حموم ِ زنونه

خيلي ها تو زندگي زمين كه ميخورن ديگه پا نميشن ، همونجوري سينه خيز به مسير ادامه ميدن ! خيلي ها در دوره نقاهت به دم دست ترين راه ها متوسل ميشن براي بهبود موقت دردشون . و اين جوري ميشه كه طرف به مجازات اينكه زمين خورده ، ميره خودش رو از دره پرت ميكنه پايين !!!

من اما ادعا ندارم كه با مشكلات زندگي خيلي قدر قدرت برخورد مي كنم اما خيلي به خودم مي بالم كه براي پانسمان زخمم از گاز استريل استفاده مي كنم .

تو اين چند هفته به تنهايي سينما رفتم ، چند تا از دوستهام رو ديدم ، از كلاس يوگا لذت بردم ، تو خيابون ها گشتم ، از ارتباطم با خدا غبارروبي كردم ، يه شب به ديدن يكي از دوستهاي قديمي مامان رفتم و شب پيشش موندم .

يه وقتها به اين فكر مي كنم اگه يكي از پشت پنجره اتاق خواب منو ديد بزنه با خودش چي فكر مي كنه ؟

چون يه دختري رو مي بينه كه مي رقصه ، يه دقيقه ي بعد چادر سرش مي كنه قامت مي بنده نماز مي خونه ، بعد هدفون ميزنه تو گوشش و به نظر مياد كه موزيك گوش ميده ( البته كه موزيك گوش نميده ) بعد مي شينه روتخت تكيه ميده به ديوار يه بالش ميذاره رو پاش و قرآن رو ميذاره رو بالش و قرآن ميخونه . در سكانس بعدي در همون پوزيشن بافتني مي بافه ، چاي سبز مي خوره ، يه وقتها هم چايي سبز بر مي گرده رو تخت و ... يه روزايي كه حالش خوبه كتاب و دفترش رو روي تخت پهن مي كنه و زبان مي خونه ، يه شبهايي چراغ رو خاموش مي كنه و شمع روشن مي كنه و شهرام ناظري گوش مي كنه ( اونها فقط مي تونن تشخيص بدن كه اشعار مولانا موجب چنين حركاتي با بدن بشه )

 

_ ارديبهشت نازنين در حق من خواهري مي كني . حتما تو يكي از فرشته هاي زيباي خدايي كه رسالتش شاد كردن منه !

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 9:37 توسط دلاك|

ديشب من و پدر و مادرم سر يك سفره شام خورديم .

خيلي ساده اس مگه نه ؟ يه سكانس تكراري براي خيلي ها

اما من از شدت هيجان تند تند حرف مي زدم ، تعريف مي كردم ، جوك مي گفتم ، خاطره هاي شوخ و شنگ رو يادآوري مي كردم . اسباب سفره رو آماده مي كردم ، سفره پهن مي كردم ، تو دلم يكي قاه قاه مي خنديد . براي هر كدوم غذا مي كشيدم ، حواسم بهشون بود . مامانم رو دست مي انداختم كه بابام بخنده ، به بابا متلك مي انداختم كه مامان ريز ريز بخنده و خلاصه يادم نمياد آخرين بار چند سال پيش بوده كه اين حس مبهم رو تجربه كردم .

از كجا ما فكر كرديم آنقدر بزرگ شديم كه خودمون مي تونيم به تنهايي براي خودمون تصميم بگيريم ؟ كه پدر و مادرها الگوي ذهني شون قديميه و به  درد زندگي ما نمي خوره ؟ كه حق دخالت ندارن و ما خودمون بهتر مي دونيم چه كار بايد بكنيم ؟ كه نيازي به كمك فكري و راهنمايي اونها نداريم ؟ از كجا ما فكر كرديم بزرگ شديم ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 8:32 توسط دلاك|

من سه ساله به تو توكل كردم و قدم برداشتم ، قدم هاي خيلي سخت ، تو راههاي خيلي دشوار ، خيلي لحظه ها قلبم تا پشت دندون هام بالا اومده بود و داشت تو حفره ي دهنم مي كوبيد ، و قفسه ي سينه ام يه فضاي خالي بود فقط ! من تو تمام اون لحظه ها تو رو به زيباترين نامهايي كه مي شناختم صدا مي كردم . در خواب و بيداري نام تو را خواندم ، از تمام پياده روهاي اين شهر ذكرگويان گذر كردم .

سه سال ميگذره از روزي كه به اميد تو قصد كردم سرنوشتم رو به دست بگيرم و جور ديگه اي بسازمش ، يه جور ِ جوري بسازمش ، با تو عهد كردم هرگز پام رو كج نذارم در عوض تو هم نذاري ديوار زندگيم كج بشه .

زمين امن رو با توكل به تو رها كردم و رو طناب قدم برداشتم ، آنقدر رو طناب راه رفتم تا بندباز قهاري شدم .

اما تو اين مسير هر لحظه دلم با تو بود ، حالا نوبت توست . من گل رو ورز دادم ، پنجه هام رو ورزيده كردم ، قالب رو تو آماده كن ، تو از من يه تنديس بساز . اگر تو برام تو كوره پخته شدن رو بخواهي من از سوختن هراسي ندارم . 

تو توي كوره كنار مني ، چرا از شعله بترسم ؟

امروز روز توست يا آتش رو برام گلستان مي كني يا دست من رو مي گيري و با هم مي ريم تو كوره ، در عوض يه ريتون طلا از من ساخته ميشه !

 

پي نوشت : متشكرم از راهنمايي هاتون در ادامه مطلب پست قبل پرينت حساب پيوست شده

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 12:15 توسط دلاك|

امروز دم غروب بايد برم كوچه پشتي روي همون پله بشينم و سرم رو به سوي آسمون بگيرم ، به آسمون نگاه كنم تا صداي اذان از گلدسته مسجد تا به هفت آسمون خدا بالا بره ، همون موقع بهش بگم با معرفت ترين ، خوش قول ترين ، گروكشي نمي كنم ، معامله بلد نيستم ، از داد و ستد با تو شرم دارم اما انجام شد آنچه با تو عهد كرده بودم . حال اين تو و اين عملكرد ما ...

دوستهاي من بهم كمك كردند تا اون نيتي كه تو به دل خسته و شكسته ام انداخته بودي رو در اون حد و اندازه اي كه از دستمون بر مي اومد اما با همه ي صفاي وجودمون به اتصال يك زنجيره كه اميد داريم سر اين زنجير به دستهاي مهربون و گشايشگر تو باشه سپرديم .

 

روي اون پله وقتي اين نذر رو به دلم انداختي خودت مي دونستي يه پسرك كشاورز آرزوش خريدن يه يخچال و يه گازه تا عروسش رو به خونه بياره  ...

و سر و سامون گرفتن من فقط يه بهانه ي كوچيك بود تا اون پسرك داماد بشه !

 

خداي بزرگي كه خدايي جز تو نيست ، خداي قادر به هر محالي ، خداي توانا به هر غيرممكني ، به مبلغ و رقم واريزهاي ما نگاه نكن به دلهاي بي تابمون ، به چشم هاي منتظرمون و به زبان هايي كه اسم تو رو صدا مي زنند و به دستهايي كه به صد اميد به سوي تو دراز مي شوند نظر لطف و رحمت بينداز و از خزانه ي بي انتهاي رحمت و بخشش و عطوفتت به زندگي هامون بركت سرازير كن .

 

لطفا ديگه پولي به حساب نريزيد . من همين امروز موجودي حساب رو جابجا كردم و واريز مبلغ نهايي رو انجام دادم . الهي كه خدا از همه مون قبول كنه ...

 

ضمنا علاوه بر خريد يك يخچال و يك گاز براي عروس و داماد قرار شد اگر پولي اضافه موند براي هزينه لوله كشي گاز و خريد يك بخاري گازي براي يك پيرمرد و پيرزن در همون منطقه هزينه بشه .

گزارشات و مستندات واريزها و انتقال وجه به محض دريافت پرينت حساب اضافه خواهد شد .

دست ها و قلب هاي مهربانتان را مي بوسم .


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 10:50 توسط دلاك|

 

 

خيلي گرفته بودم تا اينكه به اين   بانو    رسيدم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 14:34 توسط دلاك|

وقتي دنبال خونه مي گشتم و پيدا نمي شد ، يه روز پاهام رو روي زمين محكم كردم و گفتم حتا اگر شده زنگ تك تك خونه هاي اين شهر رو بزنم خونه اي رو كه با پول من جور در بياد پيدا مي كنم و چه قصري به نامم شد ...

امروز به خودم گفتم حتا اگر شده تك تك كليدهاي اين شهر رو امتحان كنم صداي تق باز شدن قفل رو در ميارم !

پاي شرافتم مي ايستم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 11:11 توسط دلاك|

 

ببين نره غول چراغ جادو به من هيچ ربطي نداره كه تو چند تا آرزو مي توني براي هر كس برآورده كني ! همون جوري دستهات رو نزن به سينه ات و با اون كاكل فرخورده ي موهات به من بربر نگاه نكن !

تو و اون چراغت به من كلي بدهكارين ، فكر نكن اگه ساكت نشستم از حقم گذشتم ، فكر نكن اگه صدام در نمياد يادم رفته چيا بايد بهم مي دادي و ندادي ! نه خير حواسم به همه چيز هست . بيشتر از حقم هم نمي خوام .

بايد كليد خونه ي روياي ام رو برام بياري !

بايد يه دنيا آرامش برام بياري !

بايد شادي برام بياري !

بايد روزي حلال و فراوون برام بياري !

بايد زندگي عاشقونه اي بهم ببخشي !

بايد ني ني پيچيده لاي پتوي آبي اش رو برام بياري !

بايد شب نشيني ها و پچ پچ هاي عاشقونه با همراهم رو برام بياري !

 

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 14:42 توسط دلاك|

در پي اسباب كشي خواهرك به شهرستان ، كتابخونه و چند تا كارتن كتاب به همراه يك سري از وسايلي كه خواهرك خونه ي ما داشت هم به حول و قوه ي الهي منتقل شدند به خونه ي جديدشون . اما در حين اين جابجايي زندگي ما هم كلي به هم ريخت و تا دوباره سامون بگيريم طول كشيد .

همه ي اينها رو گفتم كه بگم در اين گيرو دار كارت عابر بانكي كه من شماره اش رو براي تهيه جهيزيه اعلام كرده بودم هم گم شد !!!

و تو اين مدت روم نمي شد بيام به شما بگم آنقدر شلخته بودم كه كارت به اين مهمي رو گم كردم .اگر بدونيد كه چندين بار كل اتاق رو به هم زدم و همه جا رو گشتم اما كارت آب شده بود رفته بود تو زمين . به بانك مراجعه كردم ببينم مي تونن با همون شماره كارت دوباره برام كارت صادر كنن كه نشد باز دست نگه داشتم و از اول اين هفته ديگه اقدام كردم براي گرفتن كارت جديد . كارت قبلي رو سوزوندن و كارت جديد با شماره جديد بهم دادند .

با اين اوصاف امروز شماره كارت رو توي پست ثابت اصلاح كردم خواهش مي كنم دقت كنيد .

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 9:20 توسط دلاك|

اين كامنتي بود كه يك معلم نازنين برام فرستاده بود .

 

 "امـت فـاکـس"(Emmet Fox) نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستين سفرش به آمريکا براي اولين بار در عمرش به يک رستوران سلف سرويس رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که "از او پذيرايي" شود.
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اين که مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آن که کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»

. . .

مرد با تعجب گفت:« ولي اين جا "سلف سرويس" است !!!»
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آن جا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...!»
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که"زندگي" هم در حکم "سلف سرويس" است:
همه نوع "رخدادها"، "فرصت ها"، "موقعيت ها"، "شادي ها"، "سُرورها" و "غم ها" در برابر ما قرار دارد؛
در حالي که اغلب ما "بي حرکت" به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که "ديگران" در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي می شویم که چرا او سهم بيش تري دارد، که از ميز غذا و "فرصت هاي" خود "غافل" مي شويم...؟!!
در حالي که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود " برخيزيم "و ببينيم چه چيزهايي "فراهم" است،
سپس آن چه" مي خواهيم" ، "برگزينيم".

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:6 توسط دلاك|

امروز براي من شروعي دوباره است . خودم رو به شادماني طرح ها و مدل ها دعوت كردم . امروز كلاس طراحي ام رو دوباره شروع مي كنم .

 

آنقدر منو مورد مهر و محبت و تشويق قرار داديد كه دارم با خودم كلنجار ميرم اين وبلاگ رو تعطيل كنم برم يه سايت آموزش بافتني بزنم سفارش هم بگيرم والله .

 

 

* دوستي با دلاك :

_ دلاكي كه هيچوقت آب نمي خوره به آبدارچي شركت سپرده يه باكس آب معدني براش خريده و گذاشته زير ميزش . و دلاك داره روزي 2/3 يه بطري آب كوچيك رو ميل مي كنه كه خودش يه قدم خيلي بزرگ در راستاي دوستي با دلاكه !

_ دلاكي كه در طي روز چاي و نسكافه ي فراوون مي خوره و اعتياد خفن به نوشيدني هاي رنگين داره ، دو شبه كه 5 دقيقه تايم مسواك زدنش رو بالا برده . با اين ترفند كه در حين سريال ديدن با مسواك و يه دستمال كاغذي مي شينه پاي تلويزيون اين جوري مسواك زدن يه پروسه ي كسالت آور بين خواب و بيداري نيست !

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 12:17 توسط دلاك|


آخرين مطالب
» قطعا به اين نتيجه ميرسه كه يه مشوش الذهن اينجا زندگي مي كنه
» به زير سقف اين خونه
» در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم /لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
» همه بيشي تو بكاهي همه كمي تو فزايي
» از سنگي كه جلوي پايت افتاده پله اي بساز براي بالا رفتن
» در دهر چو من يكي و آنهم كافر / پس در همه دهر يك مسلمان نبود
» سريعا اطاعت كن !
» گيج بازي
» پذيرايي به صرف زندگي
» آخر دنيا يه سرابه !

Design By : Pichak