حموم ِ زنونه

من تحقيقات و مشورت گرفتن هام همچنان ادامه داره ، دو تا موسسه خيريه قول مساعدت و معرفي مورد مناسب و مطابق با شرايط من رو دادن البته موارد بسيار زيادي رو هم معرفي كردند كه هيچكدوم دقيقا اون شرايطي كه مدنظر من بود رو نداشت .

از طرف ديگه چون من نمي دونستم چقدر منبع مالي در اختيارم خواهد بود دقيقا نمي تونستم تصميم بگيرم كه چه كاري مي تونم براي يه زوج تازه عروس و داماد انجام بدهم بنابراين نظر نهايي ام اين شد كه اقدام كنم براي جمع كردن پول ، در اين فاصله در جستجوي اون زوج مناسب هم باشم .

_ به هر حال اگر شما هم زوجي رو سراغ داريد كه مستحق و آبرومند باشند مي تونيد معرفي كنيد . ( تاكيد من بر اينه كه در مورد اين خانواده حتما تحقيق بشه و ازشون بازديد داشته باشيم )

_ هر پيشنهاد يا راهكار مفيدي براي قوت بخشيدن به كيفيت اين كار به نوعي كمك در اين راه خواهد بود .

_ ممكنه مبلغ جمع آوري شده در اختيار اين موسسات خيريه قرار بگيره تا با توجه به تجربه و تخصص اونها به بهترين شكلي اين كمك به اهلش رسونده بشه ولي حتما من شخصا از وضعيت اون خانواده بازديد خواهم كرد و بر كليه مراحل كار نظارت خواهم داشت ( هر يك از شما مي تونيد در هر مرحله از كار با من همراه باشيد ) .

_ خواهشم اينه كه در صورت واريز مبلغ از مطرح كردن مبلغ واريزي يا شخص واريز كننده حتا در كامنتهاي خصوصي هم پرهيز كنيد . ( دوست ندارم بدونم كي چقدر كمك كرده )

 

شماره كارت سيبا :               2436-9833-9918-6037

 

 به نام   :                                   زيبا افشار

 

هر سوالي در اين خصوص داشتيد به ديده منت !

توضيحات بيشتر و نتيجه ي قطعي متعاقبا اعلام خواهد شد !

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:4 توسط دلاك|

جمعه شب كيف مشكي كوچك را روي تخت چپه كردم و تمام جيب هايش را خالي كردم . كيف مشكي بزرگ را از توي كمد درآوردم و نشستم روي تخت به چيدن و جابجا كردن خرت و پرت هايم . زيپ داخل كيف را باز كردم و دسته كليد در مشتم جا گرفت . مشتم را باز كردم خرس به من لبخند مي زد، چند لحظه درنگ كردم . اين كليد كجاست ؟

كليد خانه مان ! كليد در ورودي ساختمان و كليد در ورودي آپارتمان !

حال من ؟

_ ...

خرس هنوز لبخند به لب داشت . من اما ... به بغض ميدان ندادم دسته كليد را با خرس خندان پرت كردم ته كمد .

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 12:21 توسط دلاك|

توي زندگي تو سناريو مي نويسي و خدا برات صحنه آرايي مي كنه ، كارگرداني مي كنه ، بازيگرها رو انتخاب مي كنه ، نور صحنه رو تنظيم مي كنه ، صدا رو مهندسي مي كنه تا تو رو صدا كنن روي سن تا اسكار رسيدن به آرزوهات رو دريافت كني !

خيلي سال طول كشيد تا فقط همين يه سكانس از سناريويي كه من نوشته بودم اجرا بشه اما بالاخره شد . در نهايت پيش پا افتاده بودنش اما اين قانون نوشتن از من و اجرا از خدا رو دوست دارم جشن بگيرم .

ديروز صبح جمعه اي بود كه من رفتم دنبال مادر ، با هم رفتيم يه صبحانه ي توپ تو يه جاي خيلي خوش آب و هوا زديم بر بدن . برنامه ي بعدي مون حسن آباد و خريد كاموا بود . واي كه چقدر از ديدن كامواهاي رنگ و وارنگ و سرك كشيدن تو مغازه ها حالمون خوب شد . تمام طول راه در حيني كه من سعي مي كردم با آرامش و طمانينه رانندگي كنم كه مادر آب تو دلش تكون نخوره ، مادر داشت برام از تجربه هاي زندگيش مي گفت ، از روزها و روزگار سختي كه گذرونده . از اصل مهم پذيرش توي زندگي ! ( خدايا اين زن رو و اين رابطه ي معلم و شاگردي رو هميشه براي من همين قدر دوست داشتني حفظ مي كني ؟ )

رسيديم خونه و آقاي خواستگار تازه از خواب بيدار شده بود . ناهار خورديم و نشستيم به ژورنال بافتني ديدن و گشتن تو سايت ها دنبال يه مدل براي آقاي خواستگار .

اون سكانس رويايي : عصر يه روز جمعه بود كه من و مادر بشينيم كنار هم روي مبل جلوي تلويزيون در حاليكه ميل و كاموا به دست داريم تند تند مي بافيم و حرف مي زنيم و اين همه ي اون آرامشي بود كه از خدا مي خواستم !

ديروز عصر هر كس به مادر زنگ مي زد ، مادر براش تعريف مي كرد كه اگه بدوني چه صبحونه اي عروس و مادرشوهر خورديم !

مادر گفت كه خواهر آقاي خواستگار ازش پرسيده : مادر مردم چه طوري مي تونن عروسهاشون رو دوست نداشته باشن ؟ پس چه طوريه كه من دلم واسه اين دختره ضعف ميره ؟

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 10:28 توسط دلاك|

ديشب كه تمام اعضاي خانواده عين بلازده ها داشتن دور خودشون مي چرخيدن تا زودتر اين مصيبت پايان نامه از خانواده ي ما دور بشه ، در لحظه اي كه خواهرك ماكت هاش رو روي كاناپه چيده بود تا ازشون رد نور مناسب عكس بگيره و براي استادش ايميل كنه ... مادرم با يك حجم انبوه از توپولي هاش نشست روي بهترين بهترين بهترين ماكت خواهرك ...

و من ديگه سكوت مي كنم و همه چيز رو به تخيل خودتون مي سپارم تا تصور كنيد كه خواهرك عصبي و خسته و كلافه در شب دفاع خودش رو با محكم ترين ضربه ها مي زد !!!

و داشته باشيد كه ما تا ساعت 4 صبح داشتيم اثر پرس شدگي توسط توپولي ها رو ترميم مي كرديم . ماشااله توپولي هاي مامانم قدرت تخريب داره هاااااااااااااااااااااااااااااااا

 

يني اين مامان و باباي من چنان ذوقي براي امروز دارن كه دلم ميخواد از كارهاشون فيلم بردارم . مامانم كه يك هفته است لباسهاش روي دسته ي صندلي آماده است . از ديشب هم بريج پاش ( تصور كنيد يه چيزي مث پاي مصنوعي ) رو جفت كرده دم در آماده ! بابام كل دودمانش رو دعوت كرده ، هي زنگ ميزنه ميوه چي بخرم ؟ چرا به من نگفتيد شيريني بخرم ؟ وانت بايد بگيريم اين ماكت ها رو ببريم خودمم برم عقب وانت بشم اگه بارون اومد اينا خراب نشن ( الهي قربون اون دل كوچولوت برم پيرمرد من آخه اگه بارون بياد تو چه جوري جلوي خراب شدن اونها رو بگيري ؟ ) مامانم هم فكر كرده ميخواد جهاز عروس بده بهترين شيريني خوري و شكلات خوري و ميوه خوري اش رو لاي هزار تا دستمال پيچيده كه بياره بذاره سر ميز استادها !

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:50 توسط دلاك|

ديشب كه تمام اعضاي خانواده عين بلازده ها داشتن دور خودشون مي چرخيدن تا زودتر اين مصيبت پايان نامه از خانواده ي ما دور بشه ، در لحظه اي كه خواهرك ماكت هاش رو روي كاناپه چيده بود تا ازشون رد نور مناسب عكس بگيره و براي استادش ايميل كنه ... مادرم با يك حجم انبوه از توپولي هاش نشست روي بهترين بهترين بهترين ماكت خواهرك ...

و من ديگه سكوت مي كنم و همه چيز رو به تخيل خودتون مي سپارم تا تصور كنيد كه خواهرك عصبي و خسته و كلافه در شب دفاع خودش رو با محكم ترين ضربه ها مي زد !!!

و داشته باشيد كه ما تا ساعت 4 صبح داشتيم اثر پرس شدگي توسط توپولي ها رو ترميم مي كرديم . ماشااله توپولي هاي مامانم قدرت تخريب داره هاااااااااااااااااااااااااااااااا

 

يني اين مامان و باباي من چنان ذوقي براي امروز دارن كه دلم ميخواد از كارهاشون فيلم بردارم . مامانم كه يك هفته است لباسهاش روي دسته ي صندلي آماده است . از ديشب هم بريج پاش ( تصور كنيد يه چيزي مث پاي مصنوعي ) رو جفت كرده دم در آماده ! بابام كل دودمانش رو دعوت كرده ، هي زنگ ميزنه ميوه چي بخرم ؟ چرا به من نگفتيد شيريني بخرم ؟ وانت بايد بگيريم اين ماكت ها رو ببريم خودمم برم عقب وانت بشم اگه بارون اومد اينا خراب نشن ( الهي قربون اون دل كوچولوت برم پيرمرد من آخه اگه بارون بياد تو چه جوري جلوي خراب شدن اونها رو بگيري ؟ ) مامانم هم فكر كرده ميخواد جهاز عروس بده بهترين شيريني خوري و شكلات خوري و ميوه خوري اش رو لاي هزار تا دستمال پيچيده كه بياره بذاره سر ميز استادها !

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:48 توسط دلاك|

_ نذر من اين بود كه به يه تازه عروس و داماد نيازمند كه براي تهيه مقدمات ازدواجشون مشكل دارند كمك كنم . اون لحظه اي كه نذر كردم نيت كردم از پولي كه براي مراسم خودمون كنار گذاشتم بخش مشخصي رو نديده بگيرم و صرف اين كار كنم اما وقتي انرژي سرشار استقبال و اشتياق شما (بدون اينكه حتا اطلاعي از موضوع نذر داشته باشيد ) به سوي من روان شد احساس كردم بر گرده ي منه كه اين جريان قوي خيرخواهي رو برقرار كنم . اما از اونجاييكه بعد از مشورت با چند نفر به اين نتيجه رسيدم كه اين كمك بهتره به صورت نقدي باشه و نه جنسي ( شايد اون زوج بخوان با اين مبلغ سرمايه اي براي كار يا پرداختن بدهي يا مبلغي براي تهيه سقف بالاي سرشون يا به هر نحو دلخواهشون هزينه كنن ) و من بسيار حساسيت و وسواس دارم در مورد امانتي كه به ويژه به شكل نقدي به من سپرده بشه اينه كه دارم تحقيقات زياد مي كنم . هم در مورد انتخاب اون خانواده كه ميخوام نيازمند واقعي باشن - خانواده ي سالمي باشن - با آبرو باشن و هم در مورد اينكه آيا اين پول از طريق موسسات خيريه به دستشون برسه يا توسط يه شخص به نمايندگي از همه ي ما به دستشون برسه . خلاصه اينكه به من فرصت بديد تا از همه ي جنبه هاي داستان مطمئن بشم بعد اطلاع رساني مي كنم و مي دونم با كمك و همراهي شما يه دختر و پسر رو كه براي تهيه لوازم اوليه زندگي لنگ هستن رو تا آخر عمر به هم گره مي زنيم !

خب اين از اين !

_ خواهرم روز چهارشنبه دفاع داره . و من از امروز به عنوان سرپرست گروه پذيرايي و تشريفات در خدمت ايشون هستم . خدايا چقدر دعا كرده بودم بهم يه خواهر بدي و حالا خواهرم يكي از ستاره هاي روشن و پر فروغ آسمون زندگي منه .

_ وقتي دوستي نداري يعني كسي رو نداري كه سوت پايان غمبرك گرفتنت رو با دعوت به يه نمايش شاد و منحصربفرد اعلام كنه . يعني كسي رو نداري كه ببردت تو دل كوه و جنگل كه صبحانه ي شاد با چند ساعت خنده و غش و ريسه ي بدون وقفه قورت بدي . يعني كسي رو نداري كه از مسافرت رفتنت بيشتر از خودت ذوق كنه . وقتي دوستي نداري يعني بيخود داري زندگي مي كني !

_ وقتي وبلاگ نداري يعني كسي رو نداري كه بدون اينكه از نزديك بشناسدت برات دست به دعا بشه . يعني كسي رو نداري كه بدون اينكه ديده باشدت دعوتت كنه خونه اش و توي محتاط با دل قرص دلت بخواد كه بري خونه اش . يعني كسي رو نداري كه عكس دختر مثه گلش رو برات بفرسته و تو از ذوق مادرونگي اش كيفور بشي . يعني كسي رو نداري كه صبح به صبح سراغت رو بگيره . يعني كسي رو نداري كه نديده و نشناخته شماره حسابت رو بخواد تا از دسترنج زحمت كشيده اش بهت قرض بده ...

وقتي وبلاگ داري بهانه هاي خوشبختي ات زيادن !

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:1 توسط دلاك|

نذر من قبول نشد ، برنامه هاي ما افتاد براي چند ماه ديگه . اما تصميم دارم به شكرانه ي همين كه انگيزه داريم براي ساختن زندگي اي كه آرزوش رو داريم ، نذرم رو ادا كنم .

اين پروسه اداي نذر آنقدر براي خودم جذاب و شادي بخشه كه برام خيلي فرقي نمي كنه من به اون چيزي كه تو روياهام ساختم برسم يا يه دختر جوون ديگه به قصر روياهاش برسه . به هر حال در اين ارتباط دارم تحقيق مي كنم و هر زمان به نتيجه ي قطعي و روشني برسم شما رو در جريان ميذارم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 9:14 توسط دلاك|

اون پله رو به ياد داشته باشيد !

من روي اون پله يه نذر خيلي بزرگ كردم . نذري كه حاجت وابسته به اون شايد در درگاه باريتعالي خيلي بزرگ باشه اما اداي اون نذر هم حتما براي من سنگين خواهد بود !

اما اگه بشه كه بشه با وجوديكه شايد ريا به حساب بياد اما دوست دارم شما رو در جريان مرحله به مرحله ي اداي نذرم قرار بدم . شايد شما هم دوست داشتيد كه همراه من باشيد . ايشاالا براي شكرگزاري نعمت هاي بي شماري كه خدا بهمون داده يا معجزات خارق العاده اي كه تو زندگي هامون كرده .

به اميد روزيكه بيام يه پست بنويسم كه نذرم رو قبول كرد و حالا من آستين هام رو بالا مي زنم و شما مثل هميشه دستهاتون رو به من مي دهيد و تا خدا بشينه و به قلب هاي بلوري مون لبخند بزنه .

اگر شد تو اين عيد كه متعلق به پدر ياري رسان يتيمانه برام واسطه ي گشايش بشيد لطفا ...

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 13:36 توسط دلاك|

مي دونم منتظرتون گذاشتم . مي دونم نگران شديد و مطمئنم كه به سلاح دعاهاي خالصانه ي شما مجهز شدم .

آبروي من و آقاي خواستگار به جور شدن مقدمات عقد در همين مهلت باقي مونده از مهر ماه بستگي داره ، حرف و حديث ها و مثنوي نامه ها از همين الان شروع شده و من ديگه تاب وعده ي امروز و فردا دادن به يك جماعت چشم انتظار رو ندارم .

در راستاي غم و غصه خوردن از به هم ريختن برنامه ريزي هايي كه بايد به موقع به نتيجه مي رسيد و نرسيد غروب جمعه از خونه زدم بيرون تا اهل منزل ز دستم به امان نشوند با يه دل گرفته راه افتادم تو كوچه پس كوچه ها و دنبال يه گوشه خلوتي ، يه كنج دنجي ، يه نيمكت پاييز زده اي بودم كه اگه غم بر من مستولي گشت و دو قطره اشكي هم فشاندم از نظرها پنهان باشه . از بخت خوش روز تعطيلي و دم غروب و كل خيابونهاي اصلي پر ماشين هايي بود كه تو ترافيك گير كرده بودن و دختر و پسرها به دوپس دوپس گوش مي كردند و نمي شد حس ماتم سرايي گرفت . خيابون هاي فرعي و پارك ها هم محل پياده روي و گردهمايي پيرزن ها و پيرمردها بود . كل كوچه هاي محل هم دروازه كاشته بودن و پسر بچه ها داشتند گل كوچيك مي زدن و نمي ذاشتن آدم رو غصه هاش فوكوس كنه از بس كه از ته حلقشون داد ميزدن . اين جوريا بود كه به پس كوچه ها پناه بردم . در حاليكه ديگه داشت بغضم مي تركيد و كمرم هم از بس پياده رفته بودم داشت منفجر مي شد ته يه كوچه تاريك و خلوت و بن بست به يه خونه ي قديمي و سوت و كور رسيدم كه يه پله جلوي درش داشت گفتم آهان خودشه خلوتگه رندان جهان همينه !

موقعيت پله يه جوري بود كه از سر كوچه اصلا ديد نداشت كه يه خانمي رو پله نشسته و گريه مي كنه چون يه ماشيني جلوي پله پارك كرده بود و من رو كاملا استتار كرده بود . خلاصه كلي موقعيت سنجي كردم و نشستم رو پله و سرم رو رو به آسمون گرفتم و اشكها باريدند ...

رفته بودم تو فاز نذر و نياز و درد دل و توسل و توكل و اينا كه نور يه ماشين از سر كوچه پيچيد تو كوچه . منم خيلي مسلط به اوضاع اشكها رو با گوشه شال پاك كردم و خيلي خونسرد با ژست تسبيح چرخوندن تو هوا و سوت بلبلي موضعم رو روي پله حفظ كردم تا اينكه پرايده اومد جلوي پام ترمز كرد و كله ي هر 6 سرنشين 90 درجه مايل به راست تو چشمهاي من زل زدند . ( خب درك داشته باشيد آدميزاد يه وقتهايي دلش مي گيره و دوست نداره تو خونه اش گريه كنه حالا جاي شما رو كه تنگ نكردم بريد خونه تون ديگه واسه چي وايستاديد بر و بر داريد منو نگاه مي كنيد ؟ آدم نديديد ؟ )

نه خير مث اينكه به نگاه كردن هم رضايت ندادن و پياده شدن . ( خب اشكال نداره مهمون هاي اون خونه روبرويي هستن ميخوان برن مهموني )

اي بابا اينا كه 6 تايي دارن ميان طرف من

اصلا به اينا چه ربطي داره دلم خواسته گريه كنم

در حاليكه دو تا دختر بچه ها هاج و واج داشتن تو تاريكي منو نگاه مي كردن مامانشون كليد انداخت تو قفل در و با يه نگاه به من فهموند كه بزن به چاك !

 

فكر كنم تا رفتن تو خونه اول طلاهاشون رو چك كردن ببين سر جاشه يا نه ! بعد هم يقينا جاي طلاها رو عوض كردن چون مطمئن بودن كه من داشتم زاغ خونه شون رو چوب مي زدم !

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 15:18 توسط دلاك|

به چه نامي بخوانمت ؟ همه ي وجودم از عشق تو و ايمان و باور به حقانيتت لبريز است اما جاي خالي ات در اطرافم هنوز حس مي شود .

اي كه سخت ترين روش ها را براي بخشش بيكرانه ات بر من بر مي گزيني ، اي بزرگي كه هرگز چيزي را به آساني به من نداده اي ، تا كجا مرا در پي خود مي گرداني ؟ پاي پياده بي پاپوشي در شوره زار تفتيده مي دواني ام و من به گمان معاشقه در ميان سنگلاخ مستانه برايت مي رقصم .

خدايا لب هاي ترك خورده ام را در اين شوره زار ديده اي ؟ خدايا تاول پاهايم را نشانت داده ام ؟ لرزش زانوانم را ديده اي ؟ وعده دادي كه " ان الله مع الصابرين " بارها و بارها خواندمش و بارقه ي اميد در دلم درخشيد . نياور روزي را كه شك كنم به وعده هاي آسماني ات . مژده دادي كه " و بشر الصابرين " و من به فال نيك گرفتمش و هي به ياد خودم آوردم كه خدا با پيامبرش قرار گذاشته كه " بشر الصابرين " ... گفتي " فادكروني اذكركم " و من با دل قرص صدايت كردم هزاران بار در خواب و بيداري ، به شهادت تسبيح زير بالشم كه هر شب تا به صبح در ميان خواب و بيداري خوانده امت با ايمان ، با عشق ، به تمنا خواستمت . قول دادي " ان مع العسر يسرا " و من روي قولت حساب كردم . روزهاي در بند غم بودن را با قولي كه مكتوب كردي در كلام الله ، در كتاب آسماني ات ، در قرآن حكيم سپري كردم با اميدي كه فردا صبح كه سپيده بزند گره ها را خواهي گشود ، دستي از آستين به در خواهي آورد ، انگشتان مهربانت را به سوي زندگي ام خواهي گرفت ، ملائك را ماموريت خواهي داد ، فرشته ها و مقربين درگاهت را روانه خواهي كرد به سوي اين سرگشته .

چيني دلم را با اميد به ذات اقدس تو بند زدم و روزها را از پي روزها رج زدم تا منجي اي بفرستي ، تا واسطه اي ، اميدي ، معجزه اي چون هميشه ...

گفته بودي عاشقي را با بلا مي آزمايي ، بلاكش روزگارم كردي و در حين سقوط اميد به شاخه اي دارم كه براي نجاتم خواهي فرستاد ، به صخره اي كه پناهم خواهد بود ، حتا به آشيانه ي ترد و نازك پرنده اي كه يادآور امنيتم باشد .

خدايا دستي برآر . اين بار تو بخوان مرا . دل بي تابم را آرام باش .

اگر گفته اي " ان الله سميع بصير " صدايم را بشنو ، ناله هاي بي رمقي كه فقط و فقط تو را مي خواند شنوا باش و بينا باش بر آتشي كه بر جانم افكندي ، بر دستان خالي ام ، بر قلب هزار پاره ام .

اگر گفته اي " توكلت علي الله " بدان كه توكل كرده ام  . آفريدگار آسمان و زمين ، اقيانوس ها و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و دشت هاي حاصلخيز را وكيل كرده ام براي اجابت دعاهايم . بدان كه قادر مطلق را به ياري طلبيده ام براي آسان كردن امورم .

دادار هستي بخش ، يكتاي بي همتا دستي برآر . اين بار تو بخوان مرا . دل بي تابم را آرام باش .

درمانده ي درمانده ي درمانده ام ! تمام قدرت اعتقادي تان را و تمام انرژي اي را كه كائنات از قلب هاي پر مهر شما مي گيرد تمام و كمال مي خواهم ! از هر كوچه و پس كوچه اي كه گمان مي كنيد روزي خداوندگار از آن عبور كرده باشد نشاني مرا بر ديوارش بزنيد باشد تا آدرس خانه ام را زودتر بيابد ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 16:10 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» يا حق
» خرس منو مسخره كرد !
» سه دو يك حركت !
» خدا نفس گرمشون رو از ما دريغ نكنه
» آخرين شيرين كاري مامان گلم
» به شمارگان خواننده هام خوشبختم
» ققنوس پرنده ايست كه از خاكستر خويش زاده مي شود ...
» پله
» يعني يك در چند ميليون ممكن بود اين اتفاق بيفته ؟
» آنچه دلخوش بودم فراهم شود مهيا نشد

Design By : Pichak