حموم ِ زنونه

گفتن از بند دوم قرارداد برام خيلي سخت بود . چون بايد به واكاوي ريشه ي ترس هايي در درون خودم مي پرداختم .

زندگي كارمندي و حقوق بگيري ، عليرغم اين ويژگي ( از نظر من مثبتي ) كه به سيستم زندگي آدم نظم ميده ، به مرور و در دراز مدت يه حريم امني تو ذهن آدم ايجاد مي كنه كه همون حريم امن براي يه آدمي مثل من مي تونه يه سد ذهني بوجود بياره . اينكه قدرت ريسك پذيري و خلاقيت رو از آدم مي گيره و باعث ابتلا به يه ترس ميشه . يه خصوصياتي مثل محتاط بودن ، قناعت كردن ، بلند پروازي نكردن ، با اصول و قواعد و قوانين كم خطر گذران زندگي كردن رو به آدم ياد ميده .

با توجه به اينكه من فرزند يه مادر شاغل بودم ، بر اساس نظر و تجربه ي كودكي خودم مخالف كار تمام وقت يه مادر هستم و هميشه اين اعتقاد رو داشتم كه زماني بچه دار خواهم شد كه امكانش رو داشته باشم از كارم دست بكشم .

براي اجراي اين تصميم نياز به يه برنامه ريزي چند ساله داشتم ، من بايد در وهله ي اول با ترس هام كنار مي اومدم . بزرگترين ترسم ، ترس از حسرت خوردن بابت از دست دادن يه موقعيت شغلي نسبتا عالي بود . بايد از  يه حقوق ماهانه ي بي دردسر ( همون حريم امن ) ، سابقه ي كاري چندين و چند ساله ، موقعيت هاي رشد و ترقي اي كه به احتمال خيلي خيلي بالا در صورت ادامه كار برام پيش خواهد آمد ، امتيازاتي كه بواسطه ي همين ميز و صندلي در اختيارمه و هميشه برام در دسترسه و خيلي چيزهاي ديگه چشم بپوشم .

اما روي ديگه ي سكه ، دنبال كردن روياهام ، استعدادهام ، خلاقيت هنري سرشاري كه تو وجودم هست و آنقدر بهش بي اعتنايي كردم كه محو شده ، استقلال شغلي ، كارآفريني ، تجربه ي حرفه ي شخصي با همه ي دشواري هاي خاص خودش است .

 

خدابيامرز خانم دايي ام از زماني كه من چهار يا پنج ساله بودم يه چراغي رو تو دل من روشن كرد . خانم دايي ام خياط قابلي بود ، وقتي مي نشست پاي چرخ من وردستش بودم . دوك ها و قرقره ها و سوزن ها و تكه پارچه ها رو براش مرتب مي كردم . وقتي متوجه شد بدون اينكه بهم آموزش داده باشه ماسوره پر كردن رو ياد گرفتم ، چرخ خياطي ژانومه رو نخ مي كنم ، تصميم گرفت كه تو پنج سالگي دوختن دامن دورچين رو بهم ياد بده !

دوختن لباس براي عروسك هام و دوختن خرگوش و لباس عروس براي عروسكهام ادامه داشت تا اينكه اشتياق من به اونجايي رسيد كه تكه دوزي با چرخ رو ياد گرفتم .

يادم مياد تعاوني اداره مامان اينا يه توپ پارچه ي ملافه ي گلدار بهشون داده بود . مامان هم توپ پارچه رو همون طور كه پلاستيك روش بود گذاشته بود لاي رختخواب ها و نگهش داشته بود . يه سال تابستون ، هر روز بعدازظهر كه اهل خانواده مي خوابيدن من با يه قيچي مي رفتم سراغ توپ پارچه گلدار و تا وقتي اهل منزل بيدار بشن يه چيزي بريده بودم و دوخته بودم و آثار جرم رو هم منهدم كرده بودم . تمام تابستون اين كار هر روز من بود تا وقتي كه تشت رسوايي دلاك از بام افتاد ...

خلاصه اين علاقه با من بود تا زمانيكه سال دوم راهنمايي رو كه تموم كردم تابستون اصرار كردم اسمم رو كلاس خياطي بنويسن ! خب اون وقت ها تب كلاس شنا و زبان و موسيقي تند بود و خواسته و علاقه ي من خيلي نامتعارف بود . كلاس خياطي مال دختر خانم هاي جوان و ديپلمه يا خانم هاي خانه دار بود و حضور دختر بچه اي كه قدش حتا به ميز برش هم نمي رسيد و وقتي همه دور ميز جمع مي شدن يكي زير بغل دخترك رو مي گرفت تا بپره بالا روي ميز بشينه و دست خانم معلم رو ببينه تا ياد بگيره خيلي صحنه ي خنده داري بوجود مي آورد . اما دخترك با ذوق و شوق آموزش ها رو ياد مي گرفت و مدل به مدل براي خواهركش لباس مي دوخت . دامن هاي تنگ و فون براي مادرش و دامن هاي چين بالا چيني براي خواهرك ، قضيه آنقدر جدي شد كه براي پدرش هم يه پيرهن مردونه دوخت كه هيهاتي شد تو فاميل و دوست و آشنا كه چقدر اين دختر دستش تميزه ! وا مانتو دوخته ؟ لباس حاملگي براي عمه اش دوخته ؟ دامن هشت ترك براي دختر خاله اش دوخته ؟

با رسيدن به سال هاي آخر دبيرستان و كنكور و سنگين شدن درسها و بعد هم دانشگاه ديگه بساط دوخت و دوز جمع شد .

اما اين چراغ هميشه تو دل من روشن بود . هر جا حرفي از خياطي بود ، هر جا كسي مي خواست لباسي بده براي دوخت من بايد يه نظري مي دادم كه لباسش خوش مدل تر بشه ، يا يه چيزي به لباسش اضافه مي كردم . خب كلاس طراحي و شناخت آناتومي و طراحي فيگور بدن و طراحي پارچه هم كمك موثري بود . تا اينكه من با اين خياطي آشنا شدم كه لباس هام رو بهش ميدم ، شعله ي اصلي رو اين زن و شوهر بر افروختن . وقتي من هر دفعه با يه تركيب مختلف از پارچه ها و رنگ ها و طرح ها به سراغش مي رفتم و محصول نهايي هم مورد رضايت من بود و هم خودش ، پيشنهاد طراحي مدل مانتو رو يكسال پيش بهم داد .

اما اون ترس ، اون حريم امن نمي ذاشت من به ترك تنگ تلنگر بزنم و شيرجه بزنم تو دريا !

يكساله كه من دارم  به اين موضوع فكر مي كنم . دارم تو ذهنم اسكيس مي زنم و تو پارچه فروشي ها كنار هم ميذارم و مي بينم و ذهنم بارور هزار طرح و مدل شده .

دومين مفاد قرارداد ، اقدام عملي براي غلبه بر اين ترس بود .

بعد از كلي تحقيق و برآورد و حتا مشاوره ، ديروز آينده ي جديد كاري من پي ريزي شد !!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:11 توسط دلاك|

ساعت كاري تموم شده و همه رفتن . من هم موندم شركت تا يه قطره از درياي مهر و محبت شما رو پاسخ بدم .

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:27 توسط دلاك|

در ابتداي سال جديد با خودم نشستم پاي ميز مذاكره . مي خواستم يه قرارداد سفت و سخت با خودم امضا كنم با هدف خوب و درست برخورد كردن با خودم . خب تا ديروز در حال تمرين بودم اما از ديروز كه سنم ديگه رسما بالا رفت ، مفاد قرارداد مو به مو لازم الاجرا شد !!!

اولين بند اين قرارداد كه اهميت والايي در زندگاني من داره پيروي از " قانون فشار " ئه . بدين معنا كه تحت هيچ شرايطي به خودم فشار نيارم . چه فشار جسمي ، چه فشار فكري و روحي !

متاسفانه تا ديروز اين سبك زندگي من بود كه لزوما تحت فشار زندگي كنم . حتا اگر محيط و فضاي زندگيم هم آروم و بي تنش بود ، خودم خودم رو براي انجام هر كاري كه بشه فكرش رو كرد تحت فشار ميذاشتم !

مثال بزنم ؟ فرض كنيد من با يه ليست خريد رفتم نزديكترين مركز خريد  ، خب از اولين مغازه شروع مي كنم و وسايلي كه لازم دارم رو مي خرم و ميرم جلو . برو برو برو تا مغازه ي مورد نظر بعدي ، دوباره برو برو برو تا مغازه ي بعدي . خب ديگه به اينجا كه مي رسم از بس راه رفتم و از صبح هم سركار بودم ديگه خسته شدم ! اما برنمي گردم خونه ، دوباره يه روز ديگه برم دنبال بقيه خريدهام . بايد كاري رو كه شروع كردم حتما تمومش كنم حتا اگر هيچ فوريت يا ضرورتي وجود نداشته باشه . خب اوكي ايرادي نداره ليست مايحتاجت رو كامل تهيه كن اما بالام جان دو دقّه رو يكي از اين نيمكت ها بگير بشين ، خستگيت درّه ! يا برو يه آبميوه اي بخور جون بگيري بعد راه بيفت برو دنبال بقيه خريدهات اما يه بالغ زورگو و بد پيله درون من وجود داره كه ميگه تا وقتي همه ي كارهات تموم نشده حق استراحت نداري !!!

حالا اين يه مثال ساده بود ديگه ببينيد تو مواقعي كه اجبار يا محدوديت زماني باشه چه بلايي سر خودم ميارم . توي روابط هم آنقدر مسووليت ديگران رو قبول مي كردم تا از پا در بيام و اين موضوع هميشه توي روابطم با خانواده ام و نزديكانم دردسر ساز مي شد و آزارم مي داد .

البته كه الان ديگه خيلي تعديل شدم اما به هر حال اين مهمترين مورد توافقات بود كه به شدت به اجراش مصمم هستم .

تو هفته ي جاري خواهرم اسباب كشي كرد و مجددا برگشت تهران . خب در اين پوزيشن قانون قبلي مي گفت حكم اينه كه بري كمكش و تا جان در بدن داري كمكش كني ! قانون جديد گفت به خواهرت زنگ بزن و بهش خسته نباشيد بگو . براش خيلي مختصر توضيح بده كه اسباب كشي تو وسط هفته است و من تو اين هفته هر روز عصر يه برنامه اي دارم كه حتما بايد برم انجامش بدم ( مثل ثبت نام كلاس كه مهلتش ديگه داره تموم ميشه ) تنها كاري كه مي تونم برات بكنم اينه كه تو چيدن كشوي لباسهات يا كتابخانه كمكت كنم . مي توني اين كارها رو بذاري براي من !

تا اونجاييكه بشه كارها رو در چند مرحله انجام ميدم ، اگه بشه كاري رو نشسته انجام داد حتما همين كار رو مي كنم . وقتي يه كاري برام حتا يه ذره سخته با شهامت اعلام مي كنم كه نمي تونم كامل انجامش بدم اما براي انجام بخشي از كار مي تونيد رو من حساب كنيد !

مخلص كلام اينكه دلاك از يه تراكتور به يه 206 تيپ 6 كه زير پاي خانم دكتر بوده فقط باهاش مطب رفته و اومده تغيير كاربري داده . خداييش تراكتور بودن خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييي كار سختي بود !

بنز كوپه بشم صلوات ...

مفاد بعدي يك به يك توضيح داده خواهد شد ...

 

_ مباركي تولد من تبريكات صميمانه شما دوستهاي گلم بود . از اينكه دلم رو غرق شادي و روزم رو شاعرانه كرديد ممنونم . مثل هميشه بالاترين قدرت انرژي رو به هم متصل كرديد .

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:7 توسط دلاك|

 

 

و در اين روز خداوند مرا آفريد . از روح پاك و لطيف خودش بر من دميد و بر پيشانيم مهر عاشقي زد  ...

زندگي پر فراز و نشيبي برايم رقم زد تا كه امروز در ابتداي مسير جديد زندگيم كوله بارم پر از تجربه هاي سودمند و قدمهام محكم و استوار باشند ...

خدايا بابت اين زندگي اي كه به من هديه كردي و بابت اون روبان قرمز و گنده اي كه روي جعبه زدي ازت يه دنيا ممنونم .

از بچگي فقط يه آرزو داشتم اينكه خانواده داشته باشم ، يه خانواده ي عاشق داشته باشم و امروز قدردان اين موهبت بزرگيم كه تو از سر بخشش و كرمت به من عطا كردي ، ياريم كن در حفظ اين نعمت ...

 

خدايا صميمانه ازت ممنونم كه به من فرصت اشتباهات خيلي خيلي بزرگ دادي ، اگر اون حماقت هاي بزرگ زندگيم نبود ، اگر اشتباهات بزرگم نبود ، اگر اون حجمه ي عظيم مشكلات و گره ها و روابط غلط و گوشه گيري هاي طولاني و تنهايي هاي عميق ناشي از نابلدي در برقراري رابطه نبود امروز طعم اين روابط صحيح و به اندازه برام آنقدر شيرين نبود .

من اون آدميم كه توفان رو از سر گذرونده ، خيس شده ، لرز كرده ، رگبار باران رو تجربه كرده و حالا بعد از برآمدن خورشيد به تماشاي رنگين كمان نشسته ...

معاشقه هاي اين روزهاي من با دادار هستي بخش ، با يزدان پاك ، با نعمت بخشنده ي رحم گستر از جنس باران مستي آور اردي بهشته .

آها راستي ارديبهشت فقط ماه تولدم نيست ، اولين ديدار و آشنايي من و آقاي خواستگار هم تو ارديبهشت ماه اتفاق افتاد اما يادمون نيست چندم ارديبهشت . به هر حال نمايشگاه كتاب اردي بهشت برگزار ميشه ديگه ؟

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:22 توسط دلاك|

حال و احوال من خيلي خيلي خوبه . هفته ي پيش مريض بودم هم يه ويروس باعثآفت و عفونت لثه و گلوم شده بود و هم سرماي سخت خورده بودم و همين باعث شده بود كسل باشم و بيحال . ننوشتنم هيچ دليل ديگه اي نداشت .

الان خيلي خوبم و همه چي روبراهه و دلم غرق شادي و خوشيه به حمد الله ...

چقدر ذوق دارم از اينكه توي اينستاگرام مي تونم روي ماهتون رو ببينم واي چقدررررر مامان من رو مي خونن . اگه فرصت كنم ميام عكس ني ني هاي خودتون يا برادزاده و خواهرزاده هاتون رو مي خونم و هي قل هو الله به عكسهاشون فوت مي كنم . چند تاشون رو هم به آقاي خواستگار نشون دادم و پيشنهاد تطميع پدر و مادرهاي اين ني ني هاي نازنازي رو بهم داده ، تازه براي اينكه در اين كار انگيزه بهم داده باشه برگشته ميگه :

" تو مي توني ! تو در گول زدن بچه هاي مردم خبره اي ! "

خلاصه كه چرا به من نگفته بودين كه شماها اينقدر خانواده هاي گوگولي اي دارين ؟ از الان بگم از اين به بعد ازتون توقع دارم هاااا نميشه فقط بياييد بخونيد و بريد بايد از تجربه هاتون در بچه داري و شوهر داري و خانه داري و ... برام بگيد .

اگه وقت نمي كنم به تك تك كامنت هايي كه براي عكس هام ميذاريد جواب بدم به خدا شرمنده ام ، اگه براتون كامنت نميذارم بدونيد با ديدن عكس هاتون به خدا قند تو دلم آب ميشه ، يه ذوقي مي كنم انگار بچه هام به سر و سامون رسيدن . اگه يه عالمه كامنت بي جواب و تاييد نشده از پست هاي قبل اينجا دارم منو ببخشيد وقت نكردم .

 

يه خواهشي هم ازتون دارم ، لطف كنيد مطالبي كه تو اينستا ميذارم يا عكس هايي كه اونجا هست رو از وبلاگ تفكيك كنيد . اين دو محيط هيچ ارتباطي به هم ندارند من دارم سعي مي كنم با خواننده هام راحت تر از كلمات و واژه ها ارتباط برقرار كنم و به نوعي دست دوستهام رو گرفتم و بردم تو فضاي اسلايدهايي از زندگيم ، خواهشا رعايت بفرماييد ...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:4 توسط دلاك|

برسيم به داستان به معراج رسيدن من در رابطه ي مادر و دختري با مامانم :

 

از اون جايي شروع كنم كه مامانم دو هفته قبل از عيد با اون وضع كمرش رفت اتوبوس سوار شد و رفت شهرستان پيش خواهرم ، اين حركت انتحاري در حالي صورت گرفت كه من هر روز بايد يكساعت در وصف فوايد پياده روي براي روح و جسم مامانم سخنراني كنم و اصرار و التماس كه من بميرم تا اين پارك سر كوچه يه سر برو و زودي برگرد ...

خلاصه مامان من رفت و بعد از يه هفته هي من مي پرسيدم كي بر مي گردي و جواب مي شنيدم كه حالا معلوم نيست ! و من هي پيش خودم فكر مي كردم كه خدايا يعني چه بلايي سر مامان من اومده كه يك سر سوزن به فكر خونه تكوني نيست و هييييچ كاري هم در اين راستا نكرده . تا اينكه خواهرك كنكور دكترا داشت و به اين منظور همگي با هم برگشتند تهران . خواهرك رفت كنكورش رو داد و وقتي اينا مي خواستند برگردند شهرستان باز مامان بار و بنديلش رو جمع كرد و باهاشون راه افتاد و در جواب علامت تعجب من توضيح داد كه داره ميره به خواهرك كمك كنه براي خونه تكوني اش .

_ پس خونه ي خودمون چي ميشه ؟

_ من امسال دلم نمي خواد خونه تكوني كنم !!!

بعد از رفتن مامان ، من در هر فرصت اندكي كه بعد از كار و شلوغي هاي شب عيد دست مي داد يه دست ناقابلي به سر و روي كمدهام و اتاق مي كشيدم . خونه هم بسي كثيف تر از اين حرفا بود كه با اين حركات لاك پشت وار من بويي از تميزي بگيره .

گاهي اوقات هم به اين فكر مي افتادم كه امسال من تازه عروسم و خانواده آقاي خواستگار قطعا براي مراسم اولين عيد به خونه ي ما خواهند اومد و تا مي خواست دلشوره و فكر و خيال سراغم بياد به خودم مي گفتم پنهانكاري نداريم كه هر چي باشه ما تو همين خونه زندگي مي كنيم چه تميز ، چه كثيف خونه ي ما همينه كه هست .

مامان خانم دو روز قبل از عيد به اتفاق خواهرك و آقاي باجناق اومدند تهران . حالا دو روز مونده تا عيد و من تازه از كار و گرفتاري هاي شركت آزاد شدم . هر چي به مامان ميگم چي كار ميخواي كني ؟ ميگه هيچي من كاري نمي خوام براي عيد بكنم كه ! اصلا عيد براي من معني نداره ! من كه زندگي ندارم كه !!! سفره هفت سين اصلا براي من شگون نداره ! هر سال زندگي من بدتر از سال قبل ميشه !!!

وقتي هم كه گفتم سال تحويل چون تنهايي من و آقاي خواستگار مياييم اينجا صداش دراومد كه نمي خوام بياييد پيش من و بريد پيش مادر و من عيد ندارم كه !

خلاصه آيه ي ياس ...

روز 29 اسفند گفتم مامان خريدهات رو ليست كن من برم هر چي لازم داري بخرم ، باز دوباره صداي ضبط شده پلي شد كه آي من بدبختم و اين زندگي پوچه و بي معنيه و اي مرگ بيا در آغوشم ...

در حاليكه مامان داشت لباس مي پوشيد تا براي خريد گوشت و مرغ بره بيرون و من داشتم مقدمات شستشو و سابيدن دستشويي رو مهيا مي كردم ديگه پرمون به پر هم گرفت و شب عيدي شد اونچه نبايد مي شد و مامان چند تا حرف بهم زد كه خيلي دلم شكست .

بعد از در زد بيرون و منم رفتم تو دستشويي و در حاليكه از سقف و كاشي ها و ديوارها آويزوون بودم و بغض راه گلوم رو گرفته بود و قير سياه و داغ ناله و شكوه و آه و فغان داشت مي جوشيد و آروم آروم بالا مي اومد تا تمام وجود منو پر كنه ، فريادي از درونم بانگ برداشت كه :

نمي ذارم هيچكس زيباترين عيد منو خراب كنه . به تو هم اجازه نمي دم دم به دم مامانت بدي و زندگي منو سياه كني . اگه تو دريايي از منفي بافي و بدبختي و فلاكت هم بيفتي اگر به ذهنت عايق ضد آب پوشونده باشي نوك سوزني تر نمي شي . اين زندگي آدمهاي عاجز و ناتوانه كه با بروز يه مشكل و مساله يا دعوا و بگو مگو حالشون خراب ميشه ، اما تو حق نداري عاجز باشي . ببين داري كاشي هاي جرم گرفته و چرك و كثيف خونه تون رو با سيم مي سابي ، اين يعني يه سقف امني بالاي سرته ، يعني مادري داري كه يه عمر زحمت كشيده و حاصل دسترنجش امروز پناهگاه تو شده . مادر داري ! مادرت سرت غر ميزنه ، ناله مي كنه ، حرفاي مايوس كننده مي زنه ، رشته ي غم به هم مي بافه اما خدا رو هزاران بار شكر كه حرف مي زنه ، خيلي ها آرزو دارن كه مادرشون يكبار ديگه فقط يك كلمه حرف بزنه ، اين آرزوي خيلي از اونهاييه كه پشت در آي سي يو چشم به مانيتور دستگاه ها دوختنه ، التماس خدا مي كنن كه اين سعادت ، اين معجزه نصيبشون بشه كه عزيزشون غر بزنه سرشون !

خوب كه فكر كردم ديدم تو اين دنياي بزرگ تنها چيزي كه من قدرت تغييرش رو دارم همين محتوياتيه كه اين بالا تو كله ي منه ، همين و همين .

و در آني حالم خوب شد ! سرحال سرحال ! چنان دستشويي اي اون روز شستم كه برقش آدم رو كور

مي كرد

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:43 توسط دلاك|

تمام دارايي من در اين دنيا تنها يك عكسه . تمام سهم من از خوشي هاي اين دنيا ، شادي ايه كه زير پوستم مي دوئه وقتي روزي هزار بار به اين عكس نگاه مي كنم . هر روز اين اتفاق مي افته كه تصوير اين عكس رو درشت مي كنم و نمي دونم چه زماني طول مي كشه تا از خلسه ي شيرين عبادت با اين عكس بيرون بيام .

عكس هاي بسياري از شب نامزدي ما ثبت شده ، عكس هايي كه آدم هاي عزيزي كنارمون هستن ، عكس هايي با فيگورهاي هنري خيلي شيك ، يا حتا عكس هايي با بك گراند سبدهاي گل يا تاج گل هاي آنچناني كه مهمون هاي نازنينمون زحمتش رو كشيده بودن اما ... هيچكدوم از اين عكس ها گوياي ژرفاي حس من تو اون شب باشكوه نيست به جز يه عكس ، عكسي كه تصوير هيچكس توش نيست ، نه صورت بزك كرده اي ، نه لباس فاخري ، نه چشمان دلربايي ، نه عشوه گري اي و نه هيچ چيز اغواكننده اي ...

عكاسي هنر ثبت لحظه هاست و عكاس آرام گرفتن دستهاي بي تاب ما را در مقابل ديدگان همه ي آنهايي كه اين پيوند را محال مي دانستند شكار كرده است .

شما را به تماشاي اين آرامش ميهمان مي كنم ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:50 توسط دلاك|

درباره ي حال و احوالم در روز 29 اسفند در پست بعد مطالبي خواهم گفت كه براي خودم بسيار با ارزش هستند به تعبير خودم در سير و سلوك همخانگي با مامانم به معراج رسيده بودم !!!

و اما در كنار مامانم سال را نو كرديم . با وجودي كه مامانم از چند روز پيش سمپاشي كرده بود كه من دلم نميخواد خونه تكوني كنم و سفره هفت سين بچينم و هفت سين براي من شگون نداره !!! شما هم نمي خواد بياييد پيش من ، بريد پيش مادر و من حوصله ندارم !!! و با وجودي كه شور و شوق سفره ي هفت سين و سال نو در منزل مادر پر حرارت تر بود و قاعدتا اونجا بيشتر بهمون خوش مي گذشت و با شناختي كه من از مامانم دارم يقين بود برام كه وقتي كاري باب ميلش نيست به خودش و ديگران هم اون اتفاق رو زهر مي كنه اما دلاكي كه من باشم با خودم به اين نتيجه رسيدم كه اون كاري رو كه خودم فكر مي كنم درست تره همون رو بايد انجام بدم . و با وجود اينكه مي دونستم چقدرررررررررر آقاي خواستگار دلش ميخواد سر سفره ي هفت سين كنار خانواده اش باشه و چقدررررررررررر مادر و خواهر آقاي خواستگار دوست تر دارند كه ما كنارشون باشيم و صد البته كه خودم هم ترجيح مي دادم جايي باشم كه انرژي مثبت بيشتري در فضا وجود داره اما براي همه توضيح دادم كه چون خواهر آقاي خواستگار و خواهر زاده اش پيش مادر هستند پس ضرورت داره كه ما پيش مامان من باشيم كه تنهاست !

آقاي خواستگار هم استقبال كرد و تا ساعت 11 شب براي خريد سوروسات سفره ي هفت سين با من همراهي كرد . وقتي از در خونه ي ما وارد شديم ، مامان ميز شام رو چيده بود و سبزي پل ماهي لذيذي پخته بود و زحمت كشيده بود . اما يكي دوباري براي چيدن سفره هفت سين نك و نال كرد اما بعد تو رودربايستي آقاي خواستگار چيزي نگفت و من كار خودم رو كردم . تا داماد و مادرزن نشسته بودن پاي ويژه برنامه هاي نوروزي تلويزيون من همه چيز رو چيدم و آماده كردم و خيلي هم سفره ي خوشگلي از كار در اومد . بعد هم به پيروي از تعصبي كه روي برگزاري جشن هاي ملي دارم لباس نو پوشيديم و دور سفره هفت سين نشستيم . حال و احوال من كه در لحظات قبل از تحويل سال روشنه ديگه ... شكر و شكر و شكر ... بغض و بغض و بغض ... خيره به صورت آقاي خواستگار كه قرآن سر عقدمون رو روي پاش گذاشته بود و سوره ي يس مي خوند . بعد از روبوسي و تبريك سال نو هم تلفني به مادر تبريك گفتيم و با پدر من هم تلفني صحبت كرديم و شب هم آقاي خواستگار خونه ي ما موند .

روز اول عيد هم بعد از صرف صبحانه آقاي خواستگار رفت سركار !!! ( بله يه همچين مرد زحمتكشي رو براي همسري انتخاب كرديم ما ) و ناهار رو هم به منزل مادر رفتيم و سبزي پلو ماهي دستپخت مادر خورديم و بعدازظهر دسته جمعي خوابيديم !

روز دوم عيد وقتي آقاي خواستگار مي خواست بره سركار منو رسوند خونه خودمون تا بند و بساط سفر رو آماده كنم و ساك هام رو جمع كنم . عصري خانواده آقاي خواستگار براي عيد ديدني تازه عروس به همراه عيدي هاي مبسوط به منزل ما اومدن . بعد از برگزاري مراسم كادو بازي ساك ها و بار و بنديل عروس رو تو صندوق ماشين جاسازي كردند و رفتيم منزل يكي از اقوام آقاي خواستگار عيد ديدني . ميزبان يه خانم خيلي پير و نحيفي بودند كه چقدر من رو مورد لطف قرار دادند و عيدي ويژه بهم دادند و يه عالمه دعاي خير بدرقه مون كردند . موقع برگشتن آقاي خواستگار گفت مي دوني چندين ساله كه اين خانم دعا مي كنه كه من سال ديگه با خانمم برم عيدديدني خونه شون ؟؟؟

_ ديدم پيرزن بيچاره هي تاكيد مي كرد اين آقاي خواستگار گله ، ماهه !!!

خلاصه برگشتيم خونه ي مادر و آقاي خواستگار هم وسايلش رو جمع كرد و همه چيز رو آماده كرديم تا صبح زود حركت كنيم .

سفر ماه عسل ما به گرگان و بندر تركمن بود اما در مسير برگشت به شهر پدري من هم رفتيم و دو روز هم مهمان پدرم بوديم . كه البته بقيه خواهر و برادرهام هم از تهران اومده بودن و همه دور هم بوديم .

واقعا نمي دونم شيريني اين سفر رو  چطور ميشه توصيف كرد . سفر به قلب آرامش بود ! برنامه ريزي مون به نحوي بود كه از كم ترافيك ترين جاده ها گذر كنيم و باورنكردني بود كه تو نوروز اين طور جاده ها خلوت و كم تردد باشن . به اين ترتيب آقاي خواستگار اصلا خسته ي راه نشد و سالم و سرحال رسيديم به هتل . من خيلي دلم مي خواست كه اقامتمون تو يه خونه ي روستايي باشه اما آقاي خواستگار از تميزي و مرتبي اين جور خونه ها مطمئن نبود و نگران سردي هوا هم بود ، بنابراين يه هتل فوق العاده تميز وسط جنگل ناهارخوران رزرو كرده بوديم كه خدا مي دونه چقدر راحت بوديم اونجا . فقط استراحت مطلق !

اگر هم مي خواستيم بريم جايي رو ببينيم يا بگرديم من جايي رو انتخاب مي كردم كه كمترين انرژي رو لازم داشته باشه . از بازار رفتن و خريد كردن كلا صرفنظر كردم چون اساسا اين سفر رو براي تمدد اعصاب و تنفس برنامه ريزي كرده بودم . يك بار هم كه رفتيم بازارچه بندر تركمن به محض اينكه چند قلم سر و سوغاتي كه واجب بود رو خريدم ديگه از گشت و گذار تو بازار انصراف دادم و قبل از اينكه آقاي خواستگار نفسش تو بازار شلوغ و پر هياهو بگيره و وسط جمعيتي كه همديگه رو هل ميدن و به هم فشار ميارن كلافه بشه اتمام پروژه ي خريد رو اعلام كردم ! ( البته اين يه دام بود كه براي آقاي خواستگار گستردم ، من هم مثل هر خانمي از پلكيدن تو بازار لذت مي بردم اما لذت همراهي آقاي خواستگار اولي تره برام بنابراين براي اينكه تشويق بشه براي اين همراهي سعي كردم خسته اش نكنم اتفاقا براي چند موردي هم كه خريدم كلي ذوق كرد و نظر داد و حتا تشويقم مي كرد به ادامه ي خريد اما من اندازه نگه داشتم )

وقتي زمان خريد كوتاه شد ، وقت اضافه داشتيم كه به ديدن جزيره ي آشوراده بريم و اونجا رو حسابي بگرديم . خدا رو صدهزار بار شكر آقاي خواستگار حس كنجكاوي اش و لذت كشف جاهاي ناشناخته اش مثل خودم بالاست بنابراين دست در دست هم بدون راهنما با اندكي خوف آميخته به ابهام تمام جزيزه رو گشتيم .

تركمن صحرا براي من به غايت جذاب بود . يكي از معدود نقاطي از ايران كه تا به حال نديده بودمش و هزاران داستان درباره آن ديار و مردمانش شنيده بودم . آرزوي ديدنش با من بود . دشت و دمن هايش را هزاران بار بوسيدم . از خود بيخود شده و شيدا نمي دانستم از گستردگي آبي شفاف آسمان لذت ببرم يا از زمين شگفت انگيز يا از زمان شيرين در آغوش يار آرميدن ؟

خلاصه كه با دشت هاي سرسبز وداع كرديم و پا در راه گردنه هاي پر برف نهاديم ، بوران و كولاك ما رو احاطه كرده بود طوريكه در كمتر از ده دقيقه جنگل و مناظر پيش رو تا جايي كه چشم كار مي كرد يكدست سفيدپوش شد . بعد از پشت سر گذاشتن گردنه آفتاب به ما سلام گفت . اين بار دشت هايي با رنگ و روي جديد رخ نمودند . كم كم طبيعت پرده هايي از كوير را مي نمود و به شهر پدري رسيديم . و با استقبال پدر و خواهر و برادرها روبرو شديم .

گفته بودم كه پدرم چه ذوقي براي دور هم جمع شدن ما داشت . در طول سفر هم مرتب تماس داشت و سفارش كه از كدوم مسير بياييد و گزارش وضعيت جاده ها رو مرتب چك مي كرد و پيدا بود كه تو پوست خودش نمي گنجه . به محض رسيدن ما ، دستور داد كه ساك ها و وسايلمون رو به اتاق خودش ببرند و وقتي ما مخالفت كرديم بهانه آورد كه نه من كمرم درد ميگيره روي تخت !

حس عجيبيه كه خونه ي پدرت رو تا حالا نديده باشي ، ندوني خونه اي كه پدرت اونجا زندگي مي كنه چه شكليه ، و عجيبتر اينه كه تو خونه ي پدرت مهمون باشي !

خيلي ذوق داشتم كه خونه ي پدرم همون طوري كه خودش دوست داره يه خونه ي ويلايي حيات داره ، كه باغچه ي بزرگي داره و توي باغچه اش سبزي كاشته خود خونه هم بزرگ و جاداره و مشخصه كه بين چند تا خونه اي كه پدر تو اين شهر عوض كرده از اين يكي خيلي راضيه !

خلاصه كه چهارتامون دور هم جمع بوديم با باجناقين و عروس و تنها نوه ي خانواده . مثل روزگار بچگي سر به سر هم مي ذاشتيم ، همديگه رو دست مي انداختيم ، پسرها با باجناقين خيلي سريع رفيق شدند و ديگه كل كل و شوخي و خنده به راه بود . از آتيش هايي كه تو بچگي سوزونده بوديم گفتيم و همه با هم سفره پهن مي كرديم و دور سفره مي نشستيم . همه با هم سفره جمع مي كرديم . سر نوبت ظرف شستن جر مي زديم و شب ها هم به رديف رختخواب پهن مي كرديم و تو هال كنار هم مي خوابيديم . البته خواب كه چه عرض كنم تا خود صبح مرض مي ريختيم ! صبح هم بابا با مشت و مال بيدارمون مي كرد كه ببردمون بيرون شهر گردش و پيك نيك ( هاي هاي گريه )

شب اول وقتي پدر و باجناقين و برادر بزرگه ام نشستن به ورق بازي كردن من پا شدم به رقصيدن و كسي نفهميد اين مست و شيدا چرا مي رقصه ؟

صبح روز آخر وقتي چشم باز كردم و ديدم صداي آقاي خواستگار و پدر از تو آشپزخونه مياد و با هم خلوت كردن و دارن برا هم تعريف مي كنند و از بودن با هم كيف مي كنند دلم نمي خواست كسي از خواب بيدار بشه تا بي مزاحمت به گپ و گفتشون ادامه بدن .

وقتي بزغاله ي دلبندم ، پسر برادرم تعليم تيركمون در محضر شيطان بزرگ آقاي خواستگار مي ديد و تو صحرا داد مي زد عمو خواستگار اگه مي توني اون بطريه رو بزن !

وقتي آقاي خواستگار بسته ي سيگارت هاي خواهرم رو از دستش قاپيد و دنبال هم تو صحرا پا به تعقيب و گريز گذاشته بودن

وقتي تو راه برگشت داشتيم سفر رو برآورد مي كرديم و هر دومون راضي راضي راضي بوديم

فهميدم خوشبختي تو چنگ منه !

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:59 توسط دلاك|

بهار يك نقطه دارد ، نقطه آغاز بهار زندگيتان بي انتها باد .

از صميم قلب آرزو دارم حال و احوال زيبايي براي خودتون خلق كنيد تو سال جديد .

 

اين عيدي شما :  صفحه اينستاگرام دلاك

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:8 توسط دلاك|

خودت بگو چطور تو را جام زهري بخوانم كه نوشيديم در حالي كه دور دست ترين آرزويمان را آبستن بودي ؟

براي خوشنامي خودت هم كه شده دعا كن سالها بعد اگر ياد تو كرديم ، سختي هاي تو يك دانه گندمي باشد كه هزار دانه گندم شده باشد تا تلخي يادت را چاشني شيريني بخشد ...

93 جان تو تنها سالي بودي كه اين معجزه بزرگ الهي را پديد آوردي كه گره خوردن دستهامان را و درخشيدن حلقه هامان را با ديده ي ناباور خود نظاره كنيم . و تو تنها سالي بودي كه شقيقه هاي يار مرا رشته رشته نقره اندود كردي . بدون اغراق سالها گذر عمر با او چنين نكرده بود كه تو به تنهايي كمر به باقي گذاشتن رد نا زدودني تارهاي سپيد مويش كردي و چه سرعت چشمگيري در اين راستا داشتي !

93 جان خوبي چه بدي داشت كه تو يكبار نكردي ؟

اگر چه كه فراموش نخواهم كرد كه قدرت اعجاز تو را هيچكدام از سال هاي پيش از تو نداشته اند از اين رو مدال قهرماني بر گردنت مي آويزم و بر سكوي برترين ها مي نشانمت .

به هر روي تو چمدان به دست در آستانه ي در ايستاده اي و دم رفتن گله شگون نداره . من به پيشواز 94 مي روم و دل به بهاري مي بندم كه ماه ها منتظرش بودم .

 

دادار هستي بخش از اينكه مرا به عنوان ذره اي در اين هستي لايتناهي لايق هست بودن مي داني هنوز ، سپاسگزارم . و همه ي آرزويم اين است كه اين لياقت را روز به روز بالا ببرم تا نقطه ي زيبنده و برازنده اي در اين خلقت باشكوه باشم .

همچنان خداوندگاريت را بر من و خانواده ي من و دوستانم بباران !

بزرگ بي انتها از آنچه تو مصلحت و خير الهي مي داني بر ما ببخش ، ما را در پناه امن و امنيت خودت حفاظت كن ، اي هميشه سبب ساز ، اي هميشه وسيله ساز ، اسباب پيشرفت و تعالي زندگي هامان را به آساني فراهم كن . سهم ما را از خير و بركتي كه از خزانه ي غيبت مي بخشي فراوان كن . ياريمان كن خودمان را عزيز بداريم همانقدر عزيز و بزرگ و محترم كه در بارگاه تو هستيم . هدايتمان كن مسير درست زندگي را بيابيم و عنايتي كن تا در اين مسير استوار بمانيم .

مهربانترين مهربانان سال جديد را برايم با خواندن كامنت هاي مملو از خبرهاي خوش از خوانندگانم شيرين كن .

اي قادر مطلق خودت به كامنت هايي كه در سال گذشته التماس دعا گفته بودن زيباترين آمين رو بگو . شادي برآورده شدن آرزوهاي خوانندگانم را نصيب دلاك كن .

اي منشا عشق حقيقي و زلال تو را قسم به دلهايي كه تو در آنها خانه داري اگر كسي در سال گذشته به اين حمام سر زد ، دلاك را صاحب نعمتي ديد يا دلاك را صاحب حالتي ديد كه دلش آن نعمت يا آن حالت را خواست ميليون ها بار زيباتر و ماندگارتر از آنچه از روي كرم و عنايت خود بر دلاك بخشيده اي بر دلهاي آنها ببخش . البته از راه هاي به مراتب آسان تر !!! ( مناجات دلاك مارمولكي كه به خدا هم متلك ميندازه )

 

فرصت تماشاي زيبايي باهار بر شما فرخنده باد !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:9 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» دلاك برند مي شود ...
» اضافه كاري
» ماده اول قرارداد
» اول اردي بهشت
» روي ماهتون رو مي بوسم
» پستي كه از قطار 93 جا مونده
» شب وصل است و طي شد نامه ي هجر
» ديباچه ي شيرين 94
» سال 1394
» بخند عزيزم فردا تو راهه / پنجره هاي خوشبختي بازه

Design By : Pichak