حموم ِ زنونه

من تحقيقات و مشورت گرفتن هام همچنان ادامه داره ، دو تا موسسه خيريه قول مساعدت و معرفي مورد مناسب و مطابق با شرايط من رو دادن البته موارد بسيار زيادي رو هم معرفي كردند كه هيچكدوم دقيقا اون شرايطي كه مدنظر من بود رو نداشت .

از طرف ديگه چون من نمي دونستم چقدر منبع مالي در اختيارم خواهد بود دقيقا نمي تونستم تصميم بگيرم كه چه كاري مي تونم براي يه زوج تازه عروس و داماد انجام بدهم بنابراين نظر نهايي ام اين شد كه اقدام كنم براي جمع كردن پول ، در اين فاصله در جستجوي اون زوج مناسب هم باشم .

_ به هر حال اگر شما هم زوجي رو سراغ داريد كه مستحق و آبرومند باشند مي تونيد معرفي كنيد . ( تاكيد من بر اينه كه در مورد اين خانواده حتما تحقيق بشه و ازشون بازديد داشته باشيم )

_ هر پيشنهاد يا راهكار مفيدي براي قوت بخشيدن به كيفيت اين كار به نوعي كمك در اين راه خواهد بود .

_ ممكنه مبلغ جمع آوري شده در اختيار اين موسسات خيريه قرار بگيره تا با توجه به تجربه و تخصص اونها به بهترين شكلي اين كمك به اهلش رسونده بشه ولي حتما من شخصا از وضعيت اون خانواده بازديد خواهم كرد و بر كليه مراحل كار نظارت خواهم داشت ( هر يك از شما مي تونيد در هر مرحله از كار با من همراه باشيد ) .

_ خواهشم اينه كه در صورت واريز مبلغ از مطرح كردن مبلغ واريزي يا شخص واريز كننده حتا در كامنتهاي خصوصي هم پرهيز كنيد . ( دوست ندارم بدونم كي چقدر كمك كرده )

 

شماره كارت سيبا :               2436-9833-9918-6037

 

 به نام   :                                   زيبا افشار

 

هر سوالي در اين خصوص داشتيد به ديده منت !

توضيحات بيشتر و نتيجه ي قطعي متعاقبا اعلام خواهد شد !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 15:4 توسط دلاك|

كادوي آقاي خواستگار رو سفارش دادم . پول هم به حساب شركت ريختم و فقط مونده كه در روز تولد آدرس رو بدم و محموله حمل بشه تا دفتر . از كادو كردنش هم منصرف شدم چون بر اساس تحقيقاتي كه از عناصر ذكور جامعه صورت گرفت براي پرستيژ شغلي يه آقا چندان خوشايند نيست كه به محيط كاري شون يه بسته كادو كرده ي گنده ارسال بشه . ( يه همچين دلاك به همه جوانب فكر بكني هستيم ما ...)

لباسم رو هم ديشب تحويل گرفتم و اووووووووووووووووووووووووووف كه چقدر شيك و برازنده است به تنم . يعني تو عمرم لباس به اين بي عيب و نقصي نديده بودم . خود خود خود هموني كه سفارش داده بودم .

پليور آقاي خواستگار هم با سرعتي به مراتب كندتر از يه لاك پشت معلول داره پيش ميره . عاقو از بس كه اين مدلي كه من انتخاب كردم ( البته براي نوآموزي مث من ) سخته ! يه قلقي هم يكي از همكارهام بهم ياد داده براي بافتني چند رنگ كه تا من بيام همه ي تكنيك ها و فنون آموزشي رو اجرا كنم انگشتهام رو به اين 4 رنگ كلاف كاموا گره زدم و نيازمند يه گره گشا !

اما به يه نكته ي فوق العاده جذابي پي بردم :

اين طرح و مدلي كه انتخاب كردم ، همزمان نياز به محاسبه ، خوندن نقشه ، اجراي الگو ، درآوردن حلقه آستين و يقه دقيقا در همون رج ، پيش بيني اينكه در رج بعد چند تا دونه براي چه منظوري نياز خواهد بود و در نهايت استرس اين رو دارم كه نكنه كار تميز در نياد يا همين چند رنگ كار كردن باعث بشه كار جمع بشه و سايزش براي آقاي خواستگار كوچيك باشه و ...

اما در شروع هر رج به خودم ميگم فقط همين يه رج رو بدون اشكال بباف ، درست و دقيق ، با حواس جمع ، اندازه ي شلي يا سفتي نخ ها درست باشه ، محاسبات دقيق باشه ، قبل از شروع به چالش هايي كه تو همين رج خواهي داشت فكر كن و تصميم بگير و بباف . و با دقت خيلي زياد اون رج رو مي بافم .

اگه فقط همين يه رج درست باشه كافيه .

رج بعدي با همين دقت و با همين اطمينان .

رج بعدي و رج بعدي تا اينكه نقطه ي بحران طرح تموم ميشه و بقيه اش ساده است . بعد ديگه تند تند مي بافم و مي بافم و مي بافم . بعد مي بينم پشت تموم شد . عالي و بدون سر سوزني اشكال .

اما تو دلم ماتم پيش و آستين ها رو گرفتم . واي يقه ي جلو ! آستين هم همين طرح رو داره ! همزمان هم بايد طرح رو در بيارم هم برش آستين رو در بيارم ! حساب و كتاب قد آستين رو هم بكنم ! ...

اما باز به خودم ميگم تو يه رج رو درست بباف .

بعد مي بينم زندگي هم همينه . اگه بخوام به كل مشكلات و موانع و مسائل پيش رو نگاه كنم يه پروژه ي دراز مدت و دشوار در پيش دارم اما اگه فقط امروز رو در راستاي هدفم درست زندگي كنم ، وقتي امروز تموم بشه من يه روز به هدفم نزديكتر شدم .

كل مسير با قدم هاي كوچيك طي ميشه !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 9:12 توسط دلاك|

خواهرك مامان رو قسم ميده كه مامان تو رو خداااااااااااااااااااااااااااااا سر نماز دعا كن من دكترا قبول شم .

مامان جان نه ميذاره نه ور ميداره ميگه : صد سال سياه واست دعا نمي كنم!

خواهرك : اِ ... براي چي ؟

مامان جان : اگه تو قبول شي حق اوني كه زحمت كشيده ضايع ميشه !!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 12:4 توسط دلاك|

چند روز تعطيلات رو ما دو تا خواهر با باجناقين رفتيم سفر . سفرمون كمتر از دو روز بود اما به غايت بهمون خوش گذشت و يه پكيج آبي رنگ از آرامش بهمون پيشكش شده بود از بس كه آسمون بالاي سرمون آبي بود و زيبا و فراخ و بي انتها .

تو يه خونه ي روستايي در يكي از روستاهاي تقريبا متروكه ي استان مركزي اقامت داشتيم . خوفناك و پر رمز و راز ! پر از گنجه ها و دالون هاي تاريك ، اسباب زهوار دررفته ي خانه ي پيرزني كه دير رسيده بوديم و تنها عكسي از او پاي بساط سماور نفتي اش بر طاقچه مانده بود .

من اما تا جان در بدن داشتم از اين فضاي نمور و متروك بدون كمترين امكانات لذت بردم . لابلاي گنجه هاي بي بي ، بين كاسه بشقاب هاي لب پر شده ي بي بي ، در ميان قوطي ادويه هاي توي پستو ، قاب عكس شوهر جوانمرگ شده و پسران رشيد بي بي ، پارچه سردوزي شده ي سر طاقچه ، چشم من گرديد و گرديد و نجابت و سادگي بي بي را قاب گرفت .

القصه خوش بوديم .

بعد از برگشتن به تهران هم به يك مسافرت درون شهري رفتم . كجا ؟ به منزل مادر !

بعله مادر در سفر هستند و بقيه تعطيلات من ساكم رو جمع كردم و رفتم آنجا تا به همراه آقاي خواستگار خستگي سفر را از تن بدر كنيم . در واقع پارت دوم تعطيلات بسيار خوشتر گذشت .

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 12:36 توسط دلاك|

در ميان همه دل گرفتگي ها و ناسازگاري هاي زمانه دلم رو به دلخوشي هاي كوچيك زندگيم خوش كردم و با كمك همين دلخوشي ها زورق زندگي رو به سمت ساحل مي رونم .

كمتر از يكماه به تولد آقاي خواستگار مونده و تمام وجود من ذوق و شوق يه سورپرايز جانانه است . البته كه جهت منحرف كردن ذهن متولد با مادر رفتم حسن آباد و يه بافتني نمايشي دست گرفتم و هي تياتر بازي مي كنم كه اي واي اگه تا اون موقع تموم نشه چي كار كنم ؟

اما كادوي واقعني يه جعبه ي خيلي بزرگه كه محتويات داخلش هم خيلي بزرگه و روزي هزار بار طريقه ي كادو كردن و روبان پيچي اش رو در ذهن تصور مي كنم و قند و نبات تو دلم آب مي شه و قراره كه در روز تولدش يه وانت با يه بسته ي گنده جلوي در دفتر ترمز كنه و بگه ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييه ( اين صداي اسب بود نمي دونم وانت وقتي ترمز كنه چي ميگه ) بعد هم آقاي راننده از در بره تو و بگه آقاي خواستگار كدوم تونيد ؟

 

دلخوشي بعدي مدل لباسيه كه قراره براي تولد نامبرده بپوشم . راستش يه پارچه ي طلايي داشتم كه هيچ آيدي آيي براي دوختنش نداشتم تا اينكه تو ويترين يه بوتيك يه مدلي رو ديدم و تصميم گرفتم با مشكي تركيبش كنم و اون مدلي بدوزمش . يقه اش هم خيلي خوجله !

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 15:18 توسط دلاك|

جمعه شب كيف مشكي كوچك را روي تخت چپه كردم و تمام جيب هايش را خالي كردم . كيف مشكي بزرگ را از توي كمد درآوردم و نشستم روي تخت به چيدن و جابجا كردن خرت و پرت هايم . زيپ داخل كيف را باز كردم و دسته كليد در مشتم جا گرفت . مشتم را باز كردم خرس به من لبخند مي زد، چند لحظه درنگ كردم . اين كليد كجاست ؟

كليد خانه مان ! كليد در ورودي ساختمان و كليد در ورودي آپارتمان !

حال من ؟

_ ...

خرس هنوز لبخند به لب داشت . من اما ... به بغض ميدان ندادم دسته كليد را با خرس خندان پرت كردم ته كمد .

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 12:21 توسط دلاك|

توي زندگي تو سناريو مي نويسي و خدا برات صحنه آرايي مي كنه ، كارگرداني مي كنه ، بازيگرها رو انتخاب مي كنه ، نور صحنه رو تنظيم مي كنه ، صدا رو مهندسي مي كنه تا تو رو صدا كنن روي سن تا اسكار رسيدن به آرزوهات رو دريافت كني !

خيلي سال طول كشيد تا فقط همين يه سكانس از سناريويي كه من نوشته بودم اجرا بشه اما بالاخره شد . در نهايت پيش پا افتاده بودنش اما اين قانون نوشتن از من و اجرا از خدا رو دوست دارم جشن بگيرم .

ديروز صبح جمعه اي بود كه من رفتم دنبال مادر ، با هم رفتيم يه صبحانه ي توپ تو يه جاي خيلي خوش آب و هوا زديم بر بدن . برنامه ي بعدي مون حسن آباد و خريد كاموا بود . واي كه چقدر از ديدن كامواهاي رنگ و وارنگ و سرك كشيدن تو مغازه ها حالمون خوب شد . تمام طول راه در حيني كه من سعي مي كردم با آرامش و طمانينه رانندگي كنم كه مادر آب تو دلش تكون نخوره ، مادر داشت برام از تجربه هاي زندگيش مي گفت ، از روزها و روزگار سختي كه گذرونده . از اصل مهم پذيرش توي زندگي ! ( خدايا اين زن رو و اين رابطه ي معلم و شاگردي رو هميشه براي من همين قدر دوست داشتني حفظ مي كني ؟ )

رسيديم خونه و آقاي خواستگار تازه از خواب بيدار شده بود . ناهار خورديم و نشستيم به ژورنال بافتني ديدن و گشتن تو سايت ها دنبال يه مدل براي آقاي خواستگار .

اون سكانس رويايي : عصر يه روز جمعه بود كه من و مادر بشينيم كنار هم روي مبل جلوي تلويزيون در حاليكه ميل و كاموا به دست داريم تند تند مي بافيم و حرف مي زنيم و اين همه ي اون آرامشي بود كه از خدا مي خواستم !

ديروز عصر هر كس به مادر زنگ مي زد ، مادر براش تعريف مي كرد كه اگه بدوني چه صبحونه اي عروس و مادرشوهر خورديم !

مادر گفت كه خواهر آقاي خواستگار ازش پرسيده : مادر مردم چه طوري مي تونن عروسهاشون رو دوست نداشته باشن ؟ پس چه طوريه كه من دلم واسه اين دختره ضعف ميره ؟

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 10:28 توسط دلاك|

ديشب كه تمام اعضاي خانواده عين بلازده ها داشتن دور خودشون مي چرخيدن تا زودتر اين مصيبت پايان نامه از خانواده ي ما دور بشه ، در لحظه اي كه خواهرك ماكت هاش رو روي كاناپه چيده بود تا ازشون رد نور مناسب عكس بگيره و براي استادش ايميل كنه ... مادرم با يك حجم انبوه از توپولي هاش نشست روي بهترين بهترين بهترين ماكت خواهرك ...

و من ديگه سكوت مي كنم و همه چيز رو به تخيل خودتون مي سپارم تا تصور كنيد كه خواهرك عصبي و خسته و كلافه در شب دفاع خودش رو با محكم ترين ضربه ها مي زد !!!

و داشته باشيد كه ما تا ساعت 4 صبح داشتيم اثر پرس شدگي توسط توپولي ها رو ترميم مي كرديم . ماشااله توپولي هاي مامانم قدرت تخريب داره هاااااااااااااااااااااااااااااااا

 

يني اين مامان و باباي من چنان ذوقي براي امروز دارن كه دلم ميخواد از كارهاشون فيلم بردارم . مامانم كه يك هفته است لباسهاش روي دسته ي صندلي آماده است . از ديشب هم بريج پاش ( تصور كنيد يه چيزي مث پاي مصنوعي ) رو جفت كرده دم در آماده ! بابام كل دودمانش رو دعوت كرده ، هي زنگ ميزنه ميوه چي بخرم ؟ چرا به من نگفتيد شيريني بخرم ؟ وانت بايد بگيريم اين ماكت ها رو ببريم خودمم برم عقب وانت بشم اگه بارون اومد اينا خراب نشن ( الهي قربون اون دل كوچولوت برم پيرمرد من آخه اگه بارون بياد تو چه جوري جلوي خراب شدن اونها رو بگيري ؟ ) مامانم هم فكر كرده ميخواد جهاز عروس بده بهترين شيريني خوري و شكلات خوري و ميوه خوري اش رو لاي هزار تا دستمال پيچيده كه بياره بذاره سر ميز استادها !

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:50 توسط دلاك|

ديشب كه تمام اعضاي خانواده عين بلازده ها داشتن دور خودشون مي چرخيدن تا زودتر اين مصيبت پايان نامه از خانواده ي ما دور بشه ، در لحظه اي كه خواهرك ماكت هاش رو روي كاناپه چيده بود تا ازشون رد نور مناسب عكس بگيره و براي استادش ايميل كنه ... مادرم با يك حجم انبوه از توپولي هاش نشست روي بهترين بهترين بهترين ماكت خواهرك ...

و من ديگه سكوت مي كنم و همه چيز رو به تخيل خودتون مي سپارم تا تصور كنيد كه خواهرك عصبي و خسته و كلافه در شب دفاع خودش رو با محكم ترين ضربه ها مي زد !!!

و داشته باشيد كه ما تا ساعت 4 صبح داشتيم اثر پرس شدگي توسط توپولي ها رو ترميم مي كرديم . ماشااله توپولي هاي مامانم قدرت تخريب داره هاااااااااااااااااااااااااااااااا

 

يني اين مامان و باباي من چنان ذوقي براي امروز دارن كه دلم ميخواد از كارهاشون فيلم بردارم . مامانم كه يك هفته است لباسهاش روي دسته ي صندلي آماده است . از ديشب هم بريج پاش ( تصور كنيد يه چيزي مث پاي مصنوعي ) رو جفت كرده دم در آماده ! بابام كل دودمانش رو دعوت كرده ، هي زنگ ميزنه ميوه چي بخرم ؟ چرا به من نگفتيد شيريني بخرم ؟ وانت بايد بگيريم اين ماكت ها رو ببريم خودمم برم عقب وانت بشم اگه بارون اومد اينا خراب نشن ( الهي قربون اون دل كوچولوت برم پيرمرد من آخه اگه بارون بياد تو چه جوري جلوي خراب شدن اونها رو بگيري ؟ ) مامانم هم فكر كرده ميخواد جهاز عروس بده بهترين شيريني خوري و شكلات خوري و ميوه خوري اش رو لاي هزار تا دستمال پيچيده كه بياره بذاره سر ميز استادها !

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:48 توسط دلاك|

_ نذر من اين بود كه به يه تازه عروس و داماد نيازمند كه براي تهيه مقدمات ازدواجشون مشكل دارند كمك كنم . اون لحظه اي كه نذر كردم نيت كردم از پولي كه براي مراسم خودمون كنار گذاشتم بخش مشخصي رو نديده بگيرم و صرف اين كار كنم اما وقتي انرژي سرشار استقبال و اشتياق شما (بدون اينكه حتا اطلاعي از موضوع نذر داشته باشيد ) به سوي من روان شد احساس كردم بر گرده ي منه كه اين جريان قوي خيرخواهي رو برقرار كنم . اما از اونجاييكه بعد از مشورت با چند نفر به اين نتيجه رسيدم كه اين كمك بهتره به صورت نقدي باشه و نه جنسي ( شايد اون زوج بخوان با اين مبلغ سرمايه اي براي كار يا پرداختن بدهي يا مبلغي براي تهيه سقف بالاي سرشون يا به هر نحو دلخواهشون هزينه كنن ) و من بسيار حساسيت و وسواس دارم در مورد امانتي كه به ويژه به شكل نقدي به من سپرده بشه اينه كه دارم تحقيقات زياد مي كنم . هم در مورد انتخاب اون خانواده كه ميخوام نيازمند واقعي باشن - خانواده ي سالمي باشن - با آبرو باشن و هم در مورد اينكه آيا اين پول از طريق موسسات خيريه به دستشون برسه يا توسط يه شخص به نمايندگي از همه ي ما به دستشون برسه . خلاصه اينكه به من فرصت بديد تا از همه ي جنبه هاي داستان مطمئن بشم بعد اطلاع رساني مي كنم و مي دونم با كمك و همراهي شما يه دختر و پسر رو كه براي تهيه لوازم اوليه زندگي لنگ هستن رو تا آخر عمر به هم گره مي زنيم !

خب اين از اين !

_ خواهرم روز چهارشنبه دفاع داره . و من از امروز به عنوان سرپرست گروه پذيرايي و تشريفات در خدمت ايشون هستم . خدايا چقدر دعا كرده بودم بهم يه خواهر بدي و حالا خواهرم يكي از ستاره هاي روشن و پر فروغ آسمون زندگي منه .

_ وقتي دوستي نداري يعني كسي رو نداري كه سوت پايان غمبرك گرفتنت رو با دعوت به يه نمايش شاد و منحصربفرد اعلام كنه . يعني كسي رو نداري كه ببردت تو دل كوه و جنگل كه صبحانه ي شاد با چند ساعت خنده و غش و ريسه ي بدون وقفه قورت بدي . يعني كسي رو نداري كه از مسافرت رفتنت بيشتر از خودت ذوق كنه . وقتي دوستي نداري يعني بيخود داري زندگي مي كني !

_ وقتي وبلاگ نداري يعني كسي رو نداري كه بدون اينكه از نزديك بشناسدت برات دست به دعا بشه . يعني كسي رو نداري كه بدون اينكه ديده باشدت دعوتت كنه خونه اش و توي محتاط با دل قرص دلت بخواد كه بري خونه اش . يعني كسي رو نداري كه عكس دختر مثه گلش رو برات بفرسته و تو از ذوق مادرونگي اش كيفور بشي . يعني كسي رو نداري كه صبح به صبح سراغت رو بگيره . يعني كسي رو نداري كه نديده و نشناخته شماره حسابت رو بخواد تا از دسترنج زحمت كشيده اش بهت قرض بده ...

وقتي وبلاگ داري بهانه هاي خوشبختي ات زيادن !

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:1 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» يا حق ( پست ثابت )
» Pattern
» ترازوي عدالت كه ميگن مامان منه
» تعطيلات تقويم را مي بوسم
» حواس خودمو پرت مي كنم
» خرس منو مسخره كرد !
» سه دو يك حركت !
» خدا نفس گرمشون رو از ما دريغ نكنه
» آخرين شيرين كاري مامان گلم
» به شمارگان خواننده هام خوشبختم

Design By : Pichak