حموم ِ زنونه

من تحقيقات و مشورت گرفتن هام همچنان ادامه داره ، دو تا موسسه خيريه قول مساعدت و معرفي مورد مناسب و مطابق با شرايط من رو دادن البته موارد بسيار زيادي رو هم معرفي كردند كه هيچكدوم دقيقا اون شرايطي كه مدنظر من بود رو نداشت .

از طرف ديگه چون من نمي دونستم چقدر منبع مالي در اختيارم خواهد بود دقيقا نمي تونستم تصميم بگيرم كه چه كاري مي تونم براي يه زوج تازه عروس و داماد انجام بدهم بنابراين نظر نهايي ام اين شد كه اقدام كنم براي جمع كردن پول ، در اين فاصله در جستجوي اون زوج مناسب هم باشم .

_ به هر حال اگر شما هم زوجي رو سراغ داريد كه مستحق و آبرومند باشند مي تونيد معرفي كنيد . ( تاكيد من بر اينه كه در مورد اين خانواده حتما تحقيق بشه و ازشون بازديد داشته باشيم )

_ هر پيشنهاد يا راهكار مفيدي براي قوت بخشيدن به كيفيت اين كار به نوعي كمك در اين راه خواهد بود .

_ ممكنه مبلغ جمع آوري شده در اختيار اين موسسات خيريه قرار بگيره تا با توجه به تجربه و تخصص اونها به بهترين شكلي اين كمك به اهلش رسونده بشه ولي حتما من شخصا از وضعيت اون خانواده بازديد خواهم كرد و بر كليه مراحل كار نظارت خواهم داشت ( هر يك از شما مي تونيد در هر مرحله از كار با من همراه باشيد ) .

_ خواهشم اينه كه در صورت واريز مبلغ از مطرح كردن مبلغ واريزي يا شخص واريز كننده حتا در كامنتهاي خصوصي هم پرهيز كنيد . ( دوست ندارم بدونم كي چقدر كمك كرده )

 

شماره كارت سيبا :               2436-9833-9918-6037

 

 به نام   :                                   زيبا افشار

 

هر سوالي در اين خصوص داشتيد به ديده منت !

توضيحات بيشتر و نتيجه ي قطعي متعاقبا اعلام خواهد شد !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 15:4 توسط دلاك|

قراره كه فرداشب در منزل مادر يه جشن تولد براي آقاي خواستگار بگيريم با حضور خانواده ي ايشون . اين جشن تولد يه سورپرايز ديگه هم براي آقاي خواستگار داره ( اون دفعه سكته اش ناقص بود ميخوام ديگه كار خودمو يه سره كنم ) امشب كه تا پاسي از شب برنامه ام براي آماده شدن سورپرايز پره و از فردا صبح هم بايد برم كمك مادر .

 

جمعه شب هم قراره خانواده ي من رو به يه رستوران دعوت كنيم و يه تولدكي هم اونجا براي آقاي خواستگار بگيريم .

 

 

سورپرايز فردا شب چيه ؟

_ پليور فوق العاده شيك و زيبايي كه آستين ها و يقه اش هنوز تموم نشده !

فرصت باقيمونده براي تموم شدنشون چقدره ؟

_ حدود 30 ساعت !!! كه تايم كاري امروز و خواب شب هم جزوشه !!! تايم كافي و وافي براي جينگول كردن خودم هم لازم دارم !!!

براي خودم آرزوي موفقيت و توفيق روزافزون دارم و براي شما آرزوي يه آخر هفته ي شاد و شنگول .

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 11:28 توسط دلاك|

آقاي خواستگار اساسا ديروز دفتر نرفته بوده از صبح ، با يكي از همكارهاش دنبال يه كاري رفته بودن و خيلي هم سرشون شلوغ بوده و دستشون بند بوده .

ساعت 10 صبح صندلي رو مي برن دفتر ، بچه هاي دفتر زنگ مي زنن به آقاي خواستگار كه يه صندلي مديريتي از اين گنده ها آوردن . آقاي خواستگار ميگه بپرسين از طرف كي بوده ؟ آقاي راننده اسم آقاي فروشنده رو ميگه و خب آقاي خواستگار هم نمي شناسه . وقتي آدرس رو تلفني چك مي كنه ميگه احتمالا اشتباهي اومده دست به صندلي نزنين مال مردمه تا خودم بيام ببينم شايد آدرس رو اشتباه داده باشن .

حالا منم هي منتظر كه آقاي خواستگار زنگ بزنه و تشكر كنه !!!

و اين داستان انتظار تا 6 بعدازظهر طول كشيد و من ثانيه اي اين گوشي رو از خودم جدا نكردم . و هي ژانرهاي مختلف تبريك تولد رو تمرين مي كردم و انتظاري عبث رو تجربه مي كردم ...

حالا داستان رو به روايت آقاي خواستگار براتون تعريف كنم :

از صبح كه بچه ها زنگ زدن با اينكه سرم خيلي شلوغ بود اما هي ياد صندلي مي افتادم و مي گفتم اين صندلي مال كي مي تونه باشه ؟ كدوم يكي از همسايه ها سفارش صندلي داده كه اشتباهي آدرس ما رو داده ؟ وقتي برگشتم دفتر خيلي كار داشتم چون از صبح نبودم سرم خيلي شلوغ بود اما هي تو ذهنم داشتم مرور مي كردم كه من جلوي كي درباره صندلي حرف زدم بعد اون رفته اينو خريده ؟ به همه ي كساني كه تولدم رو تبريك گفتن فكر كردم آخه كار كي مي تونه باشه ؟ بعد زنگ زدم به آقاي باجناق و بهش گير دادم كه اين كار توئه ؟ اونم گفت نه به من ربطي نداره و من نخريدم . خلاصه همين طور كه كارهام رو مي كردم داشتم اين معما رو حل مي كردم . باز دفعه ي دوم زنگ زدم به آقاي باجناق كه منو نذار سركار راست بگو جريان صندلي چيه ؟ و آقاي باجناق ميگه كه دلاك برات خريده !

و آقاي خواستگار به بچه ها ميگه پلاستيك هاش رو بكنيد مال خودمه .

شب هم اعتراف كرد كه واقعا سورپرايز شدم !!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 8:56 توسط دلاك|

من پيشنهاد مي كنم اگه مثه من آدم جوگيري هستيد اصلا تصميم به سورپرايز كردن ملت نگيريد . آقاجان از 6 صبح تپش قلب گرفتم از هيجان !

 

اين كادوي آقاي خواستگاره كه قراره ان شاء الله تعالي تا ظهر برسه به دستش :

تو پرانتز اضافه كنم كه 5 شنبه آقاي خواستگار به چند تا از همكارهاش گفته كه تو اين هفته كه مياد هر جور شده ميرم يه صندلي ميخرم !!! و اين چنين يك مرد مي تونه با روح و روان زنش بازي كنه . بعد هر شب زنش بايد ذره بين برداره از بين حرفهاي جناب شوهر بجوره ببينه تو برنامه هاي روز گذشته صندلي خريدن جايي داشته يا نه !

در اين لحظه هم من نشستم اينجا هي ناخن مي جوم كه نكنه كاري پيش بياد از دفتر بره بيرون ، خدايا صحنه رو طوري اجرا كن كه آقاي خواستگار روبروي در ورودي باشه ، در باز بشه و آقاي راننده صندلي به بغل از در بياد تو و ...

خبرهاي تكميلي متعاقبا به اطلاع خواهد رسيد .

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 10:35 توسط دلاك|

گفت صفحه ي اول كتاب برام يادداشتي بنويس اما نوشتنم نمي اومد . وقت نوشتن نبود آخه وقت لمس كردن بودن فقط !

 

امروز به اين فكر كردم كه چرا اين رسم زيبا رو به جا نياوردم و در لحظه دكلمه ي اين شعر با صداي خسرو خان شكيبايي خوانده شد :

 

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 10:33 توسط دلاك|

امروز غزلي عاشقانه ام مرا آهنگين بخوان ...

آذر  ، ماه عشق و آتش رو با ضيافت مهر و عشق دوستم آغاز كردم  به صرف يك صبحانه ي با ذوق و سليقه و پر از رنگ . چنان سرمست از اشتياق اين مهماني بودم كه نفهميدم چطور روز تعطيل به نيمه رسيد !

و بعد هم مهمان مادر بودم ، باز با روي باز ، با آغوش پر مهر ، با رهآورد سفر ، با آموزه هاي بافتني ، با گپ و گفت ها و قرارهاي يواشكي تولدانه

و وقت قيلوله و در سكوت خانه پاورچين پاورچين به آن اتاق ديگر رفتن و موزيانه خزيدن زير ملافه ي جانان و در آغوشش گرم شدن ها و بوسه دزديدن هاي بي صدا ...

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 10:20 توسط دلاك|

كادوي آقاي خواستگار رو سفارش دادم . پول هم به حساب شركت ريختم و فقط مونده كه در روز تولد آدرس رو بدم و محموله حمل بشه تا دفتر . از كادو كردنش هم منصرف شدم چون بر اساس تحقيقاتي كه از عناصر ذكور جامعه صورت گرفت براي پرستيژ شغلي يه آقا چندان خوشايند نيست كه به محيط كاري شون يه بسته كادو كرده ي گنده ارسال بشه . ( يه همچين دلاك به همه جوانب فكر بكني هستيم ما ...)

لباسم رو هم ديشب تحويل گرفتم و اووووووووووووووووووووووووووف كه چقدر شيك و برازنده است به تنم . يعني تو عمرم لباس به اين بي عيب و نقصي نديده بودم . خود خود خود هموني كه سفارش داده بودم .

پليور آقاي خواستگار هم با سرعتي به مراتب كندتر از يه لاك پشت معلول داره پيش ميره . عاقو از بس كه اين مدلي كه من انتخاب كردم ( البته براي نوآموزي مث من ) سخته ! يه قلقي هم يكي از همكارهام بهم ياد داده براي بافتني چند رنگ كه تا من بيام همه ي تكنيك ها و فنون آموزشي رو اجرا كنم انگشتهام رو به اين 4 رنگ كلاف كاموا گره زدم و نيازمند يه گره گشا !

اما به يه نكته ي فوق العاده جذابي پي بردم :

اين طرح و مدلي كه انتخاب كردم ، همزمان نياز به محاسبه ، خوندن نقشه ، اجراي الگو ، درآوردن حلقه آستين و يقه دقيقا در همون رج ، پيش بيني اينكه در رج بعد چند تا دونه براي چه منظوري نياز خواهد بود و در نهايت استرس اين رو دارم كه نكنه كار تميز در نياد يا همين چند رنگ كار كردن باعث بشه كار جمع بشه و سايزش براي آقاي خواستگار كوچيك باشه و ...

اما در شروع هر رج به خودم ميگم فقط همين يه رج رو بدون اشكال بباف ، درست و دقيق ، با حواس جمع ، اندازه ي شلي يا سفتي نخ ها درست باشه ، محاسبات دقيق باشه ، قبل از شروع به چالش هايي كه تو همين رج خواهي داشت فكر كن و تصميم بگير و بباف . و با دقت خيلي زياد اون رج رو مي بافم .

اگه فقط همين يه رج درست باشه كافيه .

رج بعدي با همين دقت و با همين اطمينان .

رج بعدي و رج بعدي تا اينكه نقطه ي بحران طرح تموم ميشه و بقيه اش ساده است . بعد ديگه تند تند مي بافم و مي بافم و مي بافم . بعد مي بينم پشت تموم شد . عالي و بدون سر سوزني اشكال .

اما تو دلم ماتم پيش و آستين ها رو گرفتم . واي يقه ي جلو ! آستين هم همين طرح رو داره ! همزمان هم بايد طرح رو در بيارم هم برش آستين رو در بيارم ! حساب و كتاب قد آستين رو هم بكنم ! ...

اما باز به خودم ميگم تو يه رج رو درست بباف .

بعد مي بينم زندگي هم همينه . اگه بخوام به كل مشكلات و موانع و مسائل پيش رو نگاه كنم يه پروژه ي دراز مدت و دشوار در پيش دارم اما اگه فقط امروز رو در راستاي هدفم درست زندگي كنم ، وقتي امروز تموم بشه من يه روز به هدفم نزديكتر شدم .

كل مسير با قدم هاي كوچيك طي ميشه !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 9:12 توسط دلاك|

خواهرك مامان رو قسم ميده كه مامان تو رو خداااااااااااااااااااااااااااااا سر نماز دعا كن من دكترا قبول شم .

مامان جان نه ميذاره نه ور ميداره ميگه : صد سال سياه واست دعا نمي كنم!

خواهرك : اِ ... براي چي ؟

مامان جان : اگه تو قبول شي حق اوني كه زحمت كشيده ضايع ميشه !!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 12:4 توسط دلاك|

چند روز تعطيلات رو ما دو تا خواهر با باجناقين رفتيم سفر . سفرمون كمتر از دو روز بود اما به غايت بهمون خوش گذشت و يه پكيج آبي رنگ از آرامش بهمون پيشكش شده بود از بس كه آسمون بالاي سرمون آبي بود و زيبا و فراخ و بي انتها .

تو يه خونه ي روستايي در يكي از روستاهاي تقريبا متروكه ي استان مركزي اقامت داشتيم . خوفناك و پر رمز و راز ! پر از گنجه ها و دالون هاي تاريك ، اسباب زهوار دررفته ي خانه ي پيرزني كه دير رسيده بوديم و تنها عكسي از او پاي بساط سماور نفتي اش بر طاقچه مانده بود .

من اما تا جان در بدن داشتم از اين فضاي نمور و متروك بدون كمترين امكانات لذت بردم . لابلاي گنجه هاي بي بي ، بين كاسه بشقاب هاي لب پر شده ي بي بي ، در ميان قوطي ادويه هاي توي پستو ، قاب عكس شوهر جوانمرگ شده و پسران رشيد بي بي ، پارچه سردوزي شده ي سر طاقچه ، چشم من گرديد و گرديد و نجابت و سادگي بي بي را قاب گرفت .

القصه خوش بوديم .

بعد از برگشتن به تهران هم به يك مسافرت درون شهري رفتم . كجا ؟ به منزل مادر !

بعله مادر در سفر هستند و بقيه تعطيلات من ساكم رو جمع كردم و رفتم آنجا تا به همراه آقاي خواستگار خستگي سفر را از تن بدر كنيم . در واقع پارت دوم تعطيلات بسيار خوشتر گذشت .

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 12:36 توسط دلاك|

در ميان همه دل گرفتگي ها و ناسازگاري هاي زمانه دلم رو به دلخوشي هاي كوچيك زندگيم خوش كردم و با كمك همين دلخوشي ها زورق زندگي رو به سمت ساحل مي رونم .

كمتر از يكماه به تولد آقاي خواستگار مونده و تمام وجود من ذوق و شوق يه سورپرايز جانانه است . البته كه جهت منحرف كردن ذهن متولد با مادر رفتم حسن آباد و يه بافتني نمايشي دست گرفتم و هي تياتر بازي مي كنم كه اي واي اگه تا اون موقع تموم نشه چي كار كنم ؟

اما كادوي واقعني يه جعبه ي خيلي بزرگه كه محتويات داخلش هم خيلي بزرگه و روزي هزار بار طريقه ي كادو كردن و روبان پيچي اش رو در ذهن تصور مي كنم و قند و نبات تو دلم آب مي شه و قراره كه در روز تولدش يه وانت با يه بسته ي گنده جلوي در دفتر ترمز كنه و بگه ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييه ( اين صداي اسب بود نمي دونم وانت وقتي ترمز كنه چي ميگه ) بعد هم آقاي راننده از در بره تو و بگه آقاي خواستگار كدوم تونيد ؟

 

دلخوشي بعدي مدل لباسيه كه قراره براي تولد نامبرده بپوشم . راستش يه پارچه ي طلايي داشتم كه هيچ آيدي آيي براي دوختنش نداشتم تا اينكه تو ويترين يه بوتيك يه مدلي رو ديدم و تصميم گرفتم با مشكي تركيبش كنم و اون مدلي بدوزمش . يقه اش هم خيلي خوجله !

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 15:18 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» يا حق ( پست ثابت )
»
» كادو گرفتن به روايت متولد
» و خدا عشق را آفريد ...
» اين حموم زنونه به من يه رژلب خوشرنگ هديه داد
» آدينه ي نقره فام
» Pattern
» ترازوي عدالت كه ميگن مامان منه
» تعطيلات تقويم را مي بوسم
» حواس خودمو پرت مي كنم

Design By : Pichak