حموم ِ زنونه

حالا که پست به اين واضحي رو متهم به رازآلود بودن کردين ، منو تشويق کردين که ترتيب يه مسابقه رو بدم . يه مسابقه که جايزه هم داره !

 

سوال مسابقه :

چرا اون روز آقاي خواستگار با من خيلي خيلي کوتاه حرف زد و زود خداحافظي کرد ؟

 

 

شرايط شرکت در مسابقه : ارسال آدرس ايميل کامنت گذار

مهلت شرکت در مسابقه : تا 9 صبح شنبه 93/6/1

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 14:37 توسط دلاك| |

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

من چند ميليون سلول دارم تو بدنم ؟ چند ميليارد سلول رو کنار هم چيدي تا شد دلاک ؟ تک تک اون چند ميليارد سلول در اين لحظه دارند در برابر عظمت و قدرت و يگانگي تو سجده ي شکر مي گذارند . آيا مي پذيري ؟

وامي رو که گرفته بودم رو ريختم به يه حساب جداگانه که دست بهش نزنم در عين حال يه سود مختصري هم بکنم تا حدود دو ماه ديگه که اگر خدا بخواد و کارها جفت و جور بشه ، ايشاالا براي سور و سات جشنمون هزينه اش کنم .

يکي از عزيزان من چنديست درگير بيماري پدرش شده ، هفته ي پيش جواب پاتولوژي رو گرفتن و نتيجه اين بود که فرصت زيادي براي شروع درمان و شيمي درماني ندارن ، دکتر گفته بود حتا يک روز تعلل مي تونه ... ، تا ديشب خانواده درگير انتخاب بهترين پزشک و بهترين بيمارستان و بهترين نحوه ي بازگو کردن بيماري با پدرشون بودن .هزينه اي هم که بايد متقبل مي شدن رسما سرسام آور بود ! نتيجه ي يک عمر پس انداز کردن براي رفاه دوران پيري اون پدر بايد ظرف 6 ماه هزينه ي مداواش مي شد .

دغدغه و نگراني و تنش فکري زيادي رو اون عزيز من به دوش مي کشيد ، صبح بهش زنگ زدم براي احوالپرسي ، توضيحات و گزارشات رو که داد ، گفتم هر کاري از دست ما بر مياد بهم بگو . مکث کرد !

گفتم ببين خودت ميدوني که من اين وامه رو گرفتم و اصلا لازمش ندارم تا دو ماه ديگه .

گفت اگه ميشه براي شنبه که بابا ميخواد بستري بشه ... دو هفته اي بهت بر مي گردونم .

گفتم من اصلا بنا نداشتم بهش دست بزنم ! من حداقل تامهرماه پولم رو لازم ندارم !

گفت راستش رو بخواي دو ماهه حقوق نگرفتم !

گفتم کارتم رو ميدم به خودت ! فکر کن از حساب خودت بر ميداري ، هر چقدر ميخواي برداشت کن .

گفت دستت درد نکنه خيالم رو راحت کردي !

 

و من بغض آلود نشستم پشت ميز کارم و به حکمت اينکه من و همکارم هر دو به فاصله ي يکساعت درخواست وام داديم و وام من بدون حتا يکبار پيگيري يک هفته است که به حسابم واريز شده اما اون بنده ي خدا با اينکه خيلي هم پول رو لازم داره و هر روز به بانک سر مي زنه هنوز خبري از وامش نشده ، پي بردم !

بزرگ بي انتها ، مهرباني مطلق ، نزديک ترين يار ، پر مهرترين دلدار ، از عمق جانم ازت ممنونم که چنين تردست و چيره دست با باريک ترين جزييات زندگي من شعبده بازي مي کني .

قدر اينکه من رو انتخاب مي کني به عنوان شايسته ترين عنصر اين هستي تا سلامتي و شفاي کامل را ( ان شاء الله ) به بدن يه پدر زحمتکش برسوني مي دونم !

مي دونم چه جايگاه والايي به من مي بخشي وقتي من رو به عنوان اسبابي براي آرامش خاطر عزيزانم بر مي گزيني !

مي دونم از گشايش درهاي عظيم و قفل هاي بزرگ خزانه ي الهي ات بر من بخشيده اي تا واسطه اي باشم براي انتقال اين بخشايش !

يامن اسمه دواء و ذکره شفا ايمان دارم مراجعه به پزشکان ، بستري شدن در مجهزترين بيمارستان ها ، تزريق مرغوبترين داروها تنها آرام بخش دل همراهان بيمار است ، شفاي کامل و قطعي و هميشگي را تو به جان بيماران خواهي بخشيد !

از تو مي خواهم اين بيماري را از تن خسته و دردمند اين پدر به راحتي و آساني دور بداري !

و خورشيد رحمتت را بر زندگي هامان هميشه تابان و فروزان بداري !

از راه دور محکم محکم مي بوسمت . آيا مي پذيري ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 12:23 توسط دلاك| |

بعد از عمري خوابش رو ديده بودم ، خواب خيلي واضحي بود ، از اون مدل خواب ديدن ها که حست خيلي قوي و معني داره ( موضوع خوابم رو اصلا يادم نمياد ) وقتي نصفه شب بيدار شدم ، به خودم گفتم فردا بهم زنگ مي زنه ! و بعد خوابم برد . صبح به صداي آلارم گوشي بيدار شدم و حاضر شدم و اومدم سوار سرويس شدم . وقتي سرويس جلوي ساختمان شرکت رسيد خوابم يادم افتاد ، گفتم امروز بهم زنگ ميزنه ، بعد يه ندايي بهم گفت نه اون خيلي غده ! امکان نداره زنگ بزنه !

بعد هم کلا موضوع رو فراموش کردم و سرم گرم کار شد . وسط روز تلفن روي ميزم زنگ خورد ، بيدرنگ صداش رو شناختم ( اين تنها شماره اي بود که از من داشت ) به وضوح ذوقمرگ بودنم تو صدام مشخص بود تا سلام کرد گفتم مطمئن بودم امروز زنگ مي زني !!! گفت چرا ؟ ماجراي خواب ديشب رو براش گفتم . به صداش يه لحن جدي داد و گفت ديشب خوابت رو ديدم . صبح گفتم يه زنگ بهت بزنم . فکر نمي کردم هنوز شماره ات همون باشه . خيلي خيلي کوتاه احوالپرسي کرديم و خداحافظي کرديم .

معجزه همون شب اتفاق افتاده بود !

امروز صبح همون ميني بوس آبي آسموني ( که اون روز سرويس ما بود ) جلوي ساختمان شرکت داشت مسافرهاش رو پياده مي کرد و من داشتم از پياده روي روبرو به سمت شرکت مي اومدم . همه ي وجودم پرواز کرد به شيريني اون روز ، اون صداي زنگ تلفن ، اون سلام !

تا آخر عمرم بابت اون تماس به تو بدهکارم مرد !

 

 

روي صندلي تکي يکي مونده به آخر نشسته بودم که يادت رو با نااميدي پس زدم ... رازها در سينه دارم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 9:53 توسط دلاك| |

از اونجا که خريد کردن يکي از تفريحات لذت بخش خانمهاست و زمان زيادي از زندگي يه خانم به خريد يا ويندوشاپينگ مي گذره ، براي خانم ها بسيار هم پيش مياد که تو خريد سرشون کلاه گشادي بره و بعد هم کي ديگه از پس زبون چرب و نرم اين فروشنده هاي جوون بر مياد ؟  خيلي وقت ها هم شرم و حيا يا کلاس فروشگاه اجازه نميده اعتراضي بکنيم و سرمون رو مي اندازيم پايين و اون ته ته هاي دلمون يه حس بدي از اينکه خب بالاخره اينجا ايرانه و هر کي زورش برسه زور ميگه ديگه پيدا مي کنيم !

انگار آنقدر اين حس برامون تکراري شده که خودمون هم باورش کرديم که در برابر احقاق حق بايد سکوت کنيم و اين سکوت اجباري شده يه قانون نانوشته در ذهن همه ي ما !

اما قانون شکني منو در اثر همنشيني با مادرشوهري که از رعايت حقوق شهروندي در اون ور آب و احترام به مشتري تو فروشگاه هاي زنجيره اي و بين المللي مطالب اعجاب انگيزي تعريف مي کنه ، بخونيد :

دو سه هفته ي پيش با يکي از دوستهاي جون جوني ام رفته بوديم بگرديم ، يه هو رنگ ها و طرح هاي متنوع يه پارچه فروشي ما رو جذب خودش کرد و با وجودي که اصلا قصد خريد پارچه نداشتيم رفتيم داخل و من يکي از پارچه هاي طرحدارش رو انتخاب کردم براي دوختن مانتو و در حيني که فروشنده داشت پارچه رو اندازه مي زد و متر مي کرد ، آقاي خواستگار به گوشي من زنگ زد که من پشت چراغ قرمزم و دارم ميام دنبالت و زود بيا که پليس جريمه ام نکنه و من داشتم ازش مي پرسيدم که قبل از چراغ منتظر مي موني يا چراغ رو رد مي کني ؟ ( فروشنده متوجه شد که من عجله دارم و حواسم نيست و گيج مي زنم ) بعد هم که گوشي رو قطع کردم به دوستم گفتم که  آقاي خواستگار داره ميرسه ! بعد هم سريع و هول هولي گفتم آقا تخفيفش هم برامون حساب کن و فروشنده گفت شد 120 تومن . من هم کارتم رو درآوردم و تندي کارت کشيد و پارچه رو برداشتيم و اومديم .

وقتي اومدم خونه با خودم فکر کردم پارچه رو متري چقدر حساب کرد و چه جوري حساب کرد ؟

پارچه رو متر کردم ديدم 168 سانت پارچه بهم داده . خلاصه با هر فرمول و ضريب و جمع و تفريقي که حساب کردم جور در نمي اومد ! مطمئن بودم که اشتباه کرده . پارچه رو گذاشتم کنار و چند روز بعد با وجودي که اصلا مسير اون مغازه به من نمي خورد رفتم تو همون مرکز خريد از مغازه هاي ديگه قيمت گرفتم . 32 تا 30 بهم قيمت دادن . عين عين عين همون جنس پارچه !

خلاصه رفتم سراغ فروشنده که آقا پارچه ي فلان متري چنده ؟ جواب نداد .

گفتم آقا من از اين پارچه ازتون خريدم ميخوام ببينم شما متري چند باهام حساب کردين ؟

گفت چقدر ازتون گرفتم ؟

گفتم آقا دارم ميگم اين پارچه رو متري چند مي فروشين ؟

يه کم مشتري هاش رو راه انداخت و پرسيد چه روزي خريد کردين ؟

گفتم فلان روز .

رفت دفترش رو نگاه کرد و از روي يادداشت هاش گفت من از شما 120 تومن گرفتم که 30 تومن پارچه ي طرحدارتون بوده ، اون پارچه سادهه رو هم متري 58 تومن حساب کردم .

گفتم پس يعني اشتباه نکردين ؟

شروع کرد پررو بازي در آوردن و منم بدون اينکه چيزي بگم سرم رو انداختم پايين و از مغازه اومدم بيرون .

همون شب به سامانه 124 زنگ زدم و اعلام شکايت کردم يه شماره پيگيري بهم دادن و چند روز بعد که تماس گرفتم ، گفتن به فروشگاه مراجعه کردن و بررسي کردن شکايت من درست بوده و فروشگاه رو به جرم گرونفروشي جريمه کردن . حالا من مي تونم براي پس گرفتن پولم با فاکتور يا قبض دستگاه پوز و کارت ملي ام به دفتر سازمان مراجعه ي حضوري کنم . کارشناس ها و بازرسين اگه تاييد کنن که در حق من اجحاف شده ، پرونده ي فروشگاه ميره دادگاه و اون بايد پول من رو پس بده .

قاعدتا بايد از طولاني بودن پروسه ي شکايت يا مراجعه ي حضوري تو اين هواي گرم نااميد مي شدم اما صبح فردا من دفتر سازمان بودم و شکايتم رو ثبت کردم ، هزينه اش فقط يه کپي از قبض دستگاه پوز بود و يه کپي از کارت ملي ام . يه فرم هم دادند و من پرش کردم و درخواست رسيدگي کردم . يعني فقط 5 دقيقه طول کشيد ! دفترشون هم کاملا خوش مسيره و دسترسي بهش خيلي راحت بود ! در نهايت اعلام کردن که دو هفته طول خواهد کشيد تا من رو در جريان پرونده بذارن ...

اما فقط دو روز کاري بعد از طرح شکايت ، امروز بازرس پرونده باهام تماس گرفت و گفت که فروشنده خواهش کرده شما باهاش تماس بگيريد و گفته هر طور شده رضايت شما رو بدست مياره .

من با فروشنده تماس گرفتم و خودم رو معرفي کردم و هنوز حرف من تموم نشده بود که گفت :

_ خانم آخه اين چه کاري بود شما کردين ؟ آخه چرا شکايت کردين ؟ چرا به خودم نگفتين مي خواين شکايت کنين ؟ خانم شما مي دونيد چي کار کردين ؟ از بازرسي کل کشور و سازمان تعزيرات هر روز يه مامور مياد دم مغازه ي من . ما چهل ساله تو اين مغازه کاسبي مي کنيم ، الان همسايه ها چي فکر مي کنن ؟ خانم من اينجا فروشنده ام الان صاحب مغازه فکر مي کنه من اينجا چه خلافي مي کنم ! خانم تو رو خدا منو از نون خوردن ننداز ! تو رو خدا به اين آقاي بازرس زنگ بزن بگو جلوي پرونده ي منو بگيرن ! من قول شرف به شما ميدم که شما تشريف بيارين من پولتون رو تمام و کمال بهتون پس ميدم هر پارچه ي ديگه اي هم خواستين مهمون من ! خانم ازتون خواهش مي کنم همين الان به اين آقا زنگ بزنيد تا پرونده به دادگاه نرفته متوقفش کنن !

( يعني دقيقا و کاملا عين گفته هاي فروشنده بود )

 

در نهايت قرار شد تو اين هفته من برم و پولم رو پس بگيرم .

خيلي خوشحال شدم از اينکه قواعدي رو که بين فروشنده ها در مورد خانمها حاکمه رو نقض کردم :

فروشنده ها هميشه از سر به هوا بودن خانم ها وقت خريد سوء استفاده مي کنن ( خودمون مي دونيم که وقتي يه چيزي چشممون رو گرفت ديگه عقل و منطق کرکره رو مي کشه و ميره تعطيلات ) ، هميشه باور دارن که خانم ها از حساب و کتاب سر در نميارن ، يا عادت کردن که وقتي به قول معروف يه جنسي رو به يکي انداختن ديگه طرف دستش به هيچ جا بند نيست ، يه چيزي رو در نظر داشته باشين که فروشنده ها براي قالب کردن جنس هاي کم فروششون به مشتري قلق هاي مخصوص دارن .

يه مطلب ديگه هم اينه که هميشه تو مغر ما فرو کردن که اووووووووووووووووووووووو حالا کي وقت داره بره دنبال شکايت و شکايت کشي ؟ مي دوني چند برابر پولت بايد کرايه تاکسي بدي ؟ کي حوصله ي اين حرفا رو داره ؟ مي دوني چقدر بايد بري و بياي ؟

بايد قبول کنيم که تو همين مملکت جهان سومي خودمون اين ماييم که به کليشه هاي کهنه چسبيديم و دنبال حقمون نميريم وگرنه خيلي وقت ها به راحتي مي تونيم از اين حس توسري خوردن که يه عمر وادار به لمسش بوديم نجات پيدا کنيم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 15:11 توسط دلاك| |

سيستم پاسخگوي بانک اگه ديدي ديروز يه نفر سه بار پشت سر هم شماره کارتش رو وارد کرد و درخواست موجودي حساب کرد و گوشي رو قطع کرد و باز شماره گرفت و دوباره درخواست موجودي کرد فکر نکن طرف از فرط بي سوادي موجودي نه رقمي حسابش رو نمي تونسته يادداشت کنه ، شايد طرف از شدت ذوق زدگي هي دوست داشته اون عدد رو باز هم بشنوه ...

باز هم مثه معجزه به آسوني هر چه تمامتر وامي که درخواست کرده بودم ( به نيت هزينه هاي مراسم عقدکنون ) در کمال بهت و ناباوري به حسابم واريز شد !

خدا جوني حتا هنوز تاريخش هم مشخص نيست ، اصلا و اساسا هيچي معلوم نيست اما تو خداي با معرفت قبل از اينکه حرف و سخن جشن به ميون کشيده بشه خواستي دل من رو قرص کرده باشي تا حتا يه سر سوزن نگراني و دغدغه براي پول نداشته باشم . مي دونم که چون مي دوني به هيچ قيمتي دلم نمي خواست به خانواده ام فشاري بياد ، تو دو برابر پول مورد نيازم رو به حسابم ريختي .

کاش از بي عيب و نقص خدايي کردن تو بندگي رو ياد بگيرم ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 9:32 توسط دلاك| |

چند وقته درگير مفهوم و تجربه ي اين عبارتم :

" هر چه تو بيشتر زنانه رفتار کني به همسرت فرصت مي دهي مردانه تر ظاهر شود . "

 

گاه با اين زنانه رفتار کردن چنان بيگانه مي شوم که گرز و سپر گران کم دارم تا به جنگ لشکر توران بروم ! اما خيلي لطيف تر از گذشته ها رفتار مي کنم . البته که اين خصلت هنوز در من دروني نشده شايد فقط ناشيانه اداي زن بودن در مي آورم .

مي دانم زن هاي زمانه ي ما کمابيش درگير اين بازي هستند . لطفا شما هم با در ميان گذاشتن تجربيات موفق يا ناموفق تون در اين تمرين مرا و خودتان را ياري کنيد ...

 

 

 

_ دوستان اينجا و اينجا رو معرفي کردند و من از مطالب مفيدشون استفاده کردم .

_ و همچنين اين کتاب که من هنوز مطالعه اش نکردم :

زنانه مبارزه کن ، مردانه پیروز باش ( نشر نو اندیش)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 10:27 توسط دلاك| |

مامانم يه دوست قديمي داره که با هم همکلاسي مدرسه بودن ، يعني يه چيزي حدود 60 ساله که با هم دوست هستن . رابطه من با اين خانم فوق العاده دوستانه است . هر وقت فرصت کنم يه سر بهش ميزنم يا يه شب پيشش مي مونم تا از تنهايي دربياد و البته خيلي چيزها تو زندگيم ازش ياد گرفتم .

اين خانم دو تا دختر داره که بزرگه از من 6 سال بزرگتره و کوچيکه همسن منه . و خب مشخصه که ما از بچگي تو همه ي نقشه هاي شيطاني و پليدمون در ذله کردن بزرگترها و به ستوه آوردن در و همسايه ها با هم همدست بوديم و در آخر هم وقت تنبيه هم سلولي بوديم !!!

اون دو تا خواهر خيلي زود ازدواج کردن و الان هزار ماشااله بچه هاي بزرگ دارن در اين حد که دخترهاشون دانشجو هستن و حالا شرايط زندگي يه فرمي شده که خواهرها هم به خاطر شهرستان بودن يکي شون و هم اينکه آنقدر گرفتار خونه و زندگي و بچه ي پشت کنکوري و اين حرفا شدن که خيلي کم همديگه رو مي بينيم اما به جاش رابطه ي من و خواهرم با اين دخترهاي جوان و شيرين خيلي صميميه .

حالا اين آخر هفته هر سه ي اين دخترکان شوخ و شنگ که ميشن نوه ي دوست مامانم خونه ي مامان بزرگشون جمع شدن و قراره که از امروز عصر من و مامانم هم به اين شهر زنان بپيونديم . و مي ريم که به سنت ديرين ما دخترها تا روشن شدن هوا يکريز بگيم و بخنديم و هرهر و کر کر کنيم و مادرها تا صبح هر ربع ساعت يه جيغ بنفش سرمون بکشن و ما دو ثانيه سکوت کنيم و باز پچ پچ ها و ريسه رفتن ها .

نکته ي جالب اينجاست که مادرهاي اين دخترها از ديشب شروع کردن به هشدار دادن که اوهوي دلاک باز نشيني پته ي ما رو پيش دخترهامون بريزي رو آب و هر چي ميدوني تعريف کني ها ! بي شعور دفعه ي قبل که دخترها با تو اومدن بيرون تا يه هفته هر چي امر و نهي شون مي کرديم ، شونه مي انداختن بالا و مي گفتن جووني خودت يادت رفته چي کارها مي کردي ؟

مامان هاشون آنقده حرص مي خورن که وقتي دخترها مي چپن تو يه اتاق به درددل و بگو و بخند من هم همنشين و همرازشون هستم اما تا مامان هاشون از جلوي در اتاق رد ميشن صداشون رو ميارن پايين يا از اون بدتر تا مامان هاشون ميان تو اتاق دخترها بحث رو عوض مي کنن !

و اوج حمله به من شروع مي شه که دلاک خانم يه نگاه به شناسنامه ات انداختي ؟ کرم ضد چروک چي استفاده مي کني ؟ سالي چند بار پوستت رو مي کشي ؟

هه هه هه حالي ميده خدايي !

 

پي نوشت : گوگوش تو يکي از کنسرت هاش رو به جمعيت گفت : من واسه پدربزرگ مادربزرگهاتون خوندم ، واسه پدر و مادرهاتون هم خوندم ، واسه شما دارم مي خونم ، و واسه بچه هاي شما هم و بغض کرد ! من دلاکشونم !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:31 توسط دلاك| |

آقاي خواستگار خونه است . من و آقاي خواستگار داريم تلفني حرف مي زنيم و هي کل کل مي کنيم ( در واقع من دارم سر به سرش ميذارم و حرصش ميدم ) .

صداي مادر مياد که ميگه : اينقدر عروس منو اذيت نکن !

آقاي خواستگار ميگه : چه گيري افتادم ! اين داره سر صبحي منو اذيت مي کنه .

چيزهايي که تاريخ مصرفشون ممکن بود بگذره و خراب بشن رو تقسيم کرديم و يه سري رو برديم خونه ما و يه سري رو برديم خونه ي مادر . از اونور باز صداي مادر مياد که

ميگه : بپرس اين روغن کنجد رو باهاش چي درست مي کردي ؟

دوباره ميگه : اين همه نخودسبز و باقالي رو مي خواستي چي کار ؟

ميگم بگو : اونها مثلا جزو جهازم بود پسره پشيمون شد باقالي ها موند رو دستم !

پيغام رو نمي رسونه .

ميگم : بگو ! چرا سلکت مي کني حرفاي منو ؟

ميگه : خب نشده پسره !

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 12:24 توسط دلاك| |

رسالت من در مورد اين خونه ديشب به پايان رسيد .

از همون ده روز پيش که پيشنهاد اجاره دادن خونه و موافقتم رو به آقاي خواستگار اعلام کردم ديگه هيچ پيگيري اي نکردم البته تعمد داشتم ( اين تيپ کارها براي من در حد مرگ استرس آوره ولي براي اون يه امر عاديه ) اما ظرف اين مدت و با توجه به سرعت انجام کار متوجه شدم که آقاي خواستگار اين پول رو خيلي لازم داشته اما به خاطر علاقه اي که من به اين خونه داشتم هيچوقت تا حالا حرفي در اين رابطه به زبون نياورده بود .

ديشب وقتي له و لورده و زار و نزار نشستيم تو ماشين تا برگرديم خونه در حالي که ديگه ناي حرف زدن هم نداشتيم در حين رانندگي دستم رو (يه جور متفاوت تري از عادت هميشگي و مشترکمون) بوسيد .

و به من فهموند که از به موقع بودن حرکتم سپاسگزاره !

دلاکي که به رختخواب رفت آنقدر خسته بود که موهاي خيسش رو لاي حوله پيچيد و سر به بالش گذاشت . دلاکي که سر به بالش گذاشت اون مردي شد که از پرتگاه پرت شد و فقط يه طناب نگهش داشته بود و خدا بهش گفت اگه به من اعتماد داري طناب رو پاره کن ! و دلاک طناب رو پاره کرد ! به اميد پروردگاري که استوارترين صخره رو زير پاش محکم و برقرار خواهد کرد .

خونه ي آرزوهام رو از دست دادم اما بي پناه نيستم ، درمونده نيستم ، بي سرپناه نيستم ، نااميد نيستم ! خدايي دارم که سقفي به گستردگي هفت آسمانش بر سرم افراشته و مردي که آغوشش از هزاران کاخ محافظت شده امن تر است !

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 14:31 توسط دلاك| |

وقتي مي شينم رو به درگاه خدا ميگم خدايا بده ! فراوون بده ! بي حد و حساب بده ! خونه ي بزرگ و شيک و دلباز بده ! تو خيابون هاي بالاي شهر بده ! ماشين آنچناني بده ! فرنيچر و مبلمان و فرش ابريشم و زندگي شيک و مدرن بده ! موقعيت کاري توپ بده ! مال حلال و فراوون بده ! خير و برکت بي انتها بده ! نظر لطف و رحمتت رو بده ! سلامتي و عزت و آبرو بده ! محبوبيت بده ! و اين ليست مي تونه حالا حالاها ادامه داشته باشه . اما وقتي قرار ميشه از کوچکترين چيزي بگذرم براي رضاي خدا يا بنده ي خدا ... وقتي قرار ميشه من چيز کوچيکي رو ببخشم ...

 

براي خونه مستاجر پيدا شد . يک پيرزن تنها خونه رو ديده بود و براي شنبه عصر قرار گذاشته بودن بريم اجاره نامه بنويسيم . آقاي خواستگار خانمه رو ديده بود و گفت از اون پيرزن مومن هاست . جمعه که رفتيم براي جمع کردن وسايل آشپزخونه و کارتن پيچ کردنشون مقداري اشک افشاني کرده بودم و آقاي خواستگار خيلي جدي يادآوري کرده بود که اگه دلم به اجاره ي خونه رضايت نميده ، حق ندارم اين کارو بکنم .

حالا شنبه بود و من داشتم مي رفتم که با آقاي خواستگار بريم بنگاه . تو دلم داشتم مي گفتم خدا کنه پيرزنه تو اين خونه به همه ي حاجت هاي زندگيش برسه ، ايشالا هر وقت تو اين خونه دستش رو به سوي خدا دراز کرد خدا دستش رو پر از نعمت هاي خوب خودش کنه ، ايشاالا به سلامتي و عاقبت به خيري تو اين خونه برسه ، ايشاالا به شادي بچه هاش رو دور هم جمع کنه و سفره ي مکه تو اين خونه پهن کنه و ... رسيديم بنگاه و منتظر نشستيم تا خانمه با پسرش هم برسن .  اونها هم رسيدن و روبروي ما نشستن . سلام و عليک و حال و احوال و آقاي بنگاهي شروع کرد به حرف زدن . همون اول بسم الله آقاي بنگاهي گفت آقاي خواستگار قيمت گذاشتن فلان قدر و ما ازش سه تومن !!! ( سه ميليون تومن ) کم کرديم و تخفيف گرفتيم و اين جوري و اون جوري . يه هو خانمه در اومد با يه لحن پررويي گفت حالا بايد دو تومن ديگه هم براي ما کم کنند !!!

و آقاي خواستگار هم گفت نه ديگه خيلي کم ميشه ( و من يقين داشتم که آقاي خواستگار اصلا و ابدا آدم چونه زدن نيست و اگر خانمه يک هزارم ثانيه بيشتر پافشاري کنه کار تمومه و لحظه به لحظه قفسه ي سينه ام داشت سنگين تر مي شد ) خانمه اضافه کرد که من نمي خوام زير دين بچه هام برم ! من بيشتر از اين نمي تونم ! خونه ي شما خيلي خوبه ارزشش هم خيلي بيشتر از اينه اما من نمي تونم ( خب خدا خيرت بده برو يه جايي رو ببين که بتوني . چرا مردم رو ميذاري تو رودربايستي ؟) و اينجا بود که من ديگه رسما داشت دود از گوشم ميزد بيرون خانمه نفس نميذاشت بين حرفاش بيفته . که آقاي بنگاهي ميونه داري کرد و گفت نه حرف شما نه حرف ايشون ! يک تومن ديگه کم مي کنيم ! و دفتر و دستکش رو کشيد جلو و نوشت .

خانمه که تا اينجا اخم کرده بود و خم شده بود جلو و يکريز حرف مي زد ديگه تکيه داد به صندلي و لبخند مي زد !

و من مثه انبار باروت بودم . حتا لحظه اي که بايد اجاره نامه رو امضا مي کردم بغض تو گلوم بود .

ما وقتي اين خونه رو خريديم با وجودي که فروشنده آشنا بود 500 هزار تومن تخفيف نگرفتيم اونوقت اينا براي رهن اين خونه 4 ميليون تومن تخفيف مي خواستند . در حاليکه من الان تو شرايطي هستم که دنبال يه وام براي خريدهاي ضروري عقدم دارم با هزار نفر سر و کله ميزنم . در حاليکه قرضي رو که از يکي از بستگان براي پول پارکينگ همين خونه گرفته بودم (3 ميليون تومن ) يکسال و نيم از موعدش مي گذره و من هنوز نتونستم پرداخت کنم ، ما بهترين مارک هود و سينک و بهترين کيفيت کابينت و تجهيزات رو به آشپزخونه اضافه کرديم ، گذشته از هزينه هاش که هر کدوم به زمان خودش رقمي برامون بود چقدر از کار و زندگي افتاديم تا يکي يکي اينها رو درست کرديم و به خونه رسيديم . اونوقت اينا حق خودشون مي دونن که برن يه خونه ي نوساز و شيک و چنين و چنان رو با چک و چونه و فک زدن و طرف رو تو معذوريت قرار دادن مال خود بکنن . بعد هم لبخند فاتحانه تحويل طرف بدن .

از بنگاه اومديم بيرون و تو فرصتي که آقاي خواستگار بره براي خريد کولر پرس و جو کنه ، اشک ها راه افتادند . وقتي آقاي خواستگار برگشت با عصبانيت گفت خودت گفتي خونه رو اجاره بديم هنوز هم اگه بخواي به همش مي زنيم . گفتم نه و رفتيم که کولر بخريم يه عالمه راه رفتيم تا امين حضور تا بهترين مارک رو بخريم . من غمگين نشستم تو ماشين و آقاي خواستگار رفته بود و مارک هاي مختلف رو ديده بود و مقايسه کرده بود و خريد کرده بود و وانت گرفته بود و کارگر هم از همونجا گرفته بود و پولشون رو هم داده بود و برگشت . و رفتيم سمت خونه که وسايل رو جمع کنيم .

تا رسيديم وانت هم با کارگرها رسيد . کولر رو از ماشين پياده کردن و توي آسانسور که نمي رفت مي خواستن از راه پله بيارنش بالا که در ورودي شيشه اي راه پله ها يه لنگه اش رو قفل کرده بودن و کسي هم از وجود پديده اي به نام کليد خبر نداشت . کلي وقت آقاي خواستگار يکي يکي زنگ واحدها رو زد و پرسيد و پيدا نشد . حالا کارگرها هم منتظر ايستادند تا در باز بشه و اينا کولر رو ببرن پشت بوم . براي همين آقاي خواستگار مجبور شد با يه دنيا مصيبت و مکافات دست به کار شه و در شيشه اي خيلي سنگين رو از چارچوب در بياره !!!

در تمام اين مدت من لب پنجره ي آشپزخونه داشتم از خدا قول مي گرفتم که پشت پنجره ي خونه ي بهتري شبها منتظرم بمونه تا بيام پرده رو کنار بزنم و بهش سلام کنم . و اشک ها و اشک ها و اشک ها ...

و آقاي خواستگار خسته و عرق ريزان اومد بالا . شام گرفته بوديم نشستيم به خوردن شام و دلم براش سوخت . بعد از يکسال و نيم داشتم پولش رو بهش بر مي گردوندم اما دلش رو خون کرده بودم با اشکهام . من واقعا ديگه اون خونه رو نمي خواستم ، دلم ازش کنده شد ، مي دونستم اون محل مناسب زندگي براي ما نيست ، اون ساختمون با اون جو مذهبي قطعا به درد مهموني بازي هاي ما نمي خوره ، مسيرش براي مايي که هفته اي 4-3 بار بايد بريم به مادرهامون سر بزنيم اصلا مناسب نيست و قس علي هذا اما اين همه ظرف رو با ذوق و شوق و دعا و اميد و آرزو از کارتن باز کرده بودم ، شسته بودم ، خشک کرده بودم ، چيده بودم تو کابينت ها و حالا بايد بدون اينکه حتا يکبار ازشون استفاده کرده باشيم دوباره مي چيدمشون لاي روزنامه و توي کارتن و مي فرستادم توي انبار و معلوم نبود کي دوباره روح زندگي قرار بود بگيرن اين کاسه بشقاب ها !

بعد از خوردن شام ، با دور تند شروع کرديم به جمع کردن شرشر عرق مي ريختيم و جمع مي کرديم . آخرهاش ديگه آقاي خواستگار عصبي بود ، غر مي زد ، مي گفت آخه اين همه ظرف رو تو ميخواي چي کار ؟اگه تا سي سال ديگه يک دونه نعلبکي بخري خودم مي کشمت ! هر کي هر چي ظرف قديمي و لب پر و ترک خورده و دور ريختني داشته تو ازش گرفتي جمع کردي دور خودت ( اينو راست ميگه بچه ! )

وقتي ديگه جوني در بدن هامون نموند ، آقاي خواستگار رفت که دوش بگيره ، در همين فاصله من باز ياد پيرزنه افتادم ، ياد زحمت هايي که براي اين خونه ي شسته و رفته کشيدم و باز لحظه به لحظه عصباني تر شدم . چرا آقاي خواستگار توي بنگاه از من نپرسيد تو راضي هستي ؟ چرا اينقدر بهشون تخفيف داد ؟ چرا پيرزنه اينقدر پررو بود ؟ من دلم ميخواست خودم به خاطر همه ي اين سالها مستاجري و گرفتاري و عذابي که کشيدم به خاطر دل خودم يه تخفيف خيلي خوب به مستاجر بدم اما چرا اين خانمه رندبازي در آورد ؟ چرا آقاي خواستگار هميشه ميخواد هواي همه رو داشته باشه ؟چرا از حق من دفاع نکرد ؟ من هر ماه سه چهارم حقوقم رو دارم پول قسط ميدم چرا بايد خونه ام رو مفت بدم بره ؟ چرا ؟

وقتي آقاي خواستگار از حموم اومد با يه ديو سه سر مواجه شد ! منو رسوند خونه و بدون بوس دم در پياده شدم و رفتم !

توي رختخواب هم تا ساعتها غلت زدم و زهر به کام خودم ريختم و حرص خوردم و ياد پيرزنه افتادم و حرص و حرص و حرص

 

يه هوو دلاک داناي درونم فرياد کشيد که اوهوي کجا گازش رو گرفتي و داري مي تازي ؟ شايد تو دلت مي خواست سر تا پاي خونه ات رو از طلا بگيري ، اما قيمت اون محل بيشتر از اين نبود . شايد تو دلت مي خواست خونه ات رو 500 ميليون تومن رهن بدي ، به مردم چه ربطي داره ؟ خودت رو بکشي اون منطقه يه محله ي متوسط رو به پايينه و توان اقتصادي مردم تو اين محله ها بيشتر از اين نيست ! نديدي اون زن و شوهره تو بنگاه سقف بودجه شون چقدر بود ؟ سر و وضع و ظاهر آدمهاي اين محل رو نديدي ؟ اون خانمه که سرپرست پسرش بود و دنبال خونه مي گشت رو نديدي ؟ تو الان مي تونستي جاي هر کدوم از اونها بودي . نديدي اون پيرزن گفت نمي خوام زير دين پسرهام برم ، شايد اين خونه مايه ي عزت اون زن باشه ، شايد با تخفيف دادن به اون مانع بشي که يه زن تنها دستش رو پيش عروس و پسرش دراز کنه ، اون زن يه عمر زحمت بچه هاش رو کشيده ، ديدي چطور لنگ مي زد و راه مي رفت الان تو اين سن و سال حقش نيست که تو يه خونه ي راحت زندگي کنه ؟ حالا که تو اين سن و سال اجاره نشينه هنوز ، تو حاضر ميشي بره تو يه خونه ي درب و داغون زندگي کنه که هر روز يه جاش خراب بشه ؟ دلت مياد هي بخواد پله بره بالا و پايين ؟ ديدي گفت سه تومن از پولتون رو اگه ميشه سر برج ميدم ؟ يادت مياد وقتي براي مامان خودت مي خواستين خونه اجاره کنين مامان تو هم دلش مي خواست يه خونه ي تميز داشته باشه اما پولش نمي رسيد ؟ شايد خدا اينجوري خواسته که اون زن خستگي يه عمر زحمت کشيدن رو تو خونه ي تو بدر کنه . شايد خدا اين جوري مي خواد که تو خونه ي تو به آرامش برسه ، نفس راحت بکشه ، شايد وقتي سجاده اش رو پهن کرد ، وقتي وضو گرفت ، وقتي تسبيح چرخوند ، وقتي ذکر گفت ، وقتي اسم خدا رو صدا کرد ، شايد ، شايد ، شايد براي تو هم خير خواست .

مگه هميشه نگفتي اين خونه معجزه ي خدا تو زندگي تو بوده ؟ شايد حالا خدا مقدر کرده که همين خونه معجزه ي زندگي اون پيرزن هم باشه !!! شايد خدا ميخواد اين جوري عاقبت به خيرش کنه ...

 

و ياد يکي از همکارهام افتادم که هميشه ي خدا خونه اي که مالکش بوده چماقي بوده که شوهرش تو سرش زده ، به گفته ي خودش اگه مستاجر هر مشکلي ايجاد کنه ، اين بايد کلي سرزنش و غرولند از شوهرش بشنوه که ببين چه مستاجر عتيقه اي داري ، اگه همسايه ها زنگ بزنن شکايت مستاجر رو بکنن به گفته ي خودش روزگارش سياهه از دست شوهرش و همه ي اينها براي اينه که مبادا زن از بابت خونه داشتن حس برتري کنه ! و آقاي خواستگار من نذاشت آب تو دل من تکون بخوره ، خودش تو اين گرما ، تو اين اوضاع گرفتاري و سرشلوغي کارش دنبال بنگاهي و مشتري و هي بره خونه نشون بده ، هي بياد و اجاره نامه ببنده و پول بنگاه جور کنه ، کولر بخره ، کارگر بگيره ، سفارش کنه براي نصبش ، کمک من کنه براي جمع کردن ، خودش انبار پيدا کنه وسايل رو ببره ، دلسوزي کنه براي همه چيز . تازه از بدهي اي که بعد از يکسال و نيم بهش برگردوندم بدهي پارکينگ رو هم به حسابم بريزه که برو پول مردم رو بده خيالت راحت شه .

روزي که آقاي خواستگار ماشين دوست داشتني اش رو فروخت تا من خونه بخرم و آرامش داشته باشم ، چشمهاش از ذوق برق مي زد اما حالا که من براي آرامش اون قراره خونه ام رو رهن بدم و تو اين شرايط اقتصادي پولش رو بهش برگردونم ، ببين چقدر اشک و آه راه انداختم ( شرم بر من باد )

اگه آقاي خواستگار با مردم راه مياد من بايد سرم رو بالا بگيرم ، اگه آقاي خواستگار از پول راحت مي گذره من بايد سرم رو بالا بگيرم ، اگه براي همه ي دنيا رفاه ميخواد ، آسايش ميخواد من بايد به انتخابم افتخار کنم . اصلا براي همين خوش قلبي اش بود که انتخابش کردم ، براي همين انسان بودنش شيفته اش شدم ، براي همين حس حمايتگري اش قبول کردم که يه عمر زندگيم رو به دستهاي مردونه اش بسپارم .

دلاک مگه قرار نبود ديگه هرگز تو زندگي سعي نکني نقاب مردونه به چهره ي زيبا و دلفريب زنونه ات بزني ؟ به تو چه ربطي داره که آقاي خواستگار با ديگران چطور معامله مي کنه ؟ به تو چه ربطي داره که اگه به کسي تخفيف بده ديگه پولي براي خودش نمي مونه ؟ به تو چه ربطي داره که چطور و از چه طريق ميخواد پولي رو که قول داده به تو بده جور کنه ؟ مگه آقاي خواستگار هر روز و هر روز قراردادهاي خيلي سنگين و دقيق و حساس رو خودش نمي بنده ؟ مگه معاملات بين المللي نمي کنه ؟ پس چطور به خودت اجازه ميدي حس کني يه اجاره نامه مسخره و پيش پا افتاده رو ممکنه نتونه به خوبي انجام بده و سرش کلاه بره ؟ آقاي خواستگار با طرف چيني و تايواني چنان قرارداد ميبنده که مو لاي درزش نميره بعد تو نگراني که يه پيرزن هفتاد ساله داره سر شوهرم کلاه بذاره ؟؟؟

اوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف از دست اين ذهن که مي تونه چقدر کودن باشه و مي تونه چقدر نکته سنج باشه . خدا رو صد هزار بار شکر که دلاک حتا تو دل بزرگترين و ژرف ترين اشتباهاتش هم مي تونه جهت نور رو تشخيص بده .

دلاک اگه حواست نباشه خودخواهي مي تونه در هر زماني تو رو تا پرتگاه سقوط ببره اما تنها طنابي که مي توني بهش چنگ بزني اينه که اون جايي که بايد خودت رو جاي ديگران بذاري و چقدر سخته اون بخشيدنه که آقاي خواستگار چقدر آسون و راحت اين قابليت رو داره و من چقدر برام دشوار بود ، چقدر با خودم کلنجار رفتم تا تونستم بعد از دو روز از ته دل ببخشم .

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 12:24 توسط دلاك| |

Design By : Night Melody