حموم ِ زنونه

نذر من قبول نشد ، برنامه هاي ما افتاد براي چند ماه ديگه . اما تصميم دارم به شكرانه ي همين كه انگيزه داريم براي ساختن زندگي اي كه آرزوش رو داريم ، نذرم رو ادا كنم .

اين پروسه اداي نذر آنقدر براي خودم جذاب و شادي بخشه كه برام خيلي فرقي نمي كنه من به اون چيزي كه تو روياهام ساختم برسم يا يه دختر جوون ديگه به قصر روياهاش برسه . به هر حال در اين ارتباط دارم تحقيق مي كنم و هر زمان به نتيجه ي قطعي و روشني برسم شما رو در جريان ميذارم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 9:14 توسط دلاك| |

اون پله رو به ياد داشته باشيد !

من روي اون پله يه نذر خيلي بزرگ كردم . نذري كه حاجت وابسته به اون شايد در درگاه باريتعالي خيلي بزرگ باشه اما اداي اون نذر هم حتما براي من سنگين خواهد بود !

اما اگه بشه كه بشه با وجوديكه شايد ريا به حساب بياد اما دوست دارم شما رو در جريان مرحله به مرحله ي اداي نذرم قرار بدم . شايد شما هم دوست داشتيد كه همراه من باشيد . ايشاالا براي شكرگزاري نعمت هاي بي شماري كه خدا بهمون داده يا معجزات خارق العاده اي كه تو زندگي هامون كرده .

به اميد روزيكه بيام يه پست بنويسم كه نذرم رو قبول كرد و حالا من آستين هام رو بالا مي زنم و شما مثل هميشه دستهاتون رو به من مي دهيد و تا خدا بشينه و به قلب هاي بلوري مون لبخند بزنه .

اگر شد تو اين عيد كه متعلق به پدر ياري رسان يتيمانه برام واسطه ي گشايش بشيد لطفا ...

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 13:36 توسط دلاك| |

مي دونم منتظرتون گذاشتم . مي دونم نگران شديد و مطمئنم كه به سلاح دعاهاي خالصانه ي شما مجهز شدم .

آبروي من و آقاي خواستگار به جور شدن مقدمات عقد در همين مهلت باقي مونده از مهر ماه بستگي داره ، حرف و حديث ها و مثنوي نامه ها از همين الان شروع شده و من ديگه تاب وعده ي امروز و فردا دادن به يك جماعت چشم انتظار رو ندارم .

در راستاي غم و غصه خوردن از به هم ريختن برنامه ريزي هايي كه بايد به موقع به نتيجه مي رسيد و نرسيد غروب جمعه از خونه زدم بيرون تا اهل منزل ز دستم به امان نشوند با يه دل گرفته راه افتادم تو كوچه پس كوچه ها و دنبال يه گوشه خلوتي ، يه كنج دنجي ، يه نيمكت پاييز زده اي بودم كه اگه غم بر من مستولي گشت و دو قطره اشكي هم فشاندم از نظرها پنهان باشه . از بخت خوش روز تعطيلي و دم غروب و كل خيابونهاي اصلي پر ماشين هايي بود كه تو ترافيك گير كرده بودن و دختر و پسرها به دوپس دوپس گوش مي كردند و نمي شد حس ماتم سرايي گرفت . خيابون هاي فرعي و پارك ها هم محل پياده روي و گردهمايي پيرزن ها و پيرمردها بود . كل كوچه هاي محل هم دروازه كاشته بودن و پسر بچه ها داشتند گل كوچيك مي زدن و نمي ذاشتن آدم رو غصه هاش فوكوس كنه از بس كه از ته حلقشون داد ميزدن . اين جوريا بود كه به پس كوچه ها پناه بردم . در حاليكه ديگه داشت بغضم مي تركيد و كمرم هم از بس پياده رفته بودم داشت منفجر مي شد ته يه كوچه تاريك و خلوت و بن بست به يه خونه ي قديمي و سوت و كور رسيدم كه يه پله جلوي درش داشت گفتم آهان خودشه خلوتگه رندان جهان همينه !

موقعيت پله يه جوري بود كه از سر كوچه اصلا ديد نداشت كه يه خانمي رو پله نشسته و گريه مي كنه چون يه ماشيني جلوي پله پارك كرده بود و من رو كاملا استتار كرده بود . خلاصه كلي موقعيت سنجي كردم و نشستم رو پله و سرم رو رو به آسمون گرفتم و اشكها باريدند ...

رفته بودم تو فاز نذر و نياز و درد دل و توسل و توكل و اينا كه نور يه ماشين از سر كوچه پيچيد تو كوچه . منم خيلي مسلط به اوضاع اشكها رو با گوشه شال پاك كردم و خيلي خونسرد با ژست تسبيح چرخوندن تو هوا و سوت بلبلي موضعم رو روي پله حفظ كردم تا اينكه پرايده اومد جلوي پام ترمز كرد و كله ي هر 6 سرنشين 90 درجه مايل به راست تو چشمهاي من زل زدند . ( خب درك داشته باشيد آدميزاد يه وقتهايي دلش مي گيره و دوست نداره تو خونه اش گريه كنه حالا جاي شما رو كه تنگ نكردم بريد خونه تون ديگه واسه چي وايستاديد بر و بر داريد منو نگاه مي كنيد ؟ آدم نديديد ؟ )

نه خير مث اينكه به نگاه كردن هم رضايت ندادن و پياده شدن . ( خب اشكال نداره مهمون هاي اون خونه روبرويي هستن ميخوان برن مهموني )

اي بابا اينا كه 6 تايي دارن ميان طرف من

اصلا به اينا چه ربطي داره دلم خواسته گريه كنم

در حاليكه دو تا دختر بچه ها هاج و واج داشتن تو تاريكي منو نگاه مي كردن مامانشون كليد انداخت تو قفل در و با يه نگاه به من فهموند كه بزن به چاك !

 

فكر كنم تا رفتن تو خونه اول طلاهاشون رو چك كردن ببين سر جاشه يا نه ! بعد هم يقينا جاي طلاها رو عوض كردن چون مطمئن بودن كه من داشتم زاغ خونه شون رو چوب مي زدم !

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 15:18 توسط دلاك| |

به چه نامي بخوانمت ؟ همه ي وجودم از عشق تو و ايمان و باور به حقانيتت لبريز است اما جاي خالي ات در اطرافم هنوز حس مي شود .

اي كه سخت ترين روش ها را براي بخشش بيكرانه ات بر من بر مي گزيني ، اي بزرگي كه هرگز چيزي را به آساني به من نداده اي ، تا كجا مرا در پي خود مي گرداني ؟ پاي پياده بي پاپوشي در شوره زار تفتيده مي دواني ام و من به گمان معاشقه در ميان سنگلاخ مستانه برايت مي رقصم .

خدايا لب هاي ترك خورده ام را در اين شوره زار ديده اي ؟ خدايا تاول پاهايم را نشانت داده ام ؟ لرزش زانوانم را ديده اي ؟ وعده دادي كه " ان الله مع الصابرين " بارها و بارها خواندمش و بارقه ي اميد در دلم درخشيد . نياور روزي را كه شك كنم به وعده هاي آسماني ات . مژده دادي كه " و بشر الصابرين " و من به فال نيك گرفتمش و هي به ياد خودم آوردم كه خدا با پيامبرش قرار گذاشته كه " بشر الصابرين " ... گفتي " فادكروني اذكركم " و من با دل قرص صدايت كردم هزاران بار در خواب و بيداري ، به شهادت تسبيح زير بالشم كه هر شب تا به صبح در ميان خواب و بيداري خوانده امت با ايمان ، با عشق ، به تمنا خواستمت . قول دادي " ان مع العسر يسرا " و من روي قولت حساب كردم . روزهاي در بند غم بودن را با قولي كه مكتوب كردي در كلام الله ، در كتاب آسماني ات ، در قرآن حكيم سپري كردم با اميدي كه فردا صبح كه سپيده بزند گره ها را خواهي گشود ، دستي از آستين به در خواهي آورد ، انگشتان مهربانت را به سوي زندگي ام خواهي گرفت ، ملائك را ماموريت خواهي داد ، فرشته ها و مقربين درگاهت را روانه خواهي كرد به سوي اين سرگشته .

چيني دلم را با اميد به ذات اقدس تو بند زدم و روزها را از پي روزها رج زدم تا منجي اي بفرستي ، تا واسطه اي ، اميدي ، معجزه اي چون هميشه ...

گفته بودي عاشقي را با بلا مي آزمايي ، بلاكش روزگارم كردي و در حين سقوط اميد به شاخه اي دارم كه براي نجاتم خواهي فرستاد ، به صخره اي كه پناهم خواهد بود ، حتا به آشيانه ي ترد و نازك پرنده اي كه يادآور امنيتم باشد .

خدايا دستي برآر . اين بار تو بخوان مرا . دل بي تابم را آرام باش .

اگر گفته اي " ان الله سميع بصير " صدايم را بشنو ، ناله هاي بي رمقي كه فقط و فقط تو را مي خواند شنوا باش و بينا باش بر آتشي كه بر جانم افكندي ، بر دستان خالي ام ، بر قلب هزار پاره ام .

اگر گفته اي " توكلت علي الله " بدان كه توكل كرده ام  . آفريدگار آسمان و زمين ، اقيانوس ها و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و دشت هاي حاصلخيز را وكيل كرده ام براي اجابت دعاهايم . بدان كه قادر مطلق را به ياري طلبيده ام براي آسان كردن امورم .

دادار هستي بخش ، يكتاي بي همتا دستي برآر . اين بار تو بخوان مرا . دل بي تابم را آرام باش .

درمانده ي درمانده ي درمانده ام ! تمام قدرت اعتقادي تان را و تمام انرژي اي را كه كائنات از قلب هاي پر مهر شما مي گيرد تمام و كمال مي خواهم ! از هر كوچه و پس كوچه اي كه گمان مي كنيد روزي خداوندگار از آن عبور كرده باشد نشاني مرا بر ديوارش بزنيد باشد تا آدرس خانه ام را زودتر بيابد ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 16:10 توسط دلاك| |

از سرانگشتانم شعر مي بارد !

كلمات زير ناخن هايم صف كشيده اند !

يك هفته هزاران حس زلال و درخشان و خوب و زندگي بخش و غصه و نگراني و اضطراب داشتم و ننوشتم !

پديده هايي چون عمل و بيماري و دارو و قطره و دوستي و عشق ناب و قدرشناسي و دلدادگي و جاده و افتخار به عملكرد گذشته و دريا و باران ! و ابر و ساحل و آسمان و جنگل و سبزي و آسودن و آرامش و رامشگري و ... كاش مي شد در مهمانخانه ي چشمانم مي نشستيد و شما هم تماشاگر اين اوج زيبايي آفريدگارم مي بوديد !

هفته ي پيش هر دو تا دخترهام ( مادر و مامانم ) وقت عمل چشم داشتند كه خدا رو صد هزار بار شكر به عالي ترين شكلي اين عمل براي مادر آرامش در پي داشته و مامانم هم به تشخيص دكتر هنوز براي عمل وقت داره و يه جورهايي از زير عمل سريد !

يه روز وسط هفته بعد از تايم كار 200 كيلومتر رانندگي كردم و به ديدن يه خانواده اي رفتم ( در مورد اين خانواده بايد يه پست بنويسم ) فقط اينو بدونيد كه وقتي برگشتم به آقاي خواستگار گفتم :

" _ دلم ميخواد هر چه زودتر كنار تو پير بشم !

_ براي چي ؟

_ براي اينكه به روزي برسم كه سر و سامون گرفتن بچه هام رو ببينم . براي اينكه به روزي برسم كه بچه هام با موفقيت برن دنبال زندگي خودشون و من و تو بشينيم با آرامش كنار هم چاي بنوشيم .

مي دوني تو راه كه داشتم بر مي گشتم به اين فكر مي كردم كه آدمهايي كه سالم زندگي مي كنن درسته كه استخوان هاشون خرد ميشه زير بار مشكلات زندگي اما به سن پيري كه ميرسن چقدر آرامش دارن !!! "

و آخر هفته دو تايي رفتيم شمال . در ميان وانفساي چك و پول و كار آقاي خواستگار را به يك جرعه آرامش مهمان كردم .

با يك دنيا نگراني از اينكه در اين شرايط توفاني مبادا اصرار و پافشاري من براي اين سفر و غيبت آقاي خواستگار مسبب هزار مشكل ريز و درشت و خداي نكرده غيرقابل جبران در محل كارش بشود حركت كرديم . خدا رو شكر آقاي خواستگار سپرده بود كه هر اتفاقي كه افتاد بدانيد از راه دور كاري از من بر نميايد پس با من تماس نگيريد . به طرز باور نكردني اي گوشي اش در اين چند روز زنگ نمي خورد ! من هم دندان سر جگر گذاشتم ، لب فرو بستم از گفتن غرغرهايم ، ناله هايم ، شكوه و شكايت هايم يا حتا سوالهايي كه بي قرار جوابشان هستم .

بنابراين در اين چهار روز قرارداد نانوشته و ناگفته اي امضا كرده بوديم . اينكه تنها رسالت من در اين دنيا حفظ آرامش او باشد و او تنها شغلش تامين آرامش من باشد !

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 11:34 توسط دلاك| |

من تمام اين هفته گرفتارم . گمان نمي كنم فرصت داشته باشم پست جديدي بذارم يا حتا جواب كامنتها رو بدم بنابراين تصميم گرفتم كه در طول اين هفته اين فضا را به شما واگذار كنم . براي بيان هر اون حسي كه به حموم زنونه داريد .

حتما اين حق رو خواهيد داشت كه بي نام برام كامنت بذاريد تا با آسودگي نظر بذاريد !

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 8:0 توسط دلاك| |

از كجا شروع كنم ؟ اصلا از كجا شروع شد ؟

فقط به اونجا رسيد كه لولي وش تو كوچه پس كوچه هاي اطراف خونه پرسه مي زدم و دهانم قفل شده بود . خيلي وقته غريبي مي كنم باهاش حرف بزنم . فكر مي كنم دور كرده منو از خودش ، يا دور شدم ازش . يا شايد تو بهت بودم از اين كرده هاي عجيبي كه اين چند وقت با من كرده . دست و پا مي زدم باهاش حرف بزنم اما انگار روش رو برگردونده بود و منو نمي خواست . هي مي گفتم : نگام كن ! ببين منو ! چرا ديگه منو نمي شناسي ؟ مگه يه عمر با هم رفيق نبوديم ؟ چي كار كردم كه ديگه منو نمي خواي ؟ اما نگام نمي كرد .

تو پارك كنار يه خانم نشسته بودم كه از جام پا شدم . راه افتادم دوباره و زدم به دل كوچه ها ، در گذر از پنجره هاي روشن دم غروب . گفتم من باهات حرف مي زنم ، تو مي خواي گوش كن ، مي خواي گوش نكن !

من كه پاي تمام وعده هايي كه با هم داشتيم وايستادم ، من كه هنوز هم روي وسوسه هاي دلم خط قرمز پررنگ مي كشم ، حالا كه من با اين همه كنترل سالم زندگي مي كنم چرا هر روز عرصه رو بر من تنگتر مي كني ؟ حالا كه من كم طاقت ، صبوري پيشه كردم به باري چنين گران مي آزماييم ؟

به دلم انداخت كه : براي سالم زندگي كردن سر من منت مي گذاري ؟ مگر مي تواني در دنيايي چنين بي عيب و نقص كه فقط براي تو آفريدمش ، با عيب و نقص رفتار كني ؟

نه غلط كردم . وظيفه ام بوده و هست كه سالم و خير رسان زندگي كنم . بزرگ فكر كنم ، بزرگوار باشم درست مثل تو . اما قرارمون اين نبود . تو خودت اين موجود رو خلق كردي ، مگه فراموش كردي كه تو قفسه ي سينه ام دل گذاشتي ، اين دل شكستني است . و تو به هزار سنگ و قلوه سنگ مي شكني اش .تو كه اين بشر را از گوشت و پوست آفريدي چطور در دماي آزمودن گرانترين آلياژها مي گدازي اش ؟ انتظار فولاد داري از اين جان كه در من دميدي ؟ استواري كوهستان از من مي خواهي ؟

مرا پاي درخت سيب كاشته اي ، سيب سرخ بر فرق سرم نشانه گرفته اي و از راه دور تير و كمان در دست ايستاده اي . خدايا من به مهارت تو در تيراندازي ايمان دارم اما ترسم از ناتواني پاهاي لرزان و خسته ام براي بي حركت ايستادن است .

هر چه گفتم و گفتم نه او شنيد و نه دل من سبك شد . برگشتم خانه به گوشه ي اتاقم پناه بردم . وضو ساختم و به نماز ايستادم . دل بي طاقت و پر دردم را چاره فقط اشك بود . اشك ريختم و نفهميدم در نماز چه خواندم ، به عبادت پس از نماز رسيدم . هيچ براي گفتن نداشتم فقط دانه هاي درشت و سوزان اشك ميان من و او حائل بودند . كتاب خدا را باز كردم در سكوت روي خط ها دست كشيدم ، در حاليكه كلمات را تار مي ديدم گويي همين كلمات تار را واسطه ي اجابت مي ساختم . ورق مي زدم و در صفحه ي بعد باز نوشته ها ميان من و او . خدايا من به وعده هايي كه تو در اين كتاب داده اي دل سپرده ام ! زندگي و آينده ام را به گفته هاي تو در اين كتاب واگذار كرده ام ! چند بار از دهانم شنيدي كه خدايا همه چيز رو به تو سپردم ؟ چند بار گفته ام خدايا هر طور تو صلاح مي داني ؟ چند بار تاكيد كرده ام خدايا زندگيم سپرده دست خودت !

پس چرا ميان زمين و هوا معلقم ؟ چرا از اين جا مونده از اون جا رونده ام ؟چرا هنوز زندگيم معمايي حل نشده است ؟

قرآنم ورق خورد ، صفحه به صفحه و خط به خط نگاه من پي كليدي زين ميان بود . نخستين برگ كتاب را باز كردم . گفتم تا به انتها مي خوانمش به اميد كليد .

اولين سوره ، اولين آيه ، اولين نوشته : به نام خداي نعمت بخشنده ي رحمگستر

نعمت بخشنده ي رحمگستر

نعمت بخشنده ي رحمگستر

نعمت بخشنده ي رحمگستر

كليد يافت شد !

كتاب را بستم . سجاده و چادر نماز را تا كردم . به رختخواب خزيدم .

" نعمت بخشنده ي رحمگستر "  گويان به خواب رفتم . در ميانه ي شب هر بار بيدار شدم  " نعمت بخشنده ي رحمگستر " را به ياد آوردم باز  " نعمت بخشنده ي رحمگستر "  گويان به خواب رفتم .

صبح به يادم آمد كه به خوابم آمده بود . به خوابم آمده بود . به خوابم آمده بود . همان  " نعمت بخشنده ي رحمگستر " به خوابم آمده بود .

وقتي به خوابم مي آيد حتما به بيداري ام هم خواهد آمد .

الهي زندگيم سپرده دست خودت ... مرا با خود ببر هر آن كجا كه دلت خواست ...

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 9:25 توسط دلاك| |

دوستان عزيزي كه براي من كامنت خصوصي ميذاريد ، من برام مقدور نيست كه جواب سوالاتتون رو با ايميل ارسال كنم لطف كنيد بعد از مطرح كردن مطلبتون يه كامنت عادي برام بذاريد كه رد پاسخ اون اگه مطلبي به ذهنم ميرسه اضافه كنم .

سپيده جان خيلي حرف باهات دارم منتظر كامنت عادي ات هستم .

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 12:6 توسط دلاك| |

قابل توجه دوستاني كه احوال مامانم و شيرين كاري هاش رو جويا شده بودن :

خواهر من موهاش كوتاه كوتاهه !

خواهر من هفته ي ديگه بايد از پايان نامه اش دفاع كنه !

خواهر من هيييييييييييييچ كدوم از كارهاي اداري و امضاهاي استادهاش به موقع انجام نشده !

خواهر من روزهاي خيلي خيلي پر استرسي رو مي گذرونه !

خواهر من وقت نداره به كارهاي خونه اش برسه وغذا بپزه !

خواهر من شوهرش هم خيلي دير بر مي گرده خونه و نمي تونه كمكش كنه !

مادر من دو روزه رفته خونه ي خواهر من تا براش غذا بپزه تا خواهر من به كارهاش برسه !

صبح زود خواهر من رفته دانشگاه دنبال امضاي يكي از استادها !

وقتي برگشته مادر من بهش گفته :

                            " به دلت بد نياري هاااااااااا تو خونه يه موي دراز پيدا كردم !!! "

 

يعني مادرزن مارپل به اين ميگن ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 13:50 توسط دلاك| |

دارم براش از بحث هايي كه امروز تو محل كارم در مورد هزينه هاي سنگين لوازم التحرير و رخت و لباس مدرسه و كيف و كفش بچه گونه و اين چيزها شده ميگم .

همونطور كه داره جلو رو نگاه مي كنه و رانندگي اش رو مي كنه با خودش ميگه :

 _ بچه ام قربونش برم چقدررررررررررررررررررررررر خرج داره !

_ اوهوووووووووووووووووووووووووو بچه ذليل ! اگه بچه ات رو بيشتر از من دوست داشته باشي مي كشمش !

بعد از چند دقيقه كه دو تامون تو فكر رفتيم و احتمالا اون هم داره مثه من به روزهاي بچه داشتن فكر مي كنه . بهش ميگم :

بچه ات بايد خيلي از من ممنون باشه . تا آخر عمرش به من بدهكاره !

با نگاه پرسشگري نگاهم مي كنه .

ميگم آخه من بهترين باباي دنيا رو براش انتخاب كردم . خيلي سختي كشيدم تا همچين بابايي براش پيدا كنم !

بهش ميگم يه روز اين همه سختي و فشار تموم ميشه . من و تو بچه ها رو ور مي داريم و هر هفته مي زنيم به دل جاده . بچه ها اون عقب مي زنن تو سر و كله ي هم و از سر و كول هم بالا ميرن . من هم براي تو چايي مي ريزم ، قند ميذارم دهنت ‍‍، برات ميوه پوست مي كنم و دهنت ميذارم . ( در حاليكه از ذوق داشت رو ابرها سير مي كرد ) بعد يه هو از عقب صداي جيغ و داد پسرها و گريه ي دختره بلند ميشه منم بر مي گردم عقب بهشون ميگم پدر سگ ها خفه شيد باباتون داره رانندگي مي كنه حواسش پرت ميشه !

برگشته با غيظ نگاهم مي كنه و ميگه منم بهشون ميگم ننه سگ ها ساكت باشيد وگرنه ميريم تو دره !

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 11:58 توسط دلاك| |

Design By : Night Melody