حموم ِ زنونه

برسيم به داستان به معراج رسيدن من در رابطه ي مادر و دختري با مامانم :

 

از اون جايي شروع كنم كه مامانم دو هفته قبل از عيد با اون وضع كمرش رفت اتوبوس سوار شد و رفت شهرستان پيش خواهرم ، اين حركت انتحاري در حالي صورت گرفت كه من هر روز بايد يكساعت در وصف فوايد پياده روي براي روح و جسم مامانم سخنراني كنم و اصرار و التماس كه من بميرم تا اين پارك سر كوچه يه سر برو و زودي برگرد ...

خلاصه مامان من رفت و بعد از يه هفته هي من مي پرسيدم كي بر مي گردي و جواب مي شنيدم كه حالا معلوم نيست ! و من هي پيش خودم فكر مي كردم كه خدايا يعني چه بلايي سر مامان من اومده كه يك سر سوزن به فكر خونه تكوني نيست و هييييچ كاري هم در اين راستا نكرده . تا اينكه خواهرك كنكور دكترا داشت و به اين منظور همگي با هم برگشتند تهران . خواهرك رفت كنكورش رو داد و وقتي اينا مي خواستند برگردند شهرستان باز مامان بار و بنديلش رو جمع كرد و باهاشون راه افتاد و در جواب علامت تعجب من توضيح داد كه داره ميره به خواهرك كمك كنه براي خونه تكوني اش .

_ پس خونه ي خودمون چي ميشه ؟

_ من امسال دلم نمي خواد خونه تكوني كنم !!!

بعد از رفتن مامان ، من در هر فرصت اندكي كه بعد از كار و شلوغي هاي شب عيد دست مي داد يه دست ناقابلي به سر و روي كمدهام و اتاق مي كشيدم . خونه هم بسي كثيف تر از اين حرفا بود كه با اين حركات لاك پشت وار من بويي از تميزي بگيره .

گاهي اوقات هم به اين فكر مي افتادم كه امسال من تازه عروسم و خانواده آقاي خواستگار قطعا براي مراسم اولين عيد به خونه ي ما خواهند اومد و تا مي خواست دلشوره و فكر و خيال سراغم بياد به خودم مي گفتم پنهانكاري نداريم كه هر چي باشه ما تو همين خونه زندگي مي كنيم چه تميز ، چه كثيف خونه ي ما همينه كه هست .

مامان خانم دو روز قبل از عيد به اتفاق خواهرك و آقاي باجناق اومدند تهران . حالا دو روز مونده تا عيد و من تازه از كار و گرفتاري هاي شركت آزاد شدم . هر چي به مامان ميگم چي كار ميخواي كني ؟ ميگه هيچي من كاري نمي خوام براي عيد بكنم كه ! اصلا عيد براي من معني نداره ! من كه زندگي ندارم كه !!! سفره هفت سين اصلا براي من شگون نداره ! هر سال زندگي من بدتر از سال قبل ميشه !!!

وقتي هم كه گفتم سال تحويل چون تنهايي من و آقاي خواستگار مياييم اينجا صداش دراومد كه نمي خوام بياييد پيش من و بريد پيش مادر و من عيد ندارم كه !

خلاصه آيه ي ياس ...

روز 29 اسفند گفتم مامان خريدهات رو ليست كن من برم هر چي لازم داري بخرم ، باز دوباره صداي ضبط شده پلي شد كه آي من بدبختم و اين زندگي پوچه و بي معنيه و اي مرگ بيا در آغوشم ...

در حاليكه مامان داشت لباس مي پوشيد تا براي خريد گوشت و مرغ بره بيرون و من داشتم مقدمات شستشو و سابيدن دستشويي رو مهيا مي كردم ديگه پرمون به پر هم گرفت و شب عيدي شد اونچه نبايد مي شد و مامان چند تا حرف بهم زد كه خيلي دلم شكست .

بعد از در زد بيرون و منم رفتم تو دستشويي و در حاليكه از سقف و كاشي ها و ديوارها آويزوون بودم و بغض راه گلوم رو گرفته بود و قير سياه و داغ ناله و شكوه و آه و فغان داشت مي جوشيد و آروم آروم بالا مي اومد تا تمام وجود منو پر كنه ، فريادي از درونم بانگ برداشت كه :

نمي ذارم هيچكس زيباترين عيد منو خراب كنه . به تو هم اجازه نمي دم دم به دم مامانت بدي و زندگي منو سياه كني . اگه تو دريايي از منفي بافي و بدبختي و فلاكت هم بيفتي اگر به ذهنت عايق ضد آب پوشونده باشي نوك سوزني تر نمي شي . اين زندگي آدمهاي عاجز و ناتوانه كه با بروز يه مشكل و مساله يا دعوا و بگو مگو حالشون خراب ميشه ، اما تو حق نداري عاجز باشي . ببين داري كاشي هاي جرم گرفته و چرك و كثيف خونه تون رو با سيم مي سابي ، اين يعني يه سقف امني بالاي سرته ، يعني مادري داري كه يه عمر زحمت كشيده و حاصل دسترنجش امروز پناهگاه تو شده . مادر داري ! مادرت سرت غر ميزنه ، ناله مي كنه ، حرفاي مايوس كننده مي زنه ، رشته ي غم به هم مي بافه اما خدا رو هزاران بار شكر كه حرف مي زنه ، خيلي ها آرزو دارن كه مادرشون يكبار ديگه فقط يك كلمه حرف بزنه ، اين آرزوي خيلي از اونهاييه كه پشت در آي سي يو چشم به مانيتور دستگاه ها دوختنه ، التماس خدا مي كنن كه اين سعادت ، اين معجزه نصيبشون بشه كه عزيزشون غر بزنه سرشون !

خوب كه فكر كردم ديدم تو اين دنياي بزرگ تنها چيزي كه من قدرت تغييرش رو دارم همين محتوياتيه كه اين بالا تو كله ي منه ، همين و همين .

و در آني حالم خوب شد ! سرحال سرحال ! چنان دستشويي اي اون روز شستم كه برقش آدم رو كور

مي كرد

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:43 توسط دلاك|

تمام دارايي من در اين دنيا تنها يك عكسه . تمام سهم من از خوشي هاي اين دنيا ، شادي ايه كه زير پوستم مي دوئه وقتي روزي هزار بار به اين عكس نگاه مي كنم . هر روز اين اتفاق مي افته كه تصوير اين عكس رو درشت مي كنم و نمي دونم چه زماني طول مي كشه تا از خلسه ي شيرين عبادت با اين عكس بيرون بيام .

عكس هاي بسياري از شب نامزدي ما ثبت شده ، عكس هايي كه آدم هاي عزيزي كنارمون هستن ، عكس هايي با فيگورهاي هنري خيلي شيك ، يا حتا عكس هايي با بك گراند سبدهاي گل يا تاج گل هاي آنچناني كه مهمون هاي نازنينمون زحمتش رو كشيده بودن اما ... هيچكدوم از اين عكس ها گوياي ژرفاي حس من تو اون شب باشكوه نيست به جز يه عكس ، عكسي كه تصوير هيچكس توش نيست ، نه صورت بزك كرده اي ، نه لباس فاخري ، نه چشمان دلربايي ، نه عشوه گري اي و نه هيچ چيز اغواكننده اي ...

عكاسي هنر ثبت لحظه هاست و عكاس آرام گرفتن دستهاي بي تاب ما را در مقابل ديدگان همه ي آنهايي كه اين پيوند را محال مي دانستند شكار كرده است .

شما را به تماشاي اين آرامش ميهمان مي كنم ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:50 توسط دلاك|

درباره ي حال و احوالم در روز 29 اسفند در پست بعد مطالبي خواهم گفت كه براي خودم بسيار با ارزش هستند به تعبير خودم در سير و سلوك همخانگي با مامانم به معراج رسيده بودم !!!

و اما در كنار مامانم سال را نو كرديم . با وجودي كه مامانم از چند روز پيش سمپاشي كرده بود كه من دلم نميخواد خونه تكوني كنم و سفره هفت سين بچينم و هفت سين براي من شگون نداره !!! شما هم نمي خواد بياييد پيش من ، بريد پيش مادر و من حوصله ندارم !!! و با وجودي كه شور و شوق سفره ي هفت سين و سال نو در منزل مادر پر حرارت تر بود و قاعدتا اونجا بيشتر بهمون خوش مي گذشت و با شناختي كه من از مامانم دارم يقين بود برام كه وقتي كاري باب ميلش نيست به خودش و ديگران هم اون اتفاق رو زهر مي كنه اما دلاكي كه من باشم با خودم به اين نتيجه رسيدم كه اون كاري رو كه خودم فكر مي كنم درست تره همون رو بايد انجام بدم . و با وجود اينكه مي دونستم چقدرررررررررر آقاي خواستگار دلش ميخواد سر سفره ي هفت سين كنار خانواده اش باشه و چقدررررررررررر مادر و خواهر آقاي خواستگار دوست تر دارند كه ما كنارشون باشيم و صد البته كه خودم هم ترجيح مي دادم جايي باشم كه انرژي مثبت بيشتري در فضا وجود داره اما براي همه توضيح دادم كه چون خواهر آقاي خواستگار و خواهر زاده اش پيش مادر هستند پس ضرورت داره كه ما پيش مامان من باشيم كه تنهاست !

آقاي خواستگار هم استقبال كرد و تا ساعت 11 شب براي خريد سوروسات سفره ي هفت سين با من همراهي كرد . وقتي از در خونه ي ما وارد شديم ، مامان ميز شام رو چيده بود و سبزي پل ماهي لذيذي پخته بود و زحمت كشيده بود . اما يكي دوباري براي چيدن سفره هفت سين نك و نال كرد اما بعد تو رودربايستي آقاي خواستگار چيزي نگفت و من كار خودم رو كردم . تا داماد و مادرزن نشسته بودن پاي ويژه برنامه هاي نوروزي تلويزيون من همه چيز رو چيدم و آماده كردم و خيلي هم سفره ي خوشگلي از كار در اومد . بعد هم به پيروي از تعصبي كه روي برگزاري جشن هاي ملي دارم لباس نو پوشيديم و دور سفره هفت سين نشستيم . حال و احوال من كه در لحظات قبل از تحويل سال روشنه ديگه ... شكر و شكر و شكر ... بغض و بغض و بغض ... خيره به صورت آقاي خواستگار كه قرآن سر عقدمون رو روي پاش گذاشته بود و سوره ي يس مي خوند . بعد از روبوسي و تبريك سال نو هم تلفني به مادر تبريك گفتيم و با پدر من هم تلفني صحبت كرديم و شب هم آقاي خواستگار خونه ي ما موند .

روز اول عيد هم بعد از صرف صبحانه آقاي خواستگار رفت سركار !!! ( بله يه همچين مرد زحمتكشي رو براي همسري انتخاب كرديم ما ) و ناهار رو هم به منزل مادر رفتيم و سبزي پلو ماهي دستپخت مادر خورديم و بعدازظهر دسته جمعي خوابيديم !

روز دوم عيد وقتي آقاي خواستگار مي خواست بره سركار منو رسوند خونه خودمون تا بند و بساط سفر رو آماده كنم و ساك هام رو جمع كنم . عصري خانواده آقاي خواستگار براي عيد ديدني تازه عروس به همراه عيدي هاي مبسوط به منزل ما اومدن . بعد از برگزاري مراسم كادو بازي ساك ها و بار و بنديل عروس رو تو صندوق ماشين جاسازي كردند و رفتيم منزل يكي از اقوام آقاي خواستگار عيد ديدني . ميزبان يه خانم خيلي پير و نحيفي بودند كه چقدر من رو مورد لطف قرار دادند و عيدي ويژه بهم دادند و يه عالمه دعاي خير بدرقه مون كردند . موقع برگشتن آقاي خواستگار گفت مي دوني چندين ساله كه اين خانم دعا مي كنه كه من سال ديگه با خانمم برم عيدديدني خونه شون ؟؟؟

_ ديدم پيرزن بيچاره هي تاكيد مي كرد اين آقاي خواستگار گله ، ماهه !!!

خلاصه برگشتيم خونه ي مادر و آقاي خواستگار هم وسايلش رو جمع كرد و همه چيز رو آماده كرديم تا صبح زود حركت كنيم .

سفر ماه عسل ما به گرگان و بندر تركمن بود اما در مسير برگشت به شهر پدري من هم رفتيم و دو روز هم مهمان پدرم بوديم . كه البته بقيه خواهر و برادرهام هم از تهران اومده بودن و همه دور هم بوديم .

واقعا نمي دونم شيريني اين سفر رو  چطور ميشه توصيف كرد . سفر به قلب آرامش بود ! برنامه ريزي مون به نحوي بود كه از كم ترافيك ترين جاده ها گذر كنيم و باورنكردني بود كه تو نوروز اين طور جاده ها خلوت و كم تردد باشن . به اين ترتيب آقاي خواستگار اصلا خسته ي راه نشد و سالم و سرحال رسيديم به هتل . من خيلي دلم مي خواست كه اقامتمون تو يه خونه ي روستايي باشه اما آقاي خواستگار از تميزي و مرتبي اين جور خونه ها مطمئن نبود و نگران سردي هوا هم بود ، بنابراين يه هتل فوق العاده تميز وسط جنگل ناهارخوران رزرو كرده بوديم كه خدا مي دونه چقدر راحت بوديم اونجا . فقط استراحت مطلق !

اگر هم مي خواستيم بريم جايي رو ببينيم يا بگرديم من جايي رو انتخاب مي كردم كه كمترين انرژي رو لازم داشته باشه . از بازار رفتن و خريد كردن كلا صرفنظر كردم چون اساسا اين سفر رو براي تمدد اعصاب و تنفس برنامه ريزي كرده بودم . يك بار هم كه رفتيم بازارچه بندر تركمن به محض اينكه چند قلم سر و سوغاتي كه واجب بود رو خريدم ديگه از گشت و گذار تو بازار انصراف دادم و قبل از اينكه آقاي خواستگار نفسش تو بازار شلوغ و پر هياهو بگيره و وسط جمعيتي كه همديگه رو هل ميدن و به هم فشار ميارن كلافه بشه اتمام پروژه ي خريد رو اعلام كردم ! ( البته اين يه دام بود كه براي آقاي خواستگار گستردم ، من هم مثل هر خانمي از پلكيدن تو بازار لذت مي بردم اما لذت همراهي آقاي خواستگار اولي تره برام بنابراين براي اينكه تشويق بشه براي اين همراهي سعي كردم خسته اش نكنم اتفاقا براي چند موردي هم كه خريدم كلي ذوق كرد و نظر داد و حتا تشويقم مي كرد به ادامه ي خريد اما من اندازه نگه داشتم )

وقتي زمان خريد كوتاه شد ، وقت اضافه داشتيم كه به ديدن جزيره ي آشوراده بريم و اونجا رو حسابي بگرديم . خدا رو صدهزار بار شكر آقاي خواستگار حس كنجكاوي اش و لذت كشف جاهاي ناشناخته اش مثل خودم بالاست بنابراين دست در دست هم بدون راهنما با اندكي خوف آميخته به ابهام تمام جزيزه رو گشتيم .

تركمن صحرا براي من به غايت جذاب بود . يكي از معدود نقاطي از ايران كه تا به حال نديده بودمش و هزاران داستان درباره آن ديار و مردمانش شنيده بودم . آرزوي ديدنش با من بود . دشت و دمن هايش را هزاران بار بوسيدم . از خود بيخود شده و شيدا نمي دانستم از گستردگي آبي شفاف آسمان لذت ببرم يا از زمين شگفت انگيز يا از زمان شيرين در آغوش يار آرميدن ؟

خلاصه كه با دشت هاي سرسبز وداع كرديم و پا در راه گردنه هاي پر برف نهاديم ، بوران و كولاك ما رو احاطه كرده بود طوريكه در كمتر از ده دقيقه جنگل و مناظر پيش رو تا جايي كه چشم كار مي كرد يكدست سفيدپوش شد . بعد از پشت سر گذاشتن گردنه آفتاب به ما سلام گفت . اين بار دشت هايي با رنگ و روي جديد رخ نمودند . كم كم طبيعت پرده هايي از كوير را مي نمود و به شهر پدري رسيديم . و با استقبال پدر و خواهر و برادرها روبرو شديم .

گفته بودم كه پدرم چه ذوقي براي دور هم جمع شدن ما داشت . در طول سفر هم مرتب تماس داشت و سفارش كه از كدوم مسير بياييد و گزارش وضعيت جاده ها رو مرتب چك مي كرد و پيدا بود كه تو پوست خودش نمي گنجه . به محض رسيدن ما ، دستور داد كه ساك ها و وسايلمون رو به اتاق خودش ببرند و وقتي ما مخالفت كرديم بهانه آورد كه نه من كمرم درد ميگيره روي تخت !

حس عجيبيه كه خونه ي پدرت رو تا حالا نديده باشي ، ندوني خونه اي كه پدرت اونجا زندگي مي كنه چه شكليه ، و عجيبتر اينه كه تو خونه ي پدرت مهمون باشي !

خيلي ذوق داشتم كه خونه ي پدرم همون طوري كه خودش دوست داره يه خونه ي ويلايي حيات داره ، كه باغچه ي بزرگي داره و توي باغچه اش سبزي كاشته خود خونه هم بزرگ و جاداره و مشخصه كه بين چند تا خونه اي كه پدر تو اين شهر عوض كرده از اين يكي خيلي راضيه !

خلاصه كه چهارتامون دور هم جمع بوديم با باجناقين و عروس و تنها نوه ي خانواده . مثل روزگار بچگي سر به سر هم مي ذاشتيم ، همديگه رو دست مي انداختيم ، پسرها با باجناقين خيلي سريع رفيق شدند و ديگه كل كل و شوخي و خنده به راه بود . از آتيش هايي كه تو بچگي سوزونده بوديم گفتيم و همه با هم سفره پهن مي كرديم و دور سفره مي نشستيم . همه با هم سفره جمع مي كرديم . سر نوبت ظرف شستن جر مي زديم و شب ها هم به رديف رختخواب پهن مي كرديم و تو هال كنار هم مي خوابيديم . البته خواب كه چه عرض كنم تا خود صبح مرض مي ريختيم ! صبح هم بابا با مشت و مال بيدارمون مي كرد كه ببردمون بيرون شهر گردش و پيك نيك ( هاي هاي گريه )

شب اول وقتي پدر و باجناقين و برادر بزرگه ام نشستن به ورق بازي كردن من پا شدم به رقصيدن و كسي نفهميد اين مست و شيدا چرا مي رقصه ؟

صبح روز آخر وقتي چشم باز كردم و ديدم صداي آقاي خواستگار و پدر از تو آشپزخونه مياد و با هم خلوت كردن و دارن برا هم تعريف مي كنند و از بودن با هم كيف مي كنند دلم نمي خواست كسي از خواب بيدار بشه تا بي مزاحمت به گپ و گفتشون ادامه بدن .

وقتي بزغاله ي دلبندم ، پسر برادرم تعليم تيركمون در محضر شيطان بزرگ آقاي خواستگار مي ديد و تو صحرا داد مي زد عمو خواستگار اگه مي توني اون بطريه رو بزن !

وقتي آقاي خواستگار بسته ي سيگارت هاي خواهرم رو از دستش قاپيد و دنبال هم تو صحرا پا به تعقيب و گريز گذاشته بودن

وقتي تو راه برگشت داشتيم سفر رو برآورد مي كرديم و هر دومون راضي راضي راضي بوديم

فهميدم خوشبختي تو چنگ منه !

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:59 توسط دلاك|

بهار يك نقطه دارد ، نقطه آغاز بهار زندگيتان بي انتها باد .

از صميم قلب آرزو دارم حال و احوال زيبايي براي خودتون خلق كنيد تو سال جديد .

 

اين عيدي شما :  صفحه اينستاگرام دلاك

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:8 توسط دلاك|

خودت بگو چطور تو را جام زهري بخوانم كه نوشيديم در حالي كه دور دست ترين آرزويمان را آبستن بودي ؟

براي خوشنامي خودت هم كه شده دعا كن سالها بعد اگر ياد تو كرديم ، سختي هاي تو يك دانه گندمي باشد كه هزار دانه گندم شده باشد تا تلخي يادت را چاشني شيريني بخشد ...

93 جان تو تنها سالي بودي كه اين معجزه بزرگ الهي را پديد آوردي كه گره خوردن دستهامان را و درخشيدن حلقه هامان را با ديده ي ناباور خود نظاره كنيم . و تو تنها سالي بودي كه شقيقه هاي يار مرا رشته رشته نقره اندود كردي . بدون اغراق سالها گذر عمر با او چنين نكرده بود كه تو به تنهايي كمر به باقي گذاشتن رد نا زدودني تارهاي سپيد مويش كردي و چه سرعت چشمگيري در اين راستا داشتي !

93 جان خوبي چه بدي داشت كه تو يكبار نكردي ؟

اگر چه كه فراموش نخواهم كرد كه قدرت اعجاز تو را هيچكدام از سال هاي پيش از تو نداشته اند از اين رو مدال قهرماني بر گردنت مي آويزم و بر سكوي برترين ها مي نشانمت .

به هر روي تو چمدان به دست در آستانه ي در ايستاده اي و دم رفتن گله شگون نداره . من به پيشواز 94 مي روم و دل به بهاري مي بندم كه ماه ها منتظرش بودم .

 

دادار هستي بخش از اينكه مرا به عنوان ذره اي در اين هستي لايتناهي لايق هست بودن مي داني هنوز ، سپاسگزارم . و همه ي آرزويم اين است كه اين لياقت را روز به روز بالا ببرم تا نقطه ي زيبنده و برازنده اي در اين خلقت باشكوه باشم .

همچنان خداوندگاريت را بر من و خانواده ي من و دوستانم بباران !

بزرگ بي انتها از آنچه تو مصلحت و خير الهي مي داني بر ما ببخش ، ما را در پناه امن و امنيت خودت حفاظت كن ، اي هميشه سبب ساز ، اي هميشه وسيله ساز ، اسباب پيشرفت و تعالي زندگي هامان را به آساني فراهم كن . سهم ما را از خير و بركتي كه از خزانه ي غيبت مي بخشي فراوان كن . ياريمان كن خودمان را عزيز بداريم همانقدر عزيز و بزرگ و محترم كه در بارگاه تو هستيم . هدايتمان كن مسير درست زندگي را بيابيم و عنايتي كن تا در اين مسير استوار بمانيم .

مهربانترين مهربانان سال جديد را برايم با خواندن كامنت هاي مملو از خبرهاي خوش از خوانندگانم شيرين كن .

اي قادر مطلق خودت به كامنت هايي كه در سال گذشته التماس دعا گفته بودن زيباترين آمين رو بگو . شادي برآورده شدن آرزوهاي خوانندگانم را نصيب دلاك كن .

اي منشا عشق حقيقي و زلال تو را قسم به دلهايي كه تو در آنها خانه داري اگر كسي در سال گذشته به اين حمام سر زد ، دلاك را صاحب نعمتي ديد يا دلاك را صاحب حالتي ديد كه دلش آن نعمت يا آن حالت را خواست ميليون ها بار زيباتر و ماندگارتر از آنچه از روي كرم و عنايت خود بر دلاك بخشيده اي بر دلهاي آنها ببخش . البته از راه هاي به مراتب آسان تر !!! ( مناجات دلاك مارمولكي كه به خدا هم متلك ميندازه )

 

فرصت تماشاي زيبايي باهار بر شما فرخنده باد !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:9 توسط دلاك|

به طرز مشكوكي روز و روزگارم خوشه البته نه به اين معني كه هيچ مشكلي نيست ، مشكلات و سختي ها به  استواري كوه سر جاشون هستن اما من چنان متين و موقر به روي زندگي لبخند مي زنم و تبسم مي كنم كه خودم هم باورم نميشه . اصلا اين روزها چنان برخورد لطيفي با ناملايمات دارم كه خودم هم از خودم انتظار ندارم . دلم ميخواد به روحيات دلاك يه فيكساتور بزنم و حالا حالاها حموم نبرمش مبادا كه اين خانمي و پختگي يه ماسك باشه كه زير دوش شسته بشه و بره !

والله به خدا اين زندگاني يه كاري با آدم مي كنه كه به صبوري خودت هم شك مي كني ...

روز جمعه من كتابخونه ي آقاي خواستگار رو تكوندم و آقاي خواستگار هم كمد لباس هاش رو . عاقووووو چه كتابهايي كه من آرزوي داشتنش رو داشتم و تو اين كتابخونه صد من خاك نشسته بود روش . منو بگو كه سفارش داده بودم يه جلد قصه هاي صمد بهرنگي برام بيارن بذارم كنار براي دلبندانم . غافل از اينكه پدر دلبندان يه جلد كاغذ زرد شده اش رو داره . واي تاريخ خريد يا اهداي كتابها رو بگو ... يني وقتي من به دنيا اومدم آقاي خواستگار كتاب فضايي مي خونده !!! و از لاي كتابها چه اسناد تاريخي اي كه پيدا نكردم !!!

از همه مهمتر نامه ي مادربزرگ آقاي خواستگار به پدربزرگش در سفر به حج بوده چيزي حدود 60 سال پيش . حالا تصور كنيد كه خانم هاي اون زمان هم شرم داشتن كه قربون صدقه ي شوهرهاشون برن و تو اين سفر طولاني هم دلش تنگ شده بوده و با چه الفاظي شوهرش رو خطاب كرده بوده و سفارش نورچشمي ها رو كرده بود و كلي دل داده بوده و قلوه گرفته بوده . پس از كشف و مطالعه ي اين كاغذ آقاي خواستگار با الفاظ جديدي مورد خطاب قرار مي گيرد و بعد هر دومون غش مي كنيم از خنده !

وقتي اتاق آقاي خواستگار تكونده شد و خاك هاي چند ساله اش گرفته شد مادر گفت الهي خدا خير همه ي دنيا رو بهت بده !

فكر كنم همين كافي باشه برام نه ؟

_ پريشب مادر گفت رفتم خريد يه چيزي براتون سفارش دادم حالا هر وقت آورد بهت ميگم ! ديشب آقاي خواستگار با يه بسته اومده

ميگم اين چيه ؟

ميگه سفارش مادربزرگ بچه است !

بازش مي كنم . مي بينم يه زودپز فينقيليه !

ميگم اين چيه ؟

ميگه سال ديگه بايد تو اين براي بچه مون سوپ بپزي ، آش بپزي ، ماهيچه بپزي ! مامانم گفته اگه بچه ات هم مثه خودت باشه طاقت گشنگي نداره بايد غذاش زود آماده شه وگرنه دنيا رو ميذاره رو سرش !!!

من : !!!

ميگما بچه كه تا شش ماهگي نمي تونه غذاي كمكي بخوره ، نه ماه هم كه بايد اون تو باشه ، اين مادر و پسر چه جوري حساب كردن كه سال ديگه من بايد آبگوشت تو اين زودپزه بار بذارم واسه بچه ام ؟

 

_ قبل از اون عروسي اي كه 22 بهمن دعوت بوديم با مادر سه تايي رفتيم آتليه و عكس گرفتيم . آنقدر اين عكس ها قشنگ و شيك شده كه حد و نهايت نداره . چند تاشون رو بزرگ كرديم و هر دومون عاشقشون شديم . من كه هي راه ميرم ميگم واي چقدر ما شيكيم ! احتمالا شنوندگان هم تو دلشون بد و بيراه ميگن ! تا حالا ديدين كسي قربون صدقه ي خودش بره ؟

به آقاي خواستگار ميگم وقتي به اون عكسه كه از همه بيشتر دوستش داريم نگاه مي كنم به اون آدمهايي كه تو عكسن حسوديم ميشه . نگاه عاقل اندر سفيه كه بهم مي كنه ميگم آخه باورم نميشه اين آدمهاي خوشحالي كه به هم رسيدن خودمون باشيم !!!

_ يكي ديگه از اون سكانس هايي كه هنوزم باورم نميشه وقتهاييه كه آقاي خواستگار با پدرم مي شينه به گپ و گفت . يا باورناپذيرتر از اون وقتهايي كه به هم تلفن مي كنن از كار و بار براي هم تعريف مي كنن !!! يا حد اعلاي ناباوري ام وقتيه كه آقاي خواستگار ميگه بابا امروز زنگ زده بود حال و احوال و اينا گفت شنيدم خيلي سرت شلوغه اگه كاري چيزي از دست من برمياد بگو تعارف نكن !!!

_ پدرم برنامه هاي نوروزش رو طوري تنظيم كرده كه چند روز تنها باشه و بتونه ما رو دعوت كنه خونه اش . حالا هر روز زنگ مي زنه براي هماهنگ كردن . از لحن صداش مي فهمم كه چقدر خوشحاله ، چقدر ذوق داره كه بچه هاش دورش باشن ، كه عروس ها و دامادها تو خونه اش جمع بشن و بگن و بخندن . الان دو ساله كه اين فرصت فراهم نشده اگه خدا بخواد ، اگه همه چيز خوب پيش بره ايشاالا دل پدرم هم خوش ميشه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:20 توسط دلاك|

اين و اين رو ببينيد و به جون رها دعا كنيد !

وقتي پنج شنبه عصر مادر داشت با يكي از دوستهاش تلفني صحبت مي كرد و از برنامه ي بازديد ما تعريف مي كرد . شنيدم كه گفت اين وقت سال خيلي از دخترها ساعت ها وقتشون رو تو آرايشگاه ها مي گذرونن كه رنگ موشون رو عوض كنن يا تو پاساژ ها دنبال لباس مي گردن اما دوستهاي دلاك ماشااله همه هم با دست پر دخترهاي جوون وقتشون رو گذاشته بودن براي اين كارها ...

 

همه ي گفتني ها همين بود ...

چهارشنبه شب راه افتادم براي آخرين خريدها . رفتم موز خريدم . از ميوه فروشي كه اومدم بيرون با خودم گفتم وا چرا اينقدر ارزون شد ؟ رفتم قنادي و دو كيلو هم مافين خريدم و با يه جعبه ي بزرگ برگشتم خونه . نشستم حساب كتاب كردم خدايا اين همه پول مونده حالا ديگه چي بخرم كه بهتر باشه ؟ صبح زود قبل از اينكه عاصي زحمت بكشه و بياد دنبالم رفتم نزديك چهار كيلو هم پرتقال خريدم . بازم يه مبلغ تقريبا زيادي پول اضافه بود !!! صبح پنج شنبه بچه ها رسيده بودن كه با بقيه پول عاصي رو فرستاديم بره پسته يا آجيل بخره و 1/5 كيلو آجيل هم در لحظه آخر تونستيم بخريم . و براي اولين بار تو  عمرم با چشم خودم ديدم بركت كه ميگن يعني چي . من هر چي با اين پول مي خريدم تموم نمي شد .

 

الهام ك عليرغم اينكه چقدر اون تي شرت ها خوشگل و نازنازي بودن و چقدر با سليقه چاپ هاي شاد و شنگول براي دخترها انتخاب كرده بودي ، من قدردان اون همه تلاش و زحمتي بودم كه كشيدي تا تي شرت ها به دست من برسه . من قدردان اون بخشي از سخاوت تو هستم كه از چندين نفر خواهش كرده بودي تا سر موقع تي شرت ها برسه .

زهرا مهتاب گون خيالم رو از بابت عفونت ها و بيماري هاي قارچي اي كه دخترها ممكنه تو اين محيط ها به دليل رعايت نكردن بهداشت بگيرن راحت كردي . چقدررررررررررررررررررررر با چادر ملوس تر شدي !

رها اگه كمك هاي تو نبود مطمئنم اين برنامه اينطور بي كم و كسر به سرانجام نمي رسيد . هر جا نگران شدم كه نكنه پول كم بياد عاصي بهم خبر ميداد كه رها گفته رو من حساب كنيد . خدا به اون دوست ( فاميلتون) هم زيباترين نعمت هاش رو ببخشه .

عاصي چي مي تونم بگم وقتي مي دونم با اون نگراني بزرگي كه اين روزها تو دلته اما يه سر سوزن كوتاهي نكردي و انگار كه دلاك ضربدر دو شده بود . اون بازار رفتنت تو اين روزهاي وحشتناك شلوغ بازار ، حساسيتت براي انتخاب جنس شلوارها ، و همه و همه ي زحمت هات منو شرمنده كرد .

زهره بسته ي تو زودتر از ما رسيده بود . بيش از هر چيز از خوش قولي ات ممنونم . واي چقدر پد فرستاده بودي عزيزم دستت درد نكنه البته كه ماركاروني ها هم رسيد . متشكرم از اينكه برات مقدور نبود بياي اما نهايت همكاري رو با ما كردي .

مارال دلم رو خوش كردي كه دخترها موز گاز مي زنن و گوشه ي لپشون باد مي كنه . دلم رو خوش كردي كه اون وقتي كه ما تو مهموني ها تخمه مي شكنيم و ظرف آجيل جلومونه و مي گيم و مي خنديم ، دخترها هم يه مشت آجيل تو دستشون مي گيرن و پسته هاش رو جدا مي كنن ، فندق هاش رو جدا مي كنن و نخودچي هاش رو با با شادي پرت مي كنن تو دهنشون . از تو ممنونم كه شب عيد دخترها رو به يه مشت آجيل مهمون كردي .

مهسا دختر تو چه دستخط قشنگي داري ! يادداشتت دلم رو روشن كرد . مرسي كه اينقدر خوش قول بودي بسته ات زودتر از ما رسيده بود و نارنگي ها گوشه ي اتاق مدير مركز مي درخشيد . ازت ممنونم كه دستهاي خالي ام رو پر از مهربونيت كردي .

حديث دوست كوچولوي دوست داشتني من و دوست نازنينت تمام وجودم از همراهي شما دو تا غنچه ي خندون لبريز از افتخار و شادي بود . چه لذتي بردم كه دخترهايي به اين سن و سال چنين دغدغه هاي زيبايي دارن . چقدر برام شيرينه كه مسير صحيح زندگي رو با اين سن كم پيدا كرديد و چقدر آينده ي روشني پيش روتون خواهد بود ...

رژين هيچ متوجه شدي كه چشمهات رو در حال حركت ، از پشت فرمون شكار كردم ؟ مرسي كه با وجود گرفتاري هاي شب عيد مرخصي گرفتي و ما رو همراهي كردي ، مرسي كه آنقدر پر مهر و محبت بودي كه با وجودي كه دلت شور اداره ات رو مي زد اما تا آخرين لحظه با ما موندي . بابت لاك ها تا آخر دنيا ممنون . بابت اون همه ي هديه كه تو ماشينت پر كرده بودي يه دنيا ممنون . بابت اينكه زحمتت داديم و ما رو رسوندي يه دنيا ممنون . بابت چشمهاي آهوت يه دنيا ممنون .

سيمين بزرگترين لطفي كه بهم كردي اين بود كه هر وقت دلشوره و نگراني هماهنگ كردن برنامه ها و به هم ريختن يه گوشه ي كار اذيتم مي كرد بي درنگ گوشي رو بر مي داشتم و شماره ي تو رو مي گرفتم حرف مي زدم و مي زدم و وقتي خداحافظي مي كرديم يه راهي پيدا شده بود . مي دونم يه روز تعطيل مي خواستي به خودت برسي و به خاطر دخترها كارت رو نصفه ول كردي و به ما پيوستي . واي كه وقتي دخترها قلپ قلپ شيركاكائو بخورن چه كيفي مي كنن .

نرگس تو چقدر دختر عاقلي هستي آدم از خانمي ات خجالت مي كشه !!! من چه خوشبختم كه همچين خواننده ي فهيم و دانايي دارم . با تقلب از خرما و شكلات هات متشكرم .

سكوت همش نگران بودم كه اگه برسي از اينكه ما منتظرت نشديم ناراحت شده باشي اما وقتي اومدي ديدم چقدر خوشروتر از همه ي آدم هايي هستي كه دير رسيدن و بقيه رفتن ! مرسي كه با زحمت خودت رو رسوندي ، مرسي كه بين زيارت مزار پدر خدابيامرزت و بازديد از دخترها ، بودن با ما رو انتخاب كرده بودي . مرسي از هله هوله هاي خوشمزه ات . مرسي از صورت خندونت ، مرسي از مهربوني ات .

مهتاب دوست هميشه ها ! داستان اضافه شدن دو نفر به تعداد مددجوها واقعا اذيتم كرد چون ما همه چيز رو بر اساس 15 نفر تهيه كرده بوديم و بعد يه هوو خبر دادن كه دو نفر ديگه هم بودن . هي داشتم بالا پايين مي كردم كه چه جوري جورش كنم تا سخاوت تو از راه رسيد . دستت درد نكنه كه اسبابي فراهم كردي من خجالت زده ي دو تا دختر كه چشمشون به اون كيسه هاست تا رخت عيد به تن كنن نشم !

مژي نازنين ايشاالا كه حال جگرگوشه ات خوب خوب خوب باشه !

 

 

_ خداي آدم هاي بي پناه دستهات خيلي بزرگن ، خيلي بزرگ . دستهاي گنده اي رو كه انگشت كوچيكه ي اونهايي كه چشم اميدشون به توئه رو سفت مي گيره و ول نمي كنه رو مي بوسم . ما فقط يه چكه از نعمت هاي بي انتهايي كه به ما بخشيدي رو باهات معامله كرديم اما تو به اون قطره قطره ها بركتي دادي كه همه مون تو اتاق مدير رو سفيد بوديم . خداي آرزوهاي بزرگ ، ليست آرزوهاي اين دخترهاي نيكوكار رو با نظر لطف و عنايت و مرحمت خودت امضا بزن .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:42 توسط دلاك|

امروز 18 اسفند سالمرگ حاج خانم است .

زني كه اگر فقط 5 روز بيشتر جفاي اين چرخ گردون رو تاب مي آورد ديگه اين حسرتي كه يكساله تو دل دلاك هست هيچوقت وجود نداشت . سال گذشته تو برنامه ي كهريزك من سيلي محكمي از روزگار خوردم ، فقط 5 روز دير جنبيده بودم اما تاخيرم ديگه قابل جبران نبود ...

 

زندگي ما مملو از فرصت هاي تكرار نشدنيه ، اگر دلاك امروز همه ي زندگيش رو خيرات بده براي حاج خانم به شيريني اون دستهاي مهربون و چروكيده اي كه براي در آغوش كشيدنش گشوده مي شد با اون لهجه ي نمكين آذري نخواهد بود ...

 

يه بار ديگه دست همه ي مهرباناني كه به مهماني حاج خانم اومدند و ميزبان پر كشيده بود رو مي بوسم .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:58 توسط دلاك|

مادر زنگ زده بود كه شام منتظرتونم و مي خوام براتون لوبيا پلو بپزم . براي آقاي خواستگار كار پيش اومد و دير رسيديم . وقتي وارد خونه شديم مادر ميز شام رو هم چيده بود . گفت مي خواستم امشب براتون يه خاطره ي خوب بشه . تو يه سرويس جديد غذاها رو كشيدم .

وقتي نشستيم سر ميز ، گفتم داستان اين بشقاب ها چيه ؟ گفت اون اول ها كه با بابا ازدواج كرده بوديم يه روز عصري رفتيم قدم بزنيم و بگرديم . تو يه مغازه چشمش به اين سرويس افتاد اصرار كرد كه بريم اينا رو بخريم هر چي گفتم ما كه يه سرويس چيني گل سرخي داريم گفت من از گل اينها خوشم اومده !

و من به اين فكر كردم بعد از چهل سال هنوز هم تو دل مادر چقدر حسرت عمر كوتاه شوهرش هست ...

و مطمئنم كه آرزوش اينه كه روزهاي خوشي رو كه از دست رفت ما تجربه كنيم .

 

_ وقتي مادر تبلتش رو مياره تا سوال فني ازم بپرسه مي بينم با همون چهار تا كلمه اي كه از كامپيوتر يادش دادم عكس ما رو گذاشته بك گراند تبلتش !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:48 توسط دلاك|

امروز صبح كه خوابآلو از خونه زدم بيرون و داشتم كسري خوابم رو در حالت ايستاده جبران مي كردم به سر كوچه كه رسيدم ديدم سبزي فروش محلمون سه تا تشت روحي پر ماهي قرمز چيده تو پياده رو ! همون جا به بهار سلام بلند گفتم !

به كي برم بگم كه بزرگترين خوشي دنيا اينه كه تو زودتر از من به صرافت خريد وسايل خونه مون افتادي ؟

ديشب آقاي خواستگار داشت تعريف مي كرد كه يكي از همكارهاش داشته تعريف مي كرده كه برادرش فروشگاه لوازم صوتي تصويري داره و آقاي خواستگار هم در دم به طرف سفارش يه تلويزيون 50 اينچ !!! داده .

گفتم اووووووووووووووووووووووووه چه خبره 50 اينچ !!! ما كه هنوز نمي دونيم خونه مون چند متريه ! نكنه بايد تلويزيون رو بذاريم پشت پنجره شبها بريم بشينيم تو پياده روي اونور خيابون فيلم تماشا كنيم ؟

بعد هم كه لودگي هاي من تموم شد گفت آقاهه گفته اگه يخچال سايد هم بخواهيد برادرم آشنا داره و ... گفتم ما كه يخچال داريم ! گفت خب هر چي دلت بخواد مي خريم براي خونه مون !

يني هااااااا فقط حرف زدن درباره خونه و زندگي مون منو مست مي كنه .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:11 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» پستي كه از قطار 93 جا مونده
» شب وصل است و طي شد نامه ي هجر
» ديباچه ي شيرين 94
» سال 1394
» بخند عزيزم فردا تو راهه / پنجره هاي خوشبختي بازه
» پراكنده هاي ذهن يك شب عيد زده
» وقتي خدا زن آفريد
» حتا به خاك هم سپرده بودندش
» مي نويسم كه هيچوقت يادم نره
» ماهي گلي

Design By : Pichak