حموم ِ زنونه

ديدين يه آخر هفته هايي هست که از بي کاري و تو خونه موندن آدم تار عنکبوت مي بنده ، بعد يه هو يه آخر هفته هايي هم پيدا ميشه که از بس برنامه هاي سياحتي _ زيارتي دعوت ميشين که فرصت اينکه با ماشين و تو ترافيک خودتون رو برسونيد ، نداريد و مجبور ميشيد موتور بگيريد که تمام مهموني ها رو بدون اتلاف وقت حضور بهم رسونده باشيد ؟

اين آخر هفته اي که گذشت براي ما شق دوم بود . فقط پنج شنبه دو تا ختم و يه جشن تولد و يک همچين پارتي طوري دعوت داشتيم . جمعه هم کليه مدعوين پارتي مذکور شب را در منزل ميزبان اتراق مي کردند و صبح جمعه به يکي از مناطق تفريحي اطراف تهران عزيمت مي کردند به قصد پيک نيک و جوجه کباب و ...

نه که کنترات گرفته بوديم که از شدت خوشگذروني در روز جمعه خودکشي کنيم و شنبه صبح محل مخفي کردن جنازه ي يک دلاک را به خانواده اش اطلاع دهيم و مژدگاني قابل توجهي دريافت کنيم از اين رو :

تا توانستيم با کره بزهاي برادر و عمه ها و دختر عموي خود در رودخانه آب بازي کرديم و اين گله ي دوست داشتني را طبق دستورات برادرزاده ي کله فري مان از اين تخته سنگ به آن تخته سنگ کول کرديم و در بين راه براي تزريق شادي به روان کودکان اين خانواده بپر بپرهاي ناگهاني کرديم و در پايان کف رودخانه دراز کشيديم و  بزمجه ي 4 ساله ي فاميل روي کمر ما تا توانست الاغ سواري کرد و بالا و پايين پريد و وقتي از آب بيرون آمديم جوجه کباب دست پخت آقاي خواستگار و برادران نوش جان کرديم و وقتي همه ي مدعوين به قيلوله پرداختند دلاک با همين جماعت کره بزي وسط جاده واليبال بازي کرد تا پدران و مادران اين نوگلان به استراحت و تفريح بپردازند و مزد دستمان بوس هاي تف دار برادرزاده و بزمجه و ساير بزهاي گله شد و چند تا دلاک جون دلاک جوني که به ناف ما بستند .

بنابر همين خوشگذراني ها بود که شنبه صبح تبر به کمر ما خورده بود و بند بند جانمان حتا کف دست و بندهاي انگشتانش هم درد مي کرد و ما را توان برخاستن از رختخواب نبود که نبود . سرما هم خوردم شديد ، گلو درد و تب و لرز و نيز سوختگي 125 درصدي نشيمنگاه معززمان !

توضيح نوشت : آقاي خواستگار با فلاسک آب جوووووووووووووووووووووووش مرا از نشستن محروم کرد !

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 13:41 توسط دلاك| |

دلم ميخواد به معجزه ي اين سقف ايمان داشته باشي . خيلي وقتها اين مکان يه معبد بوده براي من . به اينکه پشت پنجره ي رو به افق اين خونه من حاجت هاي خيلي بزرگم رو از خدا گرفتم . به اينکه صندلي گذاشتم پاي پنجره و نشستم رو به بي کرانگي آسمون خدا و عظمتش رو تماشا کردم ، ابرهاي زيبا و شکل به شکل بالاي سرم حرکت کردند ، پرواز پرنده ها رو تماشا کردم ، خورشيد سرخي رو که با غروبش منو به شگفتي واداشته تماشا کردم و با خدا مناجات کردم .

دلم ميخواد تمام روياهاي نقره فامي که براي خودم و آقاي خواستگار زير اين سقف جادويي مجسم کرده بودم براي خانواده ي شما محقق بشه ، همون آرامش و سرمستي از خواب در کنار جانان رو براتون توي اتاق خواب آرزو مي کنم ، همون مهموني هاي شاد و صداي خنده ها و خاطرات خوش سالگردها و تولدها و انعکاس رقص شمع روي ديوارها رو و همون لحظه هاي انتظار براي استقبال از يک مرد خسته ، همون در آغوش کشيدن هاي شيرين و طولاني رو براتون آرزو مي کنم . و اما آشپزخونه ي قصر رو به شما واگذار مي کنم با همه ي همه ي الوهيتي که به کاشي ها و کابينت هاش چسبوندم . با همه ي لطافت روحم ، با ذوق زنانه ام ، با اميد بزرگي که تو دلم هر لحظه جوشيد براي آشپزي تو اين آشپزخونه ، از ته دل از خدا ميخوام همين کابينت هايي که با يه دنيا عشق سفارش دادمشون براي چيدن ظرفهاي نازنينم ، با وجود همه ي نقشه هايي که براي تزيين و دکورش چيدم و تغيير دادم و به روز کردم و سرانجام همه اش قسمت شما شد ، بارها و بارها خودم رو ديدم پاي گاز ، پاي سينک ، پاي يخچال که با دامن دورچين کوتاه تو آشپزخونه دارم شام و دسر و کيک و پيش غذا و سالادهاي رنگ به رنگ آماده مي کنم براي خانواده ي کوچکم . و امروز تمام شش دانگ روياهايم را به شما و خانواده عزيز و نازنينتان تقديم مي کنم .

 

راستي آقاي خونه از بوسه دزديدن در آسانسور از خانم غافل نشويد !

خلاصه اينکه تمام 365 روز و شبي را که قرارداد مي بنديم صاحب اين خانه باشيد عاشقي کنيد . باور کنيد ديوارهاي اين خانه تجلي حضور خدا در زندگي يک زن بود ، مفهوم خواستن و شدن در زندگي يک زن با دستان خالي شد اين خانه ! به آقاي خواستگار قول داده بودم که شبها خدا پشت پنجره از تماشاي خوشبختي و قدرشناسي ما لبخند به لب خواهد زد . يقين دارم که خنده ي خدا پشت پنجره ي اين خانه هميشه جاري خواهد بود . نظر لطف و رحمتش ارزاني شما و زندگي تان !

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:12 توسط دلاك| |

_ بهش ميگم : اصلا تو چرا وقتي رفته بودي سربازي واسه من نامه نمي نوشتي ؟ برات مهم نبود من دوسال ازت بيخبر باشم ؟

_ بهم ميگه : بچه جون اون موقع که من سربازي مي رفتم تو اصلا سواد خوندن نوشتن داشتي ؟!

_ بهش ميگم : خب مي دادم يکي برام بخونه ! مي دوني چيه تو حتما اون وقتها عاشق دختر همسايه تون بودي واسه اون نامه مي نوشتي !

_ بهم ميگه : حالا چرا دختر همسايه مون ؟ خوشگلتر از اون هم تو محلمون بود !!!

 

 

 

_ بهش ميگم : چرا بهم نگفته بودي 40 سال پيش بابات مي خواسته تو فلان محل (که ما هم يه مدتي تو اون محل زندگي مي کرديم ) خونه بخره ؟

_ بهم ميگه : آهان . آره .

_ بهش ميگم : واي اگه مي خريدين چه حالي مي داد . بعد يه روز تو منو تو خيابون مي ديدي بهم شماره مي دادي مگه نه ؟

_ بهم ميگه : آره حتما ! حتما !

_ بهش ميگم : بعدش منم بهت مي گفتم برو گمشوووووووووووووووووووو بي شعور !

ديگه هيچي نميگه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 12:54 توسط دلاك| |

آقاي خواستگار ديشب در اومده ميگه : عيد فطر مي تونيم عقد کنيم !!!

دقت بفرماييد که اين جمله خبري بود ...

گفتم : اونوقت برامون کارت دعوت مي فرستي يا آدرس رو اس ام اس مي کني ؟

ميگه : واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!

راستي که اين آقايون چه خجسته دلاني هستن به قرعان !

 

 

* مسلما به دليل چنين پيشنهاد شرم آوري سپردم صبح که از در خونه مياد بيرون بروبکس ترورش کنن !

** حالا عيد فطر که هووووووووچ . حتا براي دو سه ماه بعدش هم من آمادگي ندارم ! منظورم از آمادگي وقت پاکسازي پوست و ميکاپ و مزون و ديزاين ناخن و اينا نيست ها بالام جان من يه قرون پول ندارم .

*** از صبح علي الطلوع دارم نقشه سرقت از بانک مي کشم همه چي برنامه ريزي شده است فقط از اين کلاه ها که جاي چشمهاش سوراخه ندارم !

**** عوض همه ي نداشته هام يه خداي گنده دارم که آبرومند برگزار شدن همه ي مقدمات رو به خودش سپردم و من الله توفيق .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 13:17 توسط دلاك| |

خب اولين کاري که بايد مي کردم اين بود که به آقاي خواستگار بگم عزيز دل برادر شما ديگه نمي توني بدون اينکه نظر منو بپرسي قول و قرار به اين مهمي با کسي بذاري !

بنابراين هر دفعه سراغ موضوع رو مي گرفت ميگفتم آخه عزيز دلم تو تازه ديشب به من گفتي تو رو خدا به من استرس نده بذار خوب فکرهامو کنم . و هي جواب دادن رو عقب مي انداختم در حاليکه اون داشت حرص و جوش مي خورد که خانم همسايه منتظر جوابه و مامانم هم هي پيگيري مي کنه چون ميخواد بدونه چي کار بايد بکنه . ( دقت داشته باشيد که اگه دلاک به نداي درونش قرار بود گوش بده بايد يه جنگ و دعوا راه مي انداخت که آي ملت اين به نظر من اهميت نميده و خودش سر خود رفته بريده و دوخته و نگفته تو آدمي و قس علي هذا ...) دفعه ي سوم يا چهارم که آقاي خواستگار پرسيد چي شد ؟ گفتم عزيز دلم حواست هست که مامان تو نور چشمي 4 تا بچه شه . از طرفي اون دو تا بچه اش که اونور دنيان قلبشون تو مشتشونه که اين دختره قراره با مادر ما چي کار کنه بالاخره . مادرت چند تا خواهر و برادر هم داره که نفسشون به مادر تو بسته است ، اونها هم هر کدوم نگران اين تصميم هستن . از طرفي يه عالمه دوست و آشنا و فاميل هم عاشقانه مادر تو رو دوست دارن و عاقبت مادرت براشون خيلي مهمه . بنابراين من بايد تصميم خيلي بزرگ و حساسيت برانگيزي بگيرم . من دارم مسووليت خيلي سنگيني رو قبول مي کنم . نمي خوام حرفي بزنم از روي احساسات که فردا مامانت فکر کنه با اين همه سال تجربه و سرد و گرم روزگار رو چشيدن زندگيش رو داده دست يه الف بچه ، يا کاري کنم که فردا تف و لعنت يه جماعتي پشت سرم باشه . من بايد بشينم درست و حسابي فکرهام رو بکنم ببينم مي تونم تا آخر عمر مادرت رو مثه يه تاج بلورين روي سرم نگه دارم بدون اينکه از سنگيني اش خسته بشم يا نه . و ديگه آقاي خواستگار دريافت که انگار حق دارم و بايد منتظر جوابم بمونه . ( البته من فکرهام رو از همون يکسال پيش کرده بودم ولي بايد آقاي خواستگار پيش خانم همسايه بدقول مي شد تا اهميت هماهنگي با من رو درک مي کرد ! )

 مطمئن بودم فشاري که مادر براي زودتر جواب دادن به خانم همسايه بهش مياره آنقدر زياده که نيازي به سخنراني کردن من يا پند و اندرز در باب ضرورت اهميت قائل شدن به نظر من به هيچ عنوان نيست !!! ( البته اين نکته رو لازمه يادآوري کنم که با شناختي که از آقاي خواستگار داشتم يقين داشتم که با توجه به رضايتي که قبلا در مورد کليت موضوع داده بودم ايشون همچين حرکتي کرده بودن )

 

و در نهايت وقتي به قول معروف آقاي خواستگار رو 3 روز توي آمپاس نگه داشتم رضايت دادم که نظرم رو باهاش در ميون بذارم :

ببين عزيزم من خيلي با خونه ي خانم همسايه موافق نيستم . در وهله ي اول اينکه با اين شرايط زندگي کردن براي من مثه اينه که مثه ماهي تو يه آکواريوم زندگي کنم و من اينو به صلاح زندگيم نمي دونم . براي مامانت هم اين مدل زندگي کردن اصلا به صلاح نيست . وقتي مامانت با ما تو يه خونه زندگي کنه اون حس سربار بودن ، مزاحم بودن ، هيچ کاري ازش برنيومدن خيلي زودتر مستهلکش مي کنه . گذشته از اينکه ما قراره دنبال يه راهي باشيم که مامان تو آرامش بيشتري داشته باشه و اين ترس هاش از بين بره در صورتيکه تو يه خونه ي دوبلکس زندگي کردن مخصوصا وقتهايي که يکي تو خونه تنهاس به مراتب ترسناکتر از يه خونه ي معموليه ( طرف ميره بالا حس مي کنه از پايين صدا مياد ، ميره پايين حس ميکنه يکي بالاست ! ) علاوه بر همه ي اينها من بايد مسووليتي رو قبول کنم که بدونم خودم به تنهايي از عهده اش بر ميام . همين الان هم مامان من و مامان تو از عهده ي کارهاي روتين خونه هاشون برنميان ، پس من رو مامانت نمي تونم حسابي باز کنم ، و نظافت و رسيدگي و جمع و جور کردن کارهاي يه خونه با اون متراژ با هيچ محاسبه اي هم قد و قواره ي توانايي هاي من کارمند از صبح تا شب شاغل نيست . و مي دونم که مبحث کار ِ خونه يکي از اون موضوعات جنجال برانگيز تو زندگي هاي خيلي نزديک به همه !

به اين فکر کردم که من به عنوان يه زن جوون نياز دارم که يه خلوت هاي خصوصي با شوهرم داشته باشم ( در اين زمينه اعلام نياز فراوان به همراه توضيحات جامع و کامل کردم ) آخه لامصب خونه 4 تا اتاق خواب داره همه هم بيخ گوش هم . آخه خود تو مي توني بيخ گوش يکي ديگه ؟ در اينجا نيش شيطان تا بنا گوش باز شد

و اضافه کردم که در مجموع تمام اين مسائل من فکر مي کنم بهترين حالت اينه که ما دنبال يه جايي باشيم که بتونيم دو تا واحد کنار هم داشته باشيم که حتما حتما يه ديوار حداقل بينمون فاصله باشه .

هم مامانت مي تونه حريم خصوصي خودش رو داشته باشه ، هم ما بعلاوه هر لحظه از شبانه روز هم در دسترس همديگه هستيم .

آقاي خواستگار شروع کرد خيلي قاطع و محکم در مذمت اجاره نشيني و اينکه پيدا کردن همچين موردي که هر دو واحد مطابق ميل و سليقه ي ما باشن و هي هر سال و هر سال اسباب کشي کردن و خونه به دوشي و اينکه مامان من 30 ساله مستاجري نکرده و اصلا طاقتش رو نداره و اين خونه حسن بزرگي که داره اينه که  خانم همسايه هم در مورد مبلغ اجاره و هم در مورد تمديد اجاره نامه هميشه با ما همکاري مي کنه و اصلا به همين دليل بوده که مامانم راضي شده به اين جابجايي و اينا صحبت کرد . وقتي حرفاش تموم شد گفتم فراموش نکن که من هم ترجيح ميدم برم تو خونه ي خودم زندگي کنم و اين همه حاشيه براي خودم بوجود نيارم . آدم نمي تونه همه چيز رو با هم بخواد که !

و اينجا بود که سد شکست . آقاي خواستگار گفت من همه ي حرفاي تو رو قبول دارم اينها همه مي تونه مشکل ساز باشه . مامانم هم خودش همه ي اين مسائل رو به من گفته ، براي همينه که اصرار داره شما بريد دنبال زندگي خودتون کاري به من نداشته باشيد . من خودم با خيلي ها مشورت کردم که اگه راهي به ذهنشون ميرسه به ما پيشنهاد بدن اما واقعا خودم هم نمي دونم راه درست چيه .

گفتم ببين عزيزم اين راهي نيست که ديگه دوربرگردوني داشته باشه . اگه ما اين شرايط رو قبول کنيم و خداي نکرده مشکلي پيش بياد و پشيمون بشيم از انتخابي که کرديم اولين کسي که همه تف و لعنتش مي کنن خود توئي ! ما قصدمون تنها نذاشتن و حمايت کردن از مامانته اما اگه عجله کنيم يا خطايي ازمون سر بزنه متهم به بي فکري و آزار و اذيت مامانت هم ميشيم !

من به هيچ عنوان زيربار اين نمي تونم برم که ما به گفته ي مامانت بريم دنبال زندگي خودمون چون مي دونم که کوچکترين مشکلي که براي هر کدوم از مامان ها پيش بياد زندگي ما مختل ميشه ، اگه قرار باشه ما شب تو خونه ي خودمون بخوابيم اما فکر و ذهنمون درگير اين باشه که مادر الان از ترس نمي خوابه ، يا هشيار بخوابيم و گوش به زنگ تلفن باشيم خب هيچ آرامشي نداريم . اتفاقا دور بودن از هم دردسر بيشتري براي ما داره چون هفته اي دو سه روز تو اين ترافيک بايد از اين سر شهر بريم اون سر شهر . خداي نکرده اگه اتفاقي بيفته تا ما بياييم تو اين ترافيک خودمون رو به يکي از مامان ها برسونيم ديگه کار از کار گذشته .

خلاصه اينکه خيالش رو راحت کردم که من قصد بريدن اين رشته رو ندارم و فقط دنبال گزينه اي هستم که براي همه مون آرامش بيشتري به همراه داشته باشه .

 

و بدين سان ما هنوز هم به نتيجه ي روشني نرسيديم که بهترين راهکار چيه اما دلاک نشون داد که زمانش به سر رسيد که دلاک براي گرفتن تاييد ديگران خودش رو فدا مي کرد ! يا براي گرفتن حقش جار و جنجال راه مي انداخت ! يا براي گفتن حرفش بايد حتما مي ترسيد !

 

_ خدايا تو مي دوني من تمام چهار گوشه ي دلم نسبت به مادر عشق و علاقه است خودت شرايط و امکانات ما رو مي دوني ، محدوديت هامون رو هم مي دوني ، نقطه هاي کور وجودمون رو هم مي شناسي ، عالي ترين راه رو پيش پامون بذار ! خدا جوني راهي که توش قدم ميذارم هوشياري لحظه به لحظه و مديريت فرا قوي اي ميخواد ، تو نيت خالص من رو ببين و راهم رو روشن کن ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 9:7 توسط دلاك| |

همسايه ي طبقه ي بالاي مادر اينا يه خانم و آقاي مسن هستن که خانمه تو اون ساختمون تنها مونس مادره و خدا رو شکر آنقدر رابطه شون با هم خوبه که در طي روز که هر دوتاشون خونه تنهان هر کاري ، مساله اي ، اتفاقي پيش بياد به داد هم ميرسن .

خونه ي اونها دوبلکسه و پله هاي خيلي زياد داره ، خانمه هم اين اواخر يه دوره ي بيماري و مريضي رو گذرونده براي همين پله ها آنقدر اذيتش کردن که ديگه از طبقه بالا عملا استفاده اي نمي کرده براي همين تصميم گرفتن که اينجا رو رهن بدن و برن يه آپارتمان کوچيکتر بخرن. ( خونه ي اونها يه سالن خيلي بزرگ و يه آشپزخونه طبقه ي اول داره و 4 تا اتاق خواب طبقه ي دوم )

خانمه به مادر پيشنهاد داده بود که تو رو خدا به آقاي خواستگار بگين بياد اينجا رو از ما رهن کنه من بهش يه تخفيف خيلي خوب ميدم لوسترها و پرده هام ( بلا به دور از مدل پرده هاش !!!) هم براش ميذارم و اين صوبتا .

طبق توافق قبلي من و آقاي خواستگار بنا بر اين بود که اگر شرايط خاصي ( خداي نکرده ) براي مادر پيش بياد ما با هم زندگي کنيم . طبق اين اوکي اي که من يکسال پيش به آقاي خواستگار داده بودم ، ايشون از اين پيشنهاد استقبال شاياني مي کنه با اين تفاوت که مادر هم خونه اش رو رهن بده و ما بريم بالا با هم زندگي کنيم !

مادر از اساس راضي به زندگي و به زعم خودشون مزاحمت براي يه زوج جوون نبودن ، پله ها و شرايط خونه ي همسايه هم مزيد بر علت بود که مادر با اين پيشنهاد مخالفت کنه اما آقاي خواستگار آنقدر در وصف مزاياي اسباب کشي در يک ساختمان گفت و گفت و گفت تا مادر راضي به اين کار شد .

حالا موضوع اينجاست که مادر راضي شده ، آقاي خواستگار هم ذوق زده ، جواب نسبتا قطعي هم به خانم همسايه داده شده تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازه آقاي خواستگار ديشب موضوع رو با من درميون گذاشته که اگه راضي هستي اين کارو کنيم ! بشين فکرهاتو بکن اگه دوست داشتي با مامانم هم صحبت کن ، برين بالا رو هم ببين و ...

و همين امروز هم از من جواب ميخواد چون بايد به خانم همسايه جواب آخر رو بدن .

 

 

منتظر باشيد تا براتون بگم يه دلاک دانا چطور مساله رو حل مي کنه و هميشه يه راه حل بي نظير تو آستين داره ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 10:30 توسط دلاك| |

کليد انداختم تو قفل در و چرخوندم ...

خونه ي خالي و لخت ...

خونه ي دم کرده و بوي غريبانه در و ديوارها ...

خدايا حکمتت چي بود که اين خونه رو با اين همه سختي و مشکل و دشواري مثه يه معجزه به من بخشيدي ، اون همخونه اي رو که آرزوش رو داشتم بعد از اين همه سال صبوري و بردباري بهم بخشيدي اما شرايط و موقعيت زندگي تو اين خونه رو بعد از يکسال و نيم هنوز بهم نميدي ...

 

شايد اصلا قرار نيست ما ساکن اين خونه بشيم ، شايد لونه ي بهتري برامون در نظر داري . خدايا خيلي وقته اين سيبه تو هوا داره مي چرخه هاااااااا هزار هزار تا چرخش رو هم خورده پس جاذبه ي زمين کجاست ؟

 

من تا کي برم زير درخت سيب دراز بکشم هان ؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 10:59 توسط دلاك| |

من و آقاي خواستگار سر يه پوچي مطلق به اختلاف رسيديم . هم مقصر بي چون و چرا من بودم و هم از ديدگاه خودم حق به جانب مطلق من بودم .

همه چيز در ظاهر خوب بود ، با هم مهموني مي رفتيم ، گردش مي رفتيم ، تماس هاي تلفني مکرر روزانه رو داشتيم اما من به شيوه ي کهن و پوسيده ي دلاک نشانم در دلم رو به روش بسته بودم ! چند باري هم مرد گنده تلاش کرده بود که گشايشي از اين کلون بسته نمايد اما با چنان چشم غره و اخم و تخمي روبرو شده بود که با دارت خورده بود وسط پيشوني مکنونات قلبي اش ! پس پا پس کشيده بود و منتظر نشسته بود تا دلاک از خر شيطون پياده شه ...

و دلاک روزها و روزها چون کژدم به خودش نيش ميزد ، ديگ جوشاني بود که خودش هيزم زير خودش را اضافه ميکرد تا تندتر بجوشد و بخار شود در هوا .

 

يک روز صبح وقتي آقاي خواستگار داشت بساط صبحانه را آماده مي کرد بهش گفتم :

_ ديروز صبح يه اتفاقي افتاد !

( فکر کرد در محل کارم اتفاقي افتاده ) پرسيد :

_ کجا ؟

_ در درون من !

( فکر کرد پيرو بيماري اي که سه هفته است در پي درمانش مسير مطب دکتر و آزمايشگاه و غيره و ذالک را گز مي کنم اتفاقي افتاده ) با ترس پرسيد :

_ چي شده ؟

گفتم : _ سه هفته بود که مثه مار به خودم مي پيچيدم . شبها تا صبح خوابم نمي برد و داشتم نقشه مي کشيدم که چه طوري بايد تلافي کاري رو کردي سرت در بيارم ؟ اينکه بايد هر طور شده بهت ثابت کنم کارت اشتباه بوده ! اينکه بايد بهت مي فهموندم که اشتباه کردي ! حتا دلم مي خواست کله ات رو بکنم ! دلم مي خواست خفه ات کنم ! شبها تا وقتي هوا روشن بشه داشتم تو دلم برات خط و نشون مي کشيدم که اين کار رو باهاش مي کنم ، اون کار رو باهاش مي کنم تا اينکه ديروز صبح بدون اينکه لحظه اي خوابيده باشم از تخت پايين اومدم . وقتي جلوي آينه ايستادم تا موهام رو برس بزنم ، هيبت يک زن عقده اي رو تو آينه ديدم . يه ندايي در درونم گفت : دلاک اينکه همون راه و روشيه که تو زندگي قبلي ات داشتي ! انتقام ! تلافي ! لجبازي ! کينه جويي ! نفرت ورزي ! تو که اين راه رو تا آخر آخرش تا ته ته باتلاق رفتي چرا دوباره ؟؟؟

و در يک لحظه فرشته ي مهربون با چوب جادويي اش برق نقره اي به تمام گوشه هاي غبارگرفته ي دلم پاشيد ...

بعد با خودم گفتم در بهترين حالت حتا اگه من به همه ي دنيا ثابت کنم که تو اشتباه کردي و حق با من بوده نهايتش اينه که تو يه ببخشيد به من بگي ! که اون هم احتمالش يک در ميليارده اما اون ببخشيد به چه درد من مي خوره ؟

اما تو فکر نکن که موضوع بين من و تو حل شده . بايد هر وقت که خودت فکر کردي وقتشه بشينيم راجع به اين موضوع مفصل حرف بزنيم !!!

و آقاي خواستگار چنان استقبالي از اين شيوه ي حل مساله ي من کرد که از تو چشمهاش هزار تا ببخشيد رو خوندم !

 

حالا چند روز از اين موضوع گذشته و من دارم در آرامش آلبوم تجربه هام رو ورق مي زنم . مادر من بيش از 30 سال هر روز عمرش رو با پدرم لجبازي کرد . يعني هر روز بدون وقفه ! با تلاش و پشتکار مثال زدني مي خواست ثابت کند حق با اوست ! قهرهاي دو ساله اي با هم مي کردند و آنقدر ادامه مي دادند که همه حتا خودشون هم فراموش مي کردند موضوع اختلاف چي بود ! شکستن شاخ طرف مقابل تنها هدف زندگي بود ! کاشتن بذر کينه در حجم انبوه و آبياري و پروراندن آن براي يک عمر ، سياه نمايي چهره ي  طرف مقابل در ذهن تمام اطرافيان ، مظلوم نمايي و حق به جانب جلوه دادن خود ، تنها مقصد اين بود که در محکمه ي خانوادگي ثابت شود که حق با منه !!!

اينکه حق با منه سرلوحه ي تمام تصميم گيري هاي زندگي بود . اينکه حالت رو مي گيرم ، بهت نشون ميدم يه من ماست چقدر کره داره ، مرغ من يه پا داره ، هنوز منو نشناختي ، اين تو بميري ديگه از اون تو بميري ها نيست ، پوزه ات رو به خاک مي مالم و تخريب وجهه ي طرف مقابل ، تحقير و توهين نامحسوس و غيرعلني طرف مقابل و آنقدر سي و چند سال اين کش رو کشيدن و کشيدن و کشيدن تا روزي که در رفت و محکم تو چشم هر دوشون خورد . حالا هر دو چشمهاي پر خون رو گرفتند و نشستند کنار . در حاليکه هيچکدوم به حقشون نرسيدن ، تنها مطلبي که موفق شدن ثابتش کنند  به همه اين بود که من يه خودخواهي مطلق هستم !

حالا نشستند و زخم هاشون رو هي ليس مي زنن !

 

دلاک الگوي ايجاد يه زندگي متعفن رو پاره کرد و خودش رو با هزار مکافات از اون گنداب بيرون کشيد . اما ناخودآگاه دلاک هنوز هم اولين راهي که ارائه ميده غوطه خوردن تو همون گندابه ! حتا يه وقتها ممکنه دلاک پاش هم سر بخوره و باز بيفته تو چاله ي پر از گند اما فقط تا مچ پا ممکنه فرو بره ، بعد به خودش مياد و مي پره بيرون . دلاک شجاعتش رو داره که پاي به گند آغشته شده اش رو بالا بگيره که آي ملت ببينيد من بازم افتادم تو چاله ، با همه ي اين ادعاها و رشد کردم و تغيير کردم و اصلاح شدم و ... اما باز برگشتم سر همون يه راه حلي که بلد بودم اما هر چند دير ولي خودم اشکال کار خودم رو پيدا کردم .

زنده باد خودم !

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 11:23 توسط دلاك| |

به ياد اون پيرمرد نازنيني که وقتي اين شعر رو از حفظ و با تمام احساس مي خوند قدرت فتح قله ها رو به من مي بخشيد از خدا ميخوام تن پير و رنجورش هر کجا که هست با سلامتي و عزت و غرور همنشين باشه و براي چاي قندپهلويي که دوران عقاب بودنم رو به يادم آورد و وقتي تو ايستگاه اتوبوس ازش خداحافظي مي کنم تا از نظر دور بشه دارم تند و تند دعاي خير بدرقه ي راهش مي کنم :

 

شعر زیبای عقاب و کلاغ از دکتر پرویز خانلری

 

 

گشت غمناک دل وجان عقاب

دید کش دور به انجام رسید

باید از هستی دل برگیرد

خواست تا چاره ناچار کند

صبح گاهی ز پی چاره کار

گله کآهنگ چرا داشت به دشت

و آن شبان بیم زده، دل نگران

کبک در دامن خاری آویخت

آهو استاد ونگه کرد و رمید

لیک صیاد سر دیگر داشت

چاره مرگ نه کاری است حقیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

 

 

آشیان داشت در آن دامن دشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

سال ها زیسته افزون ز شمار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

 

 

گفت: کای دیده زما بس بیداد

مشکلی دارم اگر بگشائی

گفت: ما بنده درگاه توایم

بنده آماده، بگو فرمان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

 

این همه گفت ولی با دل خویش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

لیک ناگه چو غضبناک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

در دل خویش چو این رای گزید

 

 

زار و افسرده چنین گفت عقاب

راست است این که مرا تیز پر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

گر چه از عمر دل سیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه

تو بدین قامت و بال ناساز

پدرم از پدر خویش شنید

با دو صد حیله به هنگام شکار

پدرم نیز به تو دست نیافت

لیک هنگام دم بازپسین

از سر حسرت با من فرمود

عمر من نیز به یغما رفته است

چیست این سرمایه عمر دراز

 

 

زاغ گفت ار تو درین تدبیری

عمرتان گر که پذیرد کم وکاست

ز آسمان هیچ نیائید فرود

پدر من که پس از سیصد واند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها کز زبر خاک وزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

دیگر این خاصیت مردار است

گند ومردار بهین درمان است

خیز و زین بیش ره جرخ مپوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

من که بس نکته نیکو دانم

خوان گسترده الوانی هست

 

 

آن چه زآن زاغ چنین داد سراغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

نفرتش گشته بلای دل و جان

 

آن دو همراه رسیدند از راه

گفت: خوانی که چنین الوان است

می کنم شکر که درویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

 

 

عمر در اوج فلک برده به سر

ابر را دیده به زیر پر خویش

بارها آمده شادمان ز سفر

سینه کبک و تذرو و تیهو

اینک افتاده بر این لاشه و گند

بوی گندش دل و جان تافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

یادش آمد بر آن اوج سپهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست

آن چه بود، از همه سو خواری بود

 

بال بر هم زد و برجست از جا

سال ها باش و بدین عیش بناز

من نیم در خور این مهمانی

گر بر اوج فلک باید مرد

 

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

چو از او دور شد ایام شباب

آفتابش به لب بام رسید

ره سوی کشور دیگر گیرد

داروئی جوید و در کار کند

گشت بر باد سبک سیر سوار

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

شد پی بره نوزاد دوان

مار پیچید و به سوراخ گریخت

دشت را خط غباری بکشید

صید را فارغ و آزاد گذاشت

زنده را دل نشود از جانت سیر

مگر آن روز که صیاد نبود

 

 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

جان ز صد گونه بلا در برده

شکم آگنده ز گند ومردار

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

 

 

با تو امروز مرا کار افتاد

بکنم هر چه که تو می فرمائی

تا که هستیم هواخواه توایم

جان به راه تو سپارم جان چیست

ننگم آید که ز جان یاد کنم

 

گفتگوئی دگر آورد به پیش

از نیاز است چنین خوار و زبون

زو حساب من و جان پاک شود

حزم را بایدم از دست نداد

پر زد و دورترک جای گزید

 

 

که مرا عمر حبابی است بر آب

لیک پرواز زمان تیزتر است

به شتاب ایام از من بگذشت

مرگ می آید و تدبیری نیست

عمرم از چیست بدین حد کوتاه

به چه فن یافته ای عمر دراز

که یکی زاغ سیه روی پلید

صد ره از چنگش کردست فرار

تا به منزلگه جاوید شتافت

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

کاین همین زاغ پلید است که بود

یک گل از صد گل تو نشکفته است

رازی این جاست تو بگشا این راز

 

 

عهد کن تا سخنم بپذیری

دگری را چه گنه ،کاین ز شماست

آخر از این همه پرواز چه سود

کان اندرز بٌد و دانش و پند

بادها راست فراوان تاثیر

تن وجان را نرسانند گزند

باد را بیش گزند است و ضرر

آیت مرگ شود ، پیک هلاک

کز بلندی رخ بر تافته ایم

عمر بسیارس از آن گشته نصیب

عمر مردار خواران بسیار است

چاره رنج تو زان آسان است

طعمه خویش بر افلاک مجوی

به از آن، کنج حیاط و لب جوست

راه هر برزن و هر کو دانم

خوردنی های فراوانی هست

 

 

گندزاری بود اندر پس باغ

معدن پشه مقام زنبور

سوزش و کوری دو دیده از آن

 

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

لایق حضرت این مهمان است

خجل از ماحضر خویش نیم

تا بیاموزد ازو مهمان پند

 

 

دم زده در نفس باد سحر

حیوان را همه فرمان بر خویش

به رهش بسته فلک طاق ظفر

تازه و گرم شده طعمه او

باید از زاغ بیاموزد پند

حال بیماری دق یافته بود

گیج شد، بست دمی دیده خویش

هست پیروزی و زیبائب و مهر

نفس خرم باد سحر است

دید گردش اثری زینها نیست

وحشت و نفرت و بیزاری بود

 

گفت کای یار ببخشای مرا

تو و مردار و تو و عمر دراز

گند و مردار تورا ارزانی

عمر در گند به سر نتوانم برد

 

 

زاغ را دیده بر او ماند شگفت

راست با مهر فلک همسر شد

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود ...

 

 

 
 
توضيح نوشت : متوسط سن عقاب 30 ساله و متوسط عمر کلاغ 300 سال
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 9:9 توسط دلاك| |

چند روزي اوضاع روحي مادر بهم ريخته بود . اوايل که از سفر برگشته بودن از اينکه دوباره تو خونه و زندگي خودشون سر و سامون گرفتن خيلي خوشحال بودن . اما يه کمي بعد که ديد و بازديدها تموم شد و باز مادر زمان طولاني اي از روز رو تو خونه تنها هستن دلتنگ بچه هاي اونوري شدن و ميگن که عصرها بهم خيلي سخت ميگذره .

دايي جون عزيز دل مادر رو برداشتن و با خانواده شون رفتن شمال . آبنباتي که من باشم زنگ زدم ببينم رسيدن ، حالشون خوبه ، اوضاع چطوره که تا مادر گوشي رو برداشتن گفتن همين الان اسمت رو زبونم بود . داشتم مي گفتم دلاک من ! گفته عصرها ميام بهت کامپيوتر و اينترنت ياد ميدم که حوصله ات سر نره و ...

همون دلاک ِ من !  اوور دوز امروزم شد .

قابل توجه دوستاني که پيگير اخبار آقاي خواستگار بودن : تا آخر هفته تنهاييم ...

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:39 توسط دلاك| |

Design By : Night Melody