هم براي لباس عيدم !!! ( قبول دارم كه خجسته دلم ) بعد هم در عمق يك خرازي فرو رفتم .

از خيابون گاندي تا خونه رو هم بر فراز ابرها پرواز كردم .

الان هم دو تا كيسه تو خونه ، يه كاغذ تو كيفم و يه عكس تو گوشيم منتظرن تا ببرمشون خياطي و سفارشات جديدم رو به اين زن و شوهر خياط كه عاشقشونم بدم !

نگفته بودم كه هر بار از پيش اين زن و شوهر بر مي گردم تمام مسير دارم براشون دعاهاي خوب مي كنم . خب آدمهاي زحمتكش و شريف شايسته ي رشدن !

 

* دوستي با دلاك :

_ اون حمام ملوكانه به قوت خودش برقرار بود .

_ تاثير مرتب كرم دور چشم زدن رو دارم صبح ها حس مي كنم .

_ يه شمع براي خودم روشن كردم و صورتم رو با يخ ماساژ دادم .

_ شامم رو با تشريفات ملوكانه سرو كردم كه طبق معمول با اعتراض مامان مواجه شد كه  : مگه اون همه ظرف دم دست نيست كه اينا رو مياري بيرون ؟ و من همچنان به كار خودم ادامه ميدم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 15:41 توسط دلاك|

ما تو اين تعطيلات يه مهموني دعوت داشتيم . مهموني تو يكي از شهرك هاي خيلي خوشنام ، و تو يكي از برج هاي اين شهرك و تو يه خونه ي سوپر دولوكس بود . از امكانات اين برج و اين آپارتمان هر چي بگم كم گفتم ، واقعا نمي دونم از كدوم قسمت از دكوراسيون داخلي منزل ميزبان بايد براتون بگم ، از لوسترها ، از ديواركوب ها ، از پرده ها ، از كاغذ ديواري ، از مبلمان ، از اتاق خواب ها ، از تابلوها ، از كفپوش ها ، از قالي ها ، از سيستم روشنايي ، از سيستم صوتي - تصويري ، و يا از آشپزخونه اي كه فكر كنم هر زني بدون اغراق آرزوي داشتن يه همچين آشپزخونه اي رو داره ، چه كابينت هاي وراي تصور شيكي و ...

اما خانم اين خونه با وجود تمام اين ثروت و امكانات ، بيماره از اون بيمارهايي كه هيچي راضي اش نمي كنه !!! اين خانم الان 50 روزه كه اين زندگي رو ترك كرده و حتا تلفن هاي دختر نوجوونش رو هم رد تماس مي كنه ...

نمي خوام اين زندگي رو قضاوت كنم اما بي غرض ترين ليبلي كه ميشه به زندگي اين خانواده زد " نارضايتي" ئه .

باور كنيم كه اگر خدا يه وقتها يه سري از نعمت هاش رو ازمون پس مي گيره حق داره ، به عدلش ايمان بياريم كه ظرف ما براي داشتن همه چي با هم شايد يه قدري كوچيك باشه .

باور كنيم كه يه وقتها لازمه خودمون از خودمون يه نوار مغز بگيريم ببينيم اون تو چه خبره ؟!

يه نگاه تو آينه بندازيم ببينيم برق چشمهامون از چه جنسيه ؟

 

_ توي اين هفته من و آقاي خواستگار براي برطرف شدن يه سري از مشكلات كاري آقاي خواستگار كه موعدش طي اين هفته بوده ازتون التماس دعاي خيلي غليظي داريم ! اگه شد كه اتصالتون با اون بالا بالاها برقرار بشه لطفا برامون دعا كنيد ...

_ آها راستي تا حالا شده تو يه جمعي باشيد ، تو يه مهموني اي باشيد كه تو اون دورهمي حس كنيد كه چقدر محبوب دل همه ايد ؟ كه چقدر محبت از جنس خالص و فرد اعلا به قلبتون سرازير شده ؟ كه كنار هر كدوم از مهمون ها كه نشستيد سيل مهربوني قلبتون رو در هم بكوبه ؟ كه حس كنيد اگه جايي مهري از دلتون جوشيد و از عمق وجودتون كاري براي كسي كرديد پژواك اون مهر به توان صد هزار بهتون بگرده ؟ خدا خودش شاهده كه تو اون لحظه سرم رو به مبل تكيه دادم و براي همه تون اين موقعيت رو آرزو كردم !

 

_ خدايا خيلي جاها هنوز كارم گير يه اشاره ي توست تا مرد زندگيم از اين هجمه ي انبوه نگراني و اضطراب و تشويش رهايي پيدا كنه . خدايا وقتي مي بيني يه مرد با تمام قدرت جسم و ذهنش داره براي سالم پيشرفت كردن تلاش مي كنه مگه ميشه كه دستش رو نگيري ؟

انك لا تخلف الميعاد   همانا ذات اقدست خلف وعده نمي فرمايد          آل عمران سوره 194

اما در كنار همه ي اينها چقدر زيادن شماره ي آرزوهايي كه به درگاهت كردم و تمام و كمال و سفارش شده تحويلم دادي . آخدا خيلي كريمي خيلي ...

 

 

*دوستي با دلاك :

_ روز پنج شنبه دلاك يه قدم خيلي بزرگ و مهمي براي خودش برداشت ( در اين مورد فعلا خيلي علاقه اي ندارم كه توضيح اضافه كنم همين قدر براتون بگم كه يه دوره خودشناسي رو براي يافتن سياهچاله هاي دروني ام شروع كردم )

_ دلاك براي دستهاي مهربونش يه جفت دستكش پشمي نرمولكي گرمولكي خريد !

_ دلاك با اينكه اصلا و ابدا حس و حالش رو نداشت اما لباس پوشيد و رفت بيرون تا جيره ي ميوه ي روزانه اش برقرار باشه .

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 10:43 توسط دلاك|

حالا هي نشستم لباس هايي رو كه دارم با لباس هايي كه ميخوام بخرم تو ذهنم كنار هم ميذارم ببينيم تركيب خوبي ازشون درمياد يا نه !

*دوستي با دلاك :

_ ديشب تا بيام به خودم بجنبم مامان سالادم  رو درست كرده بودم ، بر عكس هميشه مامان هم تو ظرف بلور برام سالاد درست كرده بود . اونم يه سالاد مفصل !

مامان شامش رو زودتر خورده بود . من هم شامم رو تو ظرف هاي مخصوص مهمون !!! كشيدم و سفره رو پهن كردم و سبزي خوردن براي خودم گذاشتم تو پيش دستي هاي مخصوص مهمون و سالاد هم كه به شرحي كه رفت آماده بود و نشستم سر سفره .

مامان خانم زير زيركي مي خنديد . ميگم چيه ؟ ميگه براي خودت ارزش قائلي !!! گفتم پس چي ؟

_ در طول هفته خيلي درگيري ذهني از بابت كار و داستان ها و ماجراهاي كاري داشتم به حدي كه يه بار رفتم تو اتاق معاونت و توپيدم به معاون بخش . خلاصه كه در پي اين مشغوليت ذهني قضيه ي خريدهاي زمستوني رو كلا فراموش كرده بودم . ديشب آقاي خواستگار ميگه راستي اوني كه گفتي ميلرزي رو زدم هاااااا . گفتم چي ؟ گفت اينكه گفتي صبح ها از سرما ميلرزم پول ريختم به حسابت هر چي ميخواي براي خودت بخري !!!

گفتم اي كائنات ناقلا تا من گفتم كافيه كه خواسته ات رو بخواي ، فرمانش رو صادر كردي حتا وقتي خودم ديگه فراموشش كرده بودم !

_ دلاك ديروز بعد از مدتها بند و بساط لاك بازيش رو درآورد و نشست به رنگي رنگي كردن ناخن هاي زيباش .

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 9:37 توسط دلاك|

در تمام مدتي كه من زير دوش بودم و با خودم ملوكانه رفتار مي كردم ، آقاي خواستگار تو كوچه منتظر بوده كه من رو به شام مهمون كنه . اين جوري شد كه نتونستم مراسم بعد از دوش ملوكانه اي براي خودم برگزار كنم و با موهاي خيس پريدم تو كوچه .

 

* دوستي با دلاك :

_ دلاك ديروز قورباغه اي رو كه دو سال بود بايد قورت مي داد رو قورت داد . ديروز اولين جلسه ي كلاس يوگاي دلاك بود . بعد از كلاس دلاك آنقدر سرخوش بود كه تو هواي سرد يه عالمه پياده روي كرد .

_ يادم نيست كجا خونده بودم كه وقتي ميريد حمام فكر كنيد يه شاهزاده رو به حمام برديد كه بايد با عزت و احترام حمامش كنيد . بدين ترتيب دلاك رو بردم حمام ، با تشريفات يك شاهزاده واقعي شستمش ، از خدا بابت خلقت چنين بدن شگفت آوري تشكر كردم ، بابت پاهاي زيبا و سالم ، بايت دستهاي كشيده و ظريف و زيبا ، بابت انگشتهاي تراشيده ، ناخن هاي خوش فرم ، دستم رو گذاشتم روي سينه ام و از خدا بابت قلب پر مهر و خوش قلبي و خوش ذاتي ام تشكر كردم ، به صورتم اسكراب لايه بردار زدم با حركات دوراني انگشت پوست صورتم رو ماساژ دادم و از خدا بابت اين وجود زيبا تشكر كردم . به اين هماهنگي و نظم و هارموني حيرت آوري كه در وجودم قرار داده شده آفرين گفتم و از خودم تشكر كردم . به دستهام خسته نباشيد گفتم ، از پاهام قدرداني كردم ، و از چشمهام ، مژه هام ، لبهام ، گونه هام و در آخر از گوشهام تشكر كردم كه بوم تن من رو براي جلوه گري زيبايي خداداديشون انتخاب كردند . بعد هم پوستم رو به يه لوسيون مرطوب كننده مهمون كردم .

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 9:8 توسط دلاك|

* دوستي با دلاك :

_ تمام ديروز دلاك كژدمي بود كه به خودش نيش ميزد ، پيش از خواب دلاك با يادآوري تغيير اساسي اي كه در سال گذشته در خودش ايجاد كرده خودش رو مورد مهر و محبت قرار داد . حتا اگه در مورد اين موضوع و اون موضوع و فلان موضوع و بيسار موضوع هم اشتباه كرده باشي اما در طول اين يكسال حتا يك مورد هم با كسي لجبازي نكردي و اين براي كسي كه بزرگترين خصيصه ي شخصيتش لجبازي بود يعني يه قدرتمندي خارق العاده !

_ دلاك ديشب دستهاي خودش رو نوازش كرد ، از زحمت ها و تلاش هايي كه براي سالم زندگي كردن كشيده و مي كشه از خودش قدرداني كرد ، به دستهاش خسته نباشيد گفت . 

_ دلاك ديشب دستهاش رو با آبليمو ماساژ داد .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 13:41 توسط دلاك|

بيماري مادر بعد از چند ماه دوباره عود كرده ، دوباره دچار حمله هاي عصبي و ضعف و اضطراب و ترس از تنهايي و تاريكي ميشن . بچه ها هم هيچكدوم حال و روز خوبي ندارن . همه مشغول تلفن هاي يواشكي با موضوعيت بيماري مادر هستند .

خودم داوطلب شدم كه عصرها بعد از سركار برم يه مدت پيش مادر بمونم تا آخر شب كه آقاي خواستگار بياد و شاممون رو بخوريم و بعد منو برگردونه خونه مون .

تو يكي از اين شب نشيني هايي كه دوتايي با هم مشغول گپ و گفت بوديم بحث كشيده شد به عوض كردن خونه و در نهايت تعجب مادر از اين موضوع استقبال كردن !!!

حالا قراره كه اگه خداي مهربون كمك كنه خونه ي مادر رو عوض كنيم تا شايد با اين جابجايي روحيه و حال و هواي مادر هم روبراه بشه . البته كه با وجود گرفتاري هاي بسيار آقاي خواستگار و بيماري مادر پروژه ي نفس گيري در پيش رو خواهيم داشت اما كدوم كاريه كه خدا بخواد انجام بشه و آسون نشه ؟؟؟

خدايا هنوزم دستهام رو به اميد گرماي دستهاي تو رو به آسمون مي گيرم ، من از اون معشوق ها نيستم كه بگم فقط دستهاي منو بگير و دست بقيه رو ول كن ! خدايا دست همه مون رو گرم و صميمي و محكم بگير !

*دوستي با دلاك :

_ دلاك ديشب رفت پاساژگردي تا براي خودش لباسهاي چيتان چيتان پيدا كنه و خرد و خسته رسيد خونه و اصلا و ابدا با خودش دوستي نكرد . شام خورد و گرفت خوابيد .

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 13:40 توسط دلاك|

ديدين صبح ها از بس هوا تاريكه آدم نمي فهمه مداد چشمو به كجاش مي كشه و از خونه مي زنه بيرون ؟ حالا منم امروز مقنعه ي مشكي رو به جاي مقنعه ي سرمه اي كشيدم سرم و راه افتادم اومدم سركار .

اگه باريتعالي بخواد داره زمزمه هاي خوشي به گوش ميرسه . پناه بر خودش .

 

*دوستي با دلاك :

_ دلاك دو تا فنجان جينگول يه دونه براي چاي خوردن هاي سركارش و يه دونه براي چاي خوردن هاي توي خونه اش خريد . به عمد هم براي خونه به جاي يه دست ليوان فقط يه دونه براي خودش خريد تا خاص بودن ليوانش و پيام مستتر در اين ليوان يونيك جلوه اي ويژه براي بقيه داشته باشه !

_ دلاك وقتي رفت سوپر ماركت و چشمش به شكلات صبحانه تو يخچال سوپري افتاد ، گفت چشم عزيزم هر چي دوست داشته باشي برات مي خرم . و شكلات صبحانه رو امروز صبح با خودش آورد شركت تا نوش جان كنه .

اين جوري بود كه امروز صبح روي ميز محل كار دلاك يه سفره ي يه بار مصرف پهن شد يه تيكه نون بربري ، يه شكلات صبحانه ، با قاشق مرباخوري مخصوص و فنجان چاي گل منگلي يه صبحانه متفاوت از صبحانه شرتي پرتي هميشگي صرف شد !

_ ديشب قبل از خواب دلاك با خودش گفت بذار اكسسوري هاي فردا رو از الان آماده كنم ، اينجوريا بود كه دلاك رفت دستبند آبيش رو آورد داد دست مامانش كه اينو برام ببند ، (پيش خودش هم گفت فردا صبح به بهانه ي اينكه ماماني خوابه باز از زيرش در ميرم ) خولاصه مامانه هم برداشت يه گره سفت و محكم به دستبنده زد و دلاك رفت گرفت خوابيد و تا صبح از بس خون به دست دلاك نرسيد ، صبح كه پا شد ديد دستش از مچ سياه شده و خشك شده و خودش افتاده !!!

امروز دلاك وقت تايپ هي آستينش رو ميزنه بالا و چشمش كه به دستبند ميفته يه چشمك بهش ميزنه !

_ دلاك ديشب به آقاي خواستگار اعلام كرد من لباس زمستوني لازم دارم و وقتي آقاي خواستگار پرسيد چيا مي خواي ؟

دلاك شهامت كرد و همممممممممممممممه ي چيزهايي كه لازم داشت رو اسم برد ! دلاك خجالت نكشيد كه بگه چه چيزهايي دلش ميخواد و اين ليست چقدر طولانيه !

دلاك ملاحظه و رودربايستي از شرايط رو كنار گذاشت !

دلاك تمرين كرد كه اولويت هاي خودش رو مطرح كنه جاي اينكه اولويت هاش رو لاي اولويت هاي ديگران پنهان كنه !

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 9:38 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» يا حق ( پست ثابت )
» زندگي منشوري است در حركت دوار
» سر به سوي آسمان
» چيزهايي كه حالت رو خوب مي كنه رو بشناس
» خود شكن آينه شكستن خطاست
» از امروز بايد منو از تو پاساژها جمع كنن
» ميگه حمام جعفرطيار رفته بودي ؟
» دارم سعي مي كنم خودم رو بيشتر از همه دوست داشته باشم
» رشته ي كار بدست تو سپردم
» سحرخيزي در صبح شنبه

Design By : Pichak