X
تبلیغات
حموم ِ زنونه

حموم ِ زنونه

اسکارلت عزيز تو کامنت خصوصي برام شماره بذار بلافاصله باهات تماس مي گيرم



عشق يعني آنقدر با گوشي دوستم فيلمي که از رقص دو نفره مون گرفته رو تماشا کنم که شارژ گوشي اش تموم بشه و دختر مردم بمونه بدون شارژر و منتظر تماس !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 8:24 توسط دلاك|

ديروز عصر که اومد دنبالم ، از پيچ کوچه که پيچيد گفتم چي شد ؟ گفت : فروختم !!!

گفتم يعني تموم ِ تموم ؟ گفت : تموم !


و اين مکالمه يعني اينکه آقاي خواستگار سهمش رو از شرکت به قيمت خيلييييييييييييييييييي پايين به باقي شرکا فروخت !

و اين شايد براي يه مرد به سن و سال آقاي خواستگار معني اش سقوط باشه ...


و رسالت بزرگ رو شب قبلش روي دوش من گذاشت وقتي بدون اينکه من يه سر سوزن از اتفاقات و اختلافات موجود اطلاع داشته باشم برگشت گفت اگه تو رو نداشتم الان چي کار بايد مي کردم ؟ گفتم چطور ؟ گفت دلگرمي ام تو اين زندگي تويي !

و من تازه پريشب فهميدم که تو تمام اين روزها که آقاي خواستگار با خوشحالي دنبال فراهم کردن خواسته هاي من در مورد جشن و خريد و مراسم بود ، تو ذهنش جنگ جهاني در حال وقوع بوده !

با همه ي اين توصيفات ما دو تا ديشب ، يه شب تکرار نشدني رو تو زندگيمون تجربه کرديم . قرار بود آخر شب آقاي خواستگار بره سفر ، اومد دنبالم تا پيش از رفتنش با هم باشيم . آنقدر حسي که به هم داشتيم قوي بود که حتا تو پر استرس ترين شرايط هم آرامش غليظي تو روح و روانمون حاکم کرده بود .

دلاک ديشب اولين نمود يه زن شايسته رو تو زندگي مشترک بروز داد . زني که در عين حال که ظريف و طناز رفتار مي کنه ، در عين حال مثل يه کوه محکم و قاطع تو شرايط سخت براي زندگيش ايستادگي مي کنه . و من خودم انگشت به دهن مونده بودم از اين همه درخشش زنانگي ، از اين همه احساس امنيت که در عين ناآرومي درونم داشتم به آقاي خواستگار القا مي کردم .

دلاک ذهنيت کهنه و پوسيده ي زن يعني فدا شدن براي خانواده رو دور ريخته ، به جاش داره سعي مي کنه ياد بگيره که زن يعني مديريت ، برنامه ريزي ، سياست ، دورانديشي . زن يعني ارزش ، احترام ...

دلاک من دور مي ايستم و با همه ي وجود برات کف مي زنم ! براي همين قابليت تحسين برانگيز که تو شرايط سخت تونستي فضاي فکري آقاي خواستگار رو کاملا عوض کني ، آنقدر که با لب خندون و دل قرص راهي سفر بشه .


توضيح پست قبل : دوستهاي خوبم من واقعا هيچ اقدام عملي اي براي خريد جهيزيه نکردم . فقط همين جا پشت ميزم نشستم و دارم تحقيق اينترنتي مي کنم ، هم در مورد قيمتها و هم در مورد مارک و مدل وسايل ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 9:15 توسط دلاك|

زندگي داره آروم آروم به روال عادي خودش بر مي گرده .


کار من اين روزها اينه که ليست وسايل مورد نياز خونه مون رو تهيه مي کنم و از سايت ها بهترين مارک و مدل رو  سرچ مي کنم .

خب ما وسايل بزرگ مثه يخچال و گاز و لباسشويي و ظرفشويي و اينا رو داريم . اما وسايل چوبي مون رو چون خيلي قديمي شده بود و راستش دلم رو هم زده بود واسه همين ردشون کردم رفت . حالا بايد مبلمان و سرويس خواب بخريم .

واسه مبلمان يه مدلي مثه اين رو مي پسندم : ( البته فقط سادگي طرحش مد نظرم بود نه رنگ رويه اش ! )


اما يک سري از وسايل آشپزخونه رو هم مي خوام نو کنم .

الان آنقدر انگيزه و ذوق دارم که مي تونم از يه مشت ديوار و آجر و در و پنجره يه آشيونه پر از عشق بسازم . مي تونم به در و ديوارش رنگ هاي شاد و پر طراوتي از قلبم بپاشم . مي خوام خوش رنگ ترين دستگيره و دم کني دنيا رو براي آشپزخونه ام بخرم . مي خوام شيک ترين کتري و قوري دنيا روي گاز قل بزنه و واسه آقاي خواستگار گس ترين چاي قند پهلوي دنيا رو بريزم !

ببين دلاک اگه موجودي حسابت شپش هزار تومنه و خدا آنقدري تو جيبت پول نذاشته که دست کني تو جيبت و بهترين گوشتکوب برقي دنيا رو بخري اما آنقدري تو جيبت پول گذاشته که يه ظرف فريزري مخصوص بخري ، آنقدري تو جيبت گذاشته که باقالي و نخودفرنگي بخري و واسه خونه ي خودت دونه دونه با عشق پاکشون کني و تو ظرف مخصوص بذاري و ببري تو فريزرت جا بدي !

زندگي شايد همين باشه ، همين باقالي پاک کردن با ايمان به گشايش هاي خيلي زيباي پيش رو !

چشممون رو روي روياهاي روشنمون نبنديم ! دست از روياهامون نکشيم ! رهاشون نکنيم ! روياهامون رو پرورش بديم ! ساقه ي تکيده ي روياهامون رو حتا اگه شده به يه تيکه چوبي ، سيخي ، چيزي گره بزنيم تا رشد کنه و بالا بره ! زندگي همين دل خوش کردن به روياهاي آينده است ! خدا خودش آفتاب هستي بخشش رو به روياهامون مي تابونه و اونها رو به سوي واقعيت هدايت مي کنه !

_ کسي تجربه اي در خصوص مدل يا مارک يه گوشتکوب برقي و خردکن کارآمد داره ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 13:43 توسط دلاك|

هم خيلي غمگينم و هم خيلي شاد !

جاي جاري جون خيلي خاليه ... کي هي پيشنهاد بده بريم يه کافه قهوه بخوريم ؟ کي هي پيشنهاد ددر و گردش بده ؟ کي بگه " خودت خوبي ؟ " ؟ دخترمون تازه داشت چونه زدن و با مغازه دارها کل کل کردن رو ياد مي گرفت ؟

جاي مادر خيلي خاليه ... حالا کي سفت و محکم و گرم بغلم کنه ؟ کي بهم زنگ بزنه و اسم " مادر عزيزم " بيفته رو گوشيم . کي صندلي کنارم بشينه و هي در گوشي برام حرف بزنه ؟ کي هر چي بخرم بگه مبارکه ! کي هر چي بپوشم بگه واي چقدر بهت مياد ؟ کي در خونه رو برام باز کنه ؟


جاي برادر آقاي خواستگار خيلي خاليه ... کي توي تمام مهموني ها هوام رو داشته باشه ؟ کي هي حواسش بهم باشه ؟ کي هي سعي کنه يه کاري کنه ، يه حرفي بزنه ، يه برنامه اي بذاره که تو يه جمع ناآشنا احساس راحتي بيشتري کنم ؟ 


اما به جاي همه ي اين بغض ها خوشحالم و راضي از عملکرد خودم تو مدتي که اينها اينجا بودن . حسابي مهمون نوازي کردم و تمام وجودم بهشون حسن نيت داشت ، با همه ي قلبم بهشون عشق ورزيدم و هزاران برابرش رو دريافت کردم . از اينکه خاطره هاي خيلي خوبي براي همه مون ايجاد کردم خيلي از خودم ممنونم .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 9:27 توسط دلاك|

_ از بي خوابي دارم مي ميرم . زير چشمهام يه وجب گود افتاده . دائم خواب آلوده ام اما نمي تونم بخوابم . خوابمون ريخته به هم . حتا اگه برنامه اي هم نداشته باشيم باز هم نمي تونيم سر وقت بخوابيم از بس که شب زنده داري کرديم ، صبح ها هم که بايد زود بيدار شيم . بعدازظهرها هم که با جاري جون تور تهران گردي داريم . خلاصه که دلم همش بالش و پتوم رو مي خواد .

_ فقط يه رستوران ايتاليايي مونده که نبرديمشون و يکي از کاخ هاي تهران که جاري جون دوست داره ببيندش .

_ بايد براي جاري جون و خواهر آقاي خواستگار هم کادو بخريم که هنوز تصميم نگرفتيم ، زمان هم نداريم .

_ من از همين الان دلتنگ مادر آقاي خواستگارم .

فکرش رو بکن که يه هو وسط اين هياهوي مهموني و مهموني بازي همه شون ما رو ميذارن و ميرن !

_ همين امروز بعدازظهر که ساعت کاري تموم شه مثه گوله ميرم به سوي شادماني ! امشب خونه ي مادر هستيم و مي خواهيم آخرين عروسانه و مادرشوهرانه ي قبل از رفتنشون رو خلوت کنيم . فردا هم از صبح با جاري جون قراره بريم بگرديم حسابي و فردا شب مهمون خاله ي آقاي خواستگار ( همون که من بايد باهوش مي بودم و از چشمهاش مي فهميدم که چقدر دوسم داره ! ) هستيم . پس فردا هم متاسفانه روز آخره و خب همه ميان ديدن مسافرها ...

_ راستي پارتي آخر سوغاتي ها هم رسيد ! ياالعجب فکر کنم هر چي ته چمدونهاشون مونده بود و تکوندن و ريختن تو کيسه و زدن زير بغل ما ! اينقده حال داد . اين جاري جون هم انگار کلي خرت و پرت عروسي آورده بوده واسه من که فکر کرده تا رسمي نشيم نبايد بهم بده ووووووي يه دستکش هاي سفيد عروس اي برام آورده آدم دلش غش ميره . يه بسته شکلات که روش يه گل و بوته هاي سفيد و پر و اينا داره که ظاهرا گيفته و تو جشن عروسي به ملت ميدن و يه چيزي تو مايه هاي تاج عروس !!! يه کيف لوازم آرايش که قد يه کمد جا داره و مخصوص عروسه و يه سري لوسيون بدن هاي اکليلي (شرم باد بر ما )

_ ديروز مامانم زنگ زده بود از مادر و خواهر آقاي خواستگار تشکر کنه بابت مهموني ، منم تو اتاق مثلا خواب بودم . عاقووووووووووووو يه دل و قلوه اي مي ترکوند که بيا و ببين ! مامي جان انگاري فقط دوس داره روزي يه بار ما رو به علت ايست قلبي روونه ي سي سي يو کنه فقط همين !


نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 10:28 توسط دلاك|

خداي خوب من خيلي حرفا باهات دارم ، حرفايي که تو دلم انبار شد و فرصت نکردم بهت بگم ، از بس که تو نعمت پشت نعمت ، رحمت پشت رحمت ، کرامت پشت کرامت بي وقفه بر من باراندي ، آنقدر فراوون خدايي کردي که حتا فرصت بندگي کردن به من ندادي ...

خيلي بهت بدهکارم ، ناباورانه آرزوهام رو رنگ حقيقت بخشيدي ، کدوم عمل من سزاوار اين بود که پيش چشمان زيبابين تو طوري جلوه گر بشه که قابل اين اقيانوس مهر و مهرباني باشم ؟ خدايا چه جوري بايد بغلت کنم ؟ چه جوري بايد گونه ي ململت رو ببوسم ؟ چه طور بايد دستهاي هنرمندت رو ببوسم ؟

خدايا چقدر مي توني بخشنده باشي ؟

خدايا من نمي دونستم که ميشه يه جور ديگه هم زندگي کرد ، واقعا نمي دونستم که ميشه يه جور ديگه هم زندگي کرد . من فکر مي کردم همه ي آدمها مثه من زندگي مي کنن اما ديگران موقعيت هاي بهتري دارن ، امکانات بيشتري دارن ، خانواده هاي سطح بالاتري دارن ، همسران فهميده تري دارن ، واسه همينه که مي تونن خوب زندگي کنن ! اما معجزه رو اون روزي تو زندگي من پديد آوردي که فهميدم مشکل خودمم ! مشکل انديشه ي بسته و خودمحور خودمه ، و شروع کردم به ساختن خودم ، به جاي اينکه روياهاي بزرگي داشته باشم ، لياقت هام رو بالا بردم ، به جاي اينکه توقعاتم از ديگران رو پرورش بدم ، انتظاراتم رو از خودم بالا بردم . به جاي اينکه منتظر بشينم تا به واسطه ي ديگران کيفيت زندگيم ارتقا پيدا کنه ، نقش خودم رو تو زندگي خودم پيدا کردم . خودم شدم مرکز جهان خودم ، ساختم و خراب کردم ، جلو رفتم و جلو رفتم . زمين خوردم و بلند شدم .

انگشتري که امروز تو انگشتم مي درخشه نشان لياقتيه که تو بهم عطا کردي ، نه به جهت نگين هايي که روش کار شده به جهت انسان هاي با ارزشي که مثه نگين هاي يه انگشتري تو طبق نيازهاي من تراششون دادي ، پرداختشون کردي و نشوندي شون تو جاهاي خالي قلب من و زندگي من . حتا آدم هايي رو که تو زندگيم بودن رنگ و جلاي تازه بهشون دادي و براق و درخشان کاشتي شون رو اين انگشتري .

خدايا اين پيوند رو آغاز مسير جديد پيشرفت و تکامل برامون قرار بده ، کمک کن انسان بودن رو کنار هم ياد بگيريم ، کمک کن با مردم مدارا کردن رو کنار هم تجربه کنيم ، کمک کن ايمان و اعتقاد به ذات اقدس خودت تو دلمون هر روز غليظ تر بشه ، کمک کن عشق و عاطفه رو از دلهامون به تمام جنبه هاي زندگيمون تسري بديم ، کمک کن هميشه امکانش رو داشته باشيم به آسوني دست اطرافيانمون رو بگيريم ، اسباب پيشرفت هاي بزرگ مادي و معنوي رو برامون فراهم کن ، کمک کن هر روز بيشتر و بهتر همديگه رو بشناسيم و انس و الفت بينمون محکمتر و محکمتر بشه ، يکي شدن رو هر روز تو رگهامون جاري کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 9:44 توسط دلاك|

خيلي وقت پيشا وقتي داشتيم با آقاي خواستگار راجع به نامزدي و کيفيت مراسم و اينا صحبت مي کرديم ، برگشتم گفتم ببين راستش رو بخواي من ته ته قلبم ترجيح ميدم که يه جشن داشته باشيم که بزن و بکوب بکنيم و خوش بگذرونيم ( البته به روش خودم . روش من هم اينه که وقتي مهموني جوانانه ميدم تا لحظه ي ورود مهمون ها همه ي کارها رو مي کنم وقتي مهمون ها ميان من فقط مي رقصم و ميگم و مي خندم و ديگه مهمون ها خودشون از خودشون پذيرايي مي کنن من ديگه کاري به کاري هيچي ندارم ! )

اما خب نميشد که اين جوري بشه چون ما مجبور بوديم بزرگترها رو دعوت کرديم و مراسم رو طبق سنت ها اجرا کنيم که خب جشن پانزدهم هم به همين منوال برگزار شد .

يه شب که خونه ي مادر همه دور هم نشسته بوديم آقاي خواستگار گفت خب شما براي جشن جوون ها چند تا مهمون دارين ؟ فهميدم که عزيز دلم همون يه جمله رو گرفته و حالا ميخواد يه جشن هم باب دل من داشته باشيم ! راستش خيلي برام سخت بود که ظرف سه روز دو تا مهموني به اين مهمي و اينقدر پر استرس رو برگزار کنم ولي وقتي ذوق و شوق آقاي خواستگار رو مي ديدم فقط واسه اينکه منو شاد کنه ، دلم نمي اومد بهش بگم بسه ديگه من بيشتر از اين طاقت بي خوابي ندارم !

اين خانواده با ذوق و شوق خونه رو آماده مي کردن ، ليست مهمون ها رو مي نوشتن ، ليست غذاها رو مي نوشتن ، ليست خريدها رو مي نوشتن ، ليست کارها رو مي نوشتن ، شور و مشورت مي کردن ، بحث مي کردن ، مادر با اون وضعيت جسمي اش چه تلاش ها که نکرد و برادر آقاي خواستگار به جاي اينکه تو اين فرصت کم باقيمونده دنبال کارهاي خودشون باشه ، همش در حال بدو بدو براي مهموني ما بود . هر دفعه من مي رفتم اونجا مي پرسيدن اين کار رو کنيم دوست داري ؟ اون کار رو کنيم خوشت مياد ؟ تلفني مي پرسيدن اينو دوست داري ؟ اونو دوست داري ؟ اصلا يه موج خيلي خيلي شاد تو کل فاميل جريان داشت که نمي ذاشت من بگم بابا من خيلي خسته ام ولم کنيد ! در مواجهه با اين همه عشق و مهر و محبت من تصميم گرفتم بر خستگي غلبه کنم و آستين بالا بزنم و بلافاصله بعد از جشن پانزدهم اعلام آمادگي کنم . براي همين دو روز مرخصي گرفتم تا کارها رو دوتايي انجام بديم و به مادر و برادر آقاي خواستگار و جاري جون که الان بايد براي رفتن آماده بشن فشار نياريم . 

اين جشن ديشب برگزار شد . جوون هاي دو خانواده و خانواده ي درجه يک و فقط چند تا از دوستانمون بودن . بي نهايت به من خوش گذشت ! فوق العاده از حضور و وجود مهمون هايي که عاشق تک تکشون بودم لذت بردم ، من و آقاي خواستگار در عين حال که پذيرايي مي کرديم و با مهمون ها خوش و بش مي کرديم و باهاشون مي گفتيم و مي خنديديم ، اون گوشه کنارها با خودمون هم حسابي حال کرديم . آقاي خواستگار براي اولين بار تو عمرش رقصيد و من چقدر رقصيدن باهاش رو دوست داشتم . چقدر جيک جيک هاي دونفره مون رو تو هياهوي مهمون ها دوست داشتم . چقدر جور شدن آقاي خواستگار رو با دختر و پسرهاي فاميلمون رو دوست داشتم . چقدر از ديدن جمع آقاي خواستگار با برادرهام و پسرعموهام در حال گپ زدن ذوق کردم ، چقدر از رفيق شدن برادرهام با برادر آقاي خواستگار شاد بودم . چقدر لبخندهايي که به چهره ها بود خوشبختم مي کرد ، چقدر برق نگاه ها خوشبختم مي کردم ، چقدر حالم خوش بود ، چقدر جمع دوستهاي نازنينم بهم حس گرما مي داد ، چقدر خدا اين روزها با ما تانگو رقصيد !

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 9:25 توسط دلاك|

اينکه ميگن بهتر از اين نمي شد ! تنها تعبيريه که من مي تونم براي جشن ديشبمون به کار ببرم . آنقدر همه چيز عالي برگزار شد که حتا اگه با يه ذره بين بخوام دنبال کم و کسري بگردم هم هيچ نکته ي يه کوچولو تيره و تار هم وجود نداشت .

خدا رو صد هزار بار شکر آنقدر به همه ي مهمون ها خوش گذشت و فضا آنقدر دوستانه بود که همه ي لب ها به خنده باز بود . همه با عشق در آغوش مي گرفتنمون ، چشمها با عشق دنبالمون مي کردن ، و دستها به گرمي به سومون دراز مي شد ، همه ي مهمون ها وجودشون لبريز از شادي بود ، دوربين ها با مهر فراوون ِ عکاس هاي پير و جوون  پيوند ما رو ثبت مي کردن و خداوندگار هم ميزبان جشن باشکوه ما بود و هم ميهمان ويژه !


خانواده ام منو سربلند کردن ، به واقع سنگ تموم گذاشتن ، خدا رو شکر بخاطر داشتن اين خواهر و برادرهاي پر مهر و محبت و همسرهاي بي انتها مهربونشون که مثه پروانه دور مهمون ها مي گشتن و پذيرايي مي کردن و مي گفتن و مي خنديدن و مهمون ها رو شاد مي کردن . خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مامانم بالاخره تسليم خواست من شد و انتخاب من رو با همه ي اوقات تلخي هاش پذيرفت و لنگ لنگون به مهمون ها خوش آمد مي گفت و کم و بيش باهاشون گرم مي گرفت . خدا رو کرور کرور شکر از سايه ي پر از خير و برکت پدر که يقين مي دونم برگزار کردن همچين جشني و پرداختن هزينه هاش براي اين پيرمرد اصلا کار راحتي نبود ، مي دونم براي هيچکدوم از بچه هاش تو اين مرحله از زندگيشون همچين کاري نکرده بود ، مي دونم مي خواست جبران روزهايي رو که نبوده بکنه ، مي دونم مي خواست جبران خاطره هاي تلخ رو بکنه ، مي دونم مي خواست کينه رو با عشق بشوره ! الهي بتونم خيالش رو راحت کنم ، الهي روزي بياد که وقتي به ياد من مي افته نفس راحت بکشه .

و خانواده ي آقاي خواستگار که خدا مي دونه چقدر من رو شرمنده کردن ، مادر که راه مي رفت قربون صدقه مون مي رفت ، که يک لحظه نمي نشست تا دست کم ازش پذيرايي کنن ، هزار ماشااله به جونش پا به پاي جوون ها شادي مي کرد ، و تو چهره اش شادي داماد کردن ته تغاري اش موج مي زد . وقتي آقاي خواستگار موقع عکس انداختن دست مادر رو بوسيد من لبخند خدا رو ديدم از يه عمر زحمت کشيدن و فداکاري کردن يه مادر تنها براي پسر قدرشناسش ، الهي که خدا به حق بزرگي خودش تا آخر بودنمون مادر رو به ما ببخشه . برادر و خانم برادر آقاي خواستگار که چلچراغ مجلس ما بودن با محبت هاي بي نهايتشون و قرار بود تو اين مسافرت استراحت کنن و بگردن اما چقدر به زحمت افتادن و همه ي اين زحمت ها رو با ذوق و شوق مي کشيدن و خواهر آقاي خواستگار که مي تونم بگم فرشته ي نگهبان بود برامون ، حواسش به همه چيز بود ، با درايت و مهربوني همه چيز رو مديريت مي کرد . با دختر و پسر گلش که يک عالمه عکس با ژست هاي شکلک مسخره تر درآر وسط جشن و در مقابل ده ها دوربين در آورديم !!! و خواهر راه دور آقاي خواستگار که مي دونم تو اون شب تمام وجودش پيش ما بود و جاش خالي بود تا يه عالمه زحمت بهش بديم و تو عکس خواهرانه مون خيلي جاي خاليش نمود داشت . ايشاالا هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه .

خيلي از مهمون ها همين ديروز عصر تازه از سفر رسيده بودن و خسته ي راه جشن ما رو رونق دادن ، خيلي از مهمون ها از راه دور تو ترافيک روز آخر تعطيلات خودشون رو به ما رسونده بودن و چه شب زيبايي براي ما ترتيب دادن .


آهاي اونهايي که کامنتتون رو امروز صبح اول وقت خوندم که برامون سر سفره ي عقد دعا کن ! جشن ما فقط جشن نامزدي بود اما به اين خاطر که خونه ي ما خيلي کوچيکه و اختلافاتي که بين پدر و مادرم وجود داره ، اين مراسم تو يه رستوران برگزار شد اما دلاکي که من باشم ديروز صبح از لحظه اي که چشم باز کردم ، تمام مدتي که داشتم آماده مي شدم ، تمام مدتي که داشتم ميوه ها رو مي شستم ، تمام مدتي که خانم آرايشگر داشت موهام رو سشوار مي کشيد و ... دعاتون کردم . با توضيح و تفصيل فراوون براي تک تک تون خدا رو به اسم هاي زيباي خودش قسم دادم که هر آرزويي که تو دلتون هست به زودي زود خودتون رو براي در آغوش کشيدن روياهاي طلايي تون آماده کنيد .

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 9:39 توسط دلاك|

ما ديشب رفتيم انگشتر خريديم . لي لي لي لي لي لي لي لي لي لي لي لي لي !


آخه اين چه رسميه واسه آدم انگشتر مي خرن بعد ميبرن خونه خودشون ، داغ به جيگر آدم ميذارن ؟ هان ؟ البته گفت که بيا انگشتر رو ببر به مامانت اينا نشون بده بعد ازت مي گيرم ولي من خانمي به خرج دادم گفتم نههههههههههههه پيش خودت باشه !

حالا من تا جمعه چه جوري طاقت بيارم . آخه ؟

خب بريم سراغ ليست ، با توجه به اينکه امروز آخرين روز کاريه هفته است و از فردا باز دوباره ميريم تو تعطيلات ، برنامه امروزمون خيلي فشرده است :

_ سفارش کيک

_ سفارش شيريني

_ خريد روسري رنگ شاد

_ خريدن لباس يا پارچه براي عروس خانم ( منظورشون منم وااااااااااااااااي )

_ وقت آرايشگاه جهت رنگ کردن موهام


حواستون هست که براي باشکوه برگزار شدن مراسم چشم به دعاهاي شما دارم که ؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 8:24 توسط دلاك|

چند شب پيش بالاخره مامان قفل سکوت رو شکست و گفت اين جوري نميشه تو همه ي مانتوهات تيره ان بايد يه مانتوي سفيد بخري ! گفتم عوضش همه ي روسري هام شادن . حکم کرد که نه مانتوي سفيد !

گفتم آخه خجالت مي کشم مثه تازه عروسها ميشم . تخفيف داد که خب صورتي کمرنگي ، آبي روشني ، سبز خوش رنگي ...

به آقاي خواستگار که گفتم از ذوق اينکه بالاخره مادرزن جان لب به سخن در باب اين جشن گشوده ان با ذوق گفت شادترين مانتو رو برات مي خرم !

و اينگونه بود که من صاحب يه مانتوي گوجه اي شدم .

بهش ميگم خيلي جيغ نيست ؟ ميگه حالا ببين اگه همه بهت نگفتن خيلي شيکه مانتوت !


_ داريم حرف مي زنيم راجع به فاميل هامون . ميگه خاله ام لازم نيست حرف بزنه همين جوري هم معلوم بود نظرش چيه . ميگم وا حالا تو برخورد اول بيچاره چي کار مي خواست بکنه ؟ ميگه خنگه نديدي با چه عشقي بهت نگاه مي کرد ؟

_ ميگه اون شب مهموني دايي ام سراغت رو گرفت که چرا دلاک نيومده . من هم براش توضيح دادم که چون هنوز رسمي نشديم ممکنه خانواده اش خوششون نياد و ناراحت بشن . داي ام گفته خيلي دختر خوبيه . چند بار هم تکرار کرد که مهرش به دلم خيلي نشسته !

_ مادر هم دوبار زنگ زده که بريد يه پارچه شاد شنگول انتخاب کنيد . دفعه ي دوم هم يادآوري کرده که اگه دوست داري مي توني يه دست لباس آماده انتخاب کني .

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 13:23 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» سير نشدم اما دلتنگ تر چرا
» آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
» باقالي ! زندگي شايد همين باشد ...
» بربستند محمل ها
» فاميل شوهرداري مي کنيم
» به اميد تو دستهامون رو محکمتر به هم گره مي کنيم
» ابرهاي بهار شادي باريدند
» اي يار مبارک بادا
» ديگه داره قضيه جدي ميشه فکر کنم
» مخم ديگه براي عنوان نمي کشه ...
Design By : Pars Skin