حموم ِ زنونه

قابل توجه دوستاني كه احوال مامانم و شيرين كاري هاش رو جويا شده بودن :

خواهر من موهاش كوتاه كوتاهه !

خواهر من هفته ي ديگه بايد از پايان نامه اش دفاع كنه !

خواهر من هيييييييييييييچ كدوم از كارهاي اداري و امضاهاي استادهاش به موقع انجام نشده !

خواهر من روزهاي خيلي خيلي پر استرسي رو مي گذرونه !

خواهر من وقت نداره به كارهاي خونه اش برسه وغذا بپزه !

خواهر من شوهرش هم خيلي دير بر مي گرده خونه و نمي تونه كمكش كنه !

مادر من دو روزه رفته خونه ي خواهر من تا براش غذا بپزه تا خواهر من به كارهاش برسه !

صبح زود خواهر من رفته دانشگاه دنبال امضاي يكي از استادها !

وقتي برگشته مادر من بهش گفته :

                            " به دلت بد نياري هاااااااااا تو خونه يه موي دراز پيدا كردم !!! "

 

يعني مادرزن مارپل به اين ميگن ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 13:50 توسط دلاك| |

دارم براش از بحث هايي كه امروز تو محل كارم در مورد هزينه هاي سنگين لوازم التحرير و رخت و لباس مدرسه و كيف و كفش بچه گونه و اين چيزها شده ميگم .

همونطور كه داره جلو رو نگاه مي كنه و رانندگي اش رو مي كنه با خودش ميگه :

 _ بچه ام قربونش برم چقدررررررررررررررررررررررر خرج داره !

_ اوهوووووووووووووووووووووووووو بچه ذليل ! اگه بچه ات رو بيشتر از من دوست داشته باشي مي كشمش !

بعد از چند دقيقه كه دو تامون تو فكر رفتيم و احتمالا اون هم داره مثه من به روزهاي بچه داشتن فكر مي كنه . بهش ميگم :

بچه ات بايد خيلي از من ممنون باشه . تا آخر عمرش به من بدهكاره !

با نگاه پرسشگري نگاهم مي كنه .

ميگم آخه من بهترين باباي دنيا رو براش انتخاب كردم . خيلي سختي كشيدم تا همچين بابايي براش پيدا كنم !

بهش ميگم يه روز اين همه سختي و فشار تموم ميشه . من و تو بچه ها رو ور مي داريم و هر هفته مي زنيم به دل جاده . بچه ها اون عقب مي زنن تو سر و كله ي هم و از سر و كول هم بالا ميرن . من هم براي تو چايي مي ريزم ، قند ميذارم دهنت ‍‍، برات ميوه پوست مي كنم و دهنت ميذارم . ( در حاليكه از ذوق داشت رو ابرها سير مي كرد ) بعد يه هو از عقب صداي جيغ و داد پسرها و گريه ي دختره بلند ميشه منم بر مي گردم عقب بهشون ميگم پدر سگ ها خفه شيد باباتون داره رانندگي مي كنه حواسش پرت ميشه !

برگشته با غيظ نگاهم مي كنه و ميگه منم بهشون ميگم ننه سگ ها ساكت باشيد وگرنه ميريم تو دره !

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 11:58 توسط دلاك| |

يه رسالتي به دوش منه خيلي مهم و سنگين !

ميخوام به زبون خيلي خيلي ساده و خودموني باهاتون يه دردلي بکنم .

اين روزها که من از دوران نامزدي و خريد و ... با آقاي خواستگار ميگم براي خيلي از خانم هاي متاهلي که اينجا رو مي خونن اين تصور پيش اومده که من از يه زندگي پر از مشکل بيرون اومدم ، بعد يه مدت مجردي زندگي کردم ، خونه خريدم ، بعد هم يه موقعيت خيلي استثنايي براي ازدواج برام پيش اومده ، کسي که خانواده اش خيلي گل هستن ، موقعيت مالي و کاري عالي اي داره ، خودش عاشق منه ، منو بالاي سر مي شونه ، قدر منو مي دونه ، و قراره يه جشن عروسي شاهانه برام بگيره و بريز و بپاش و بعد هم يه قصر طلا به نامم کنه و من بشم شاهزاده خانم !

براي همين هر روز کامنتهايي دارم که از من مي پرسن که تو زندگي هاشون مشکلات زيادي با همسرانشون دارن و تصميم دارن جدا شن و راه منو پيش بگيرن !!! مثه من قدر خودشون رو بدونن !!! براي خودشون ارزش قائل باشن !!!

و زجرآورترين بخش داستان اينه که از من کمک ميخوان که راهکار بهشون نشون بدم ...

اين موضوع من رو به شدت نگران اين کرده که نکنه من با نوشتن از روز و روزگارم ناخودآگاه دارم بر هم زدن کانون خانواده رو تبليغ مي کنم يا اين تصور رو براي خواننده هام ايجاد مي کنم که ببينيد طلاق گرفتن ترس نداره و بعدش چه زندگي گل و بلبلي در انتظار خانمهاست ! پس بشتابيد که عقب نمونيد !

خدا مي دونه که من وقتي مي خونم که يه دختر دسته ي گل سال 92 ازدواج کرده و الان اومده به من ميگه که ديروز رفتم پيش وکيل ، من تا شب سردرد دارم . ( آخه عزيز دل زندگي خودته ، خير و صلاحش هم دست خودته اما آخه تو بذار اين لقمه اي که گرفتي به حلقت برسه بعد بگو من رودل کردم )

چرا اينقدر ظاهربين ؟ چرا اينقدر سطحي مي بينيم ، مي شنويم ، نگاه مي کنيم و مي خوانيم ؟

من آدمي نيستم که با مشکلاتم شو راه بيندازم اما رو برگرداندن من از مشکلاتي که باهاشون درگيرم به معني ايده آل بودن زندگيم نيست که اگر سکوت من نشانه ي رضايت کامل از چرخش روزگار بود که خب پس زندگي سابق من هم مي بايست لبريز از اين احساس رضايت مي بود ! که همونطور که از مشغله هاي ذهني امروزم چيزي نمي گم ، از مشکلات و دشواري هاي زندگي سابقم هم چيزي نگفته ام ! شکايتي نکرده ام ! بيش از اون که بخوام طرف مقابلم رو مسبب مسائلم بدونم به سهم خودم از اين ناکامي و شکست پرداختم و هميشه به اين بخش پرداختم و درصدد اصلاح و بهبود و ترميم معايب مربوط به خودم بودم .

بانوي عزيزي که روي خوب سکه ي اقبال من رو با دقت دنبال مي کني ، سطور نانوشته ي کتاب زندگي من رو هنوز نخوندي !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 9:14 توسط دلاك| |

هي پسر ! آخه تو از کجا يادت بود که من پارسال آخر زمستون به خاطر کهنگي پالتوم ، بخشيدمش رفت و با شروع فصل سرما به يه پالتوي جديد نياز دارم ؟؟؟

چه خوبه که حتا وقتي خودت سفري ، ليست خريد به مامانت ميدي تا چي برام سوغات بياره .

واقعا با اين همه گرفتاري و ذهن پر تنش چه جوري حواست به اينکه ظرف عسلي که خريدي ديگه آخرهاشه و عنقريبه که صبح ها ليوان شيرم رو خالي سر بکشم و از خونه بزنم بيرون هست ؟

خدا رو شکر که برگشتي ! که باز هم وقتي دارم غذا مي خورم يکي حواسش باشه جاهاي خوب گوشت رو جدا کنه برام که بدون بهانه گوشت بخورم !

چه خوبه که لاي لقمه ي نون و پنيرم پسته تازه پوست مي کني و ميذاري .

چه خوبه که نون داغ مي کني برام .

چه خوبه که حواست هست روز تعطيل ليوان نسکافه ام بهم نرسيده و بعد از خواب بعدازظهر خودت پيشنهاد نسکافه ميدي .

چه خوبه که کلي با پوست هاي گردوي تازه کالنجار ميري بعد بي هوا گردو رو ميذاري دهن من .

تو تمام اين چند روز نقشه داشتم که وقتي رسيدي گوشي موبايلت رو ازت بگيرم و خاموشش کنم که اين آخر هفته رو با آرامش رفع دلتنگي کنيم  اما هيجان ديدار باعث شد فراموش کنم . الحق و الانصاف گوشي ات هم دلش براي دل تنگ من سوخت و خيلي به ندرت تو اين دو روز زنگ خورد . اما وقتي يکي از همکارهات روز جمعه زنگ زد و بعد از احوالپرسي درباره ي کار ازت سوال کرد ، شنيدم که گفتي : من تو اين دو روز قراره اصلا راجع به کار حرف نزنم ! بذار شنبه با هم صحبت مي کنيم .

کاش بدوني چقدرررررررررررررررررررررررررررررررر اين ذهن خواني ها به دلم مي شينه .

کاش بدوني چقدر عميق به دلم راه پيدا کردي . کاش بدونم چقدر عميق تو همه ي گوشه هاي زندگيت جا دارم !

_ بهش ميگم اين چند روز دلت برام تنگ نشده بود ؟ خشمناک ترين چشم غره ي يک مرد را به من مي رود !

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 13:46 توسط دلاك| |

عاصي خانم خدا رو خوش نمياد اشک يه شب هجران سحر نشده رو در بياري با اين جملات قصارت . آخه نامرد من سرکارم !

 

حافظه ي دستان من ... پر شده از دستان تو ...

دلم دستهاش رو ميخواد .

ديشب تو رختخواب تو خوابيدم . رختخواب خالي از تو . تا صبح منتظر بازوهات بودم که بپيچدم در لفافه ي بودنت . اما نيامدي . صبح تهي از تو رختخواب را تا کردم .

صندل هاي گوشه ي اتاق جفت شده ات مرثيه بود .

شرم از قيژژژژژژژژژژژژژژژژ در کمد مهلت نداد در کمدت رو باز کنم اودکلنت رو بو بکشم .

 

دوست داري با جميع شعرا و ادباي پارسي محشور بشم ؟

 

 

او    سفر    كرد   و    كس نمي داند         من   در   اين    خاكدان     چرا      ماندم

آتشي      بعد      كــــاروان       ماند         من  همان    آتشم   كه     جـــا    ماندم
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 13:58 توسط دلاك| |

ديشب يه قدم سخت در روابط عروس _ خانواده شوهري برداشتم !

خب در جريان هستيد که مادر هراس از تنهايي دارن به همين دليل هم هست که ما اجالتا تصميم داريم تا آخر امسال با مادر زندگي کنيم تا بعد ببينيم خداي بزرگ و مهربون برامون چي ميخواد .

تو اين دوران هجران و غم فراق يار و هي " رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر جان " خوندن هاي من ، مادر هم تنها شدن ديگه . اينه که بعد از رفتن آقاي خواستگار هر شب يه جا مهموني بودن و آخر هفته هم خواهر آقاي خواستگار پيششون موندن و خلاصه ديشب ديگه قرعه ي فال به نام من دلاک زدند که پيش مادر بمونم .

خب خيلي سختم بود . اگرچه که من و مادر خيلي با هم همزبونيم ، مي شينيم به گپ زدن و تعريف کردن و گفتني هامون هم ته نداره اما خب يه جور رودربايستي داشتم از اينکه کنار مادر بخوابم و صبح هم با قيافه ي پف کرده و موهاي وززززززززززز کرده پاشم بگم صبح به خير ! اين گودزيلاي دست و رو نشسته منم عروستون !

اما خب يه جايي بايد يخ اين رابطه باز مي شد ديگه ! وقتي قراره ما تو يه خونه زندگي کنيم بالاخره بايد از يه جايي اين راحتي رو شروع مي کردم . به خصوص که معمولا خيلي کم پيش مياد که خلوت عروس و مادرشوهري داشته باشيم . هميشه تو جمع بوديم ، غالبا من مهمون خونه ي اونا بودم و يه بذار وردار خاص مهمون رو برام انجام مي دادن . القصه ميخوام ملتفت باشيد که چقدر اين شکستن قالب به نظر سخت مي اومد .

عاقو رفتن ما همانا و از ديگر قاره ها تماس هاي تشکر آميز همانا ! فکر کنم اگه من به همين روال ادامه بدم و کارگاه شيريني پزي ام با همين کيفيت باقلوا توليد کنه کم کم از کرات و سيارات و کهکشان هاي ديگه درخواست ها روونه بشه که :

از کهکشان بغلي به زمين : يه سفينه مي فرستيم دلاکتون رو يک ماه مامويت بفرستيد بياد پيرزن داري !

نصفه شب آقاي خواستگار پيغام داده که : مامانم هنوز نخوردتت ؟

حالا سوتي رو داشته باشيد : ساعت گوشي رو گذاشتم رو 6:15 به اين هوا که مسيرم دورتره دير نرسم سرکار . اولين فرکانس صوتي اي که از گوشي ساطع شد آلارم رو خاموش کردم و پاورچين پاورچين تخت رو مرتب کردم . حالا داشته باشيد که هوا هنوز کامل روشن نشده ، خونه سکوت محض ، مادر تو خواب ناز منم رفتم دستشويي ،هواکش دستشويي هم عين موتور هواپيما صدا مي داد . سر دل خجسته دست و صورت شستم ، مسواک زدم و تو آينه شکلک و ادا و از در دستشويي اومدم بيرون . ديدم هي واي من حميد طالب زاده خونه رو گذاشته رو سرش که همه چي آرومه من چقدر خوشبختم !!!

ميگما بلانسبت شوما بعضي عروسا خيلي بي شعورن بيخ گوش مادرشوهر خواب با آخرين ولوم موزيک پخش مي کنن ! ذات خراب اينه هاااااا

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:20 توسط دلاك| |

بفرماييد از مانتوي آماده شده ديدن فرماييد :

در ضمن اين مانتو رو قراره عروس خانم روزي که ميخواد بره دفترخونه بپوشه !

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10:6 توسط دلاك| |

با لباس عروس مورد نظر من آشنا بشيد :

 

 

Short Wedding Dresses Image

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 11:16 توسط دلاك| |

به رفتنش که فکر مي کنم دل آشوبه مي گيرم . حالم آنقدر بد ميشه که فکر مي کنم بايد همش دور و بر دستشويي پرسه بزنم که هر آينه حالم بد شه بپرم اون تو !

اين معني اش اين نيست که ما هميشه با هم باشيم ها ! اصلا شما فرض کن من وسط روز بهش زنگ بزنم آنقدر همزمان با صد نفر حرف مي زنه که از کرده پشيمون ميشم . تازه وقتي هم که با هم هستيم آنقدر تلفن پشت تلفن داره که من سرگيجه مي گيرم . خيلي صفا کنيم تو هفته ، دو بار همديگه رو مي بينيم ! اين دو هفته ي اخير که در تدارک مقدمات سفر بود که ديگه عکسش رو نگاه مي کردم اگه يه وقت تو خيابون ديدمش يادم بياد يه جايي ديده بودمش قبلا !

اما آخه ده روز نبودنش اون هم مسافت به اين دوري رو کجاي دلم بذارم ؟

تا حالا تو شهر خودتون غريب شدين ؟ من از لحظاتي ديگه تو شهر خودم غريب مي شم !

حالا چه جوري حواس خودمو پرت کنم تا 10-9-8-7-6-5-4-3-2-1 روز ديگه ؟

برم مسافرت چطوره ؟ وووووووووووووووي مسافرت بدون اون اصلا فکرشم دلشوره آوره !

لولي وش راه بيفتم تو خيابونها تا ده روز تموم شه بعد برگردم خونه هان ؟ ( نگفتم من وقتي ناراحتم تو خيابون بي هدف راه ميرم ؟ اين جوري خوب ميشم ! )

برم گالري نقاشي ؟ برم موزه ؟ برم کافه ؟ برم شهر کتاب ؟ برم خونه ي همممممممممممممممه ي دوستهام سر بزنم ؟

برم سينما بگم هر چي فيلم تو تاريخ سينماي دنيا اکران شده رو بذاريد من ميخوام تماشا کنم ؟

برم رو باند فرودگاه بخوابم زير چرخ هاي هواپيما بگم آق خلبون بيا از رو من رد شو هان ؟ مي ترسم بزنه دنده عقب از اون بغل تيک آف کنه بپره ، بعد بيان منو با لباس راه راه زنجير به دست و پا از در فرودگاه بيارن سوار آمبولانس کنن ، خبرنگارها هم دورم جمع شن چيليک چيليک عکس بگيرن مايه بي عفتي در و همسايه بشم !

برم ازش شکايت کنم ممنوع الخرجش کنن چي ؟  نميشه ؟ديگه دير شده ؟ گاهي چقدر زود دير مي شود !

پولهامو جمع کنم منم بليط بخرم برم جلو در هتل تا خواست بره تو بگم پخخخخخخخخخخ سورپرايز ميشه ؟ نميشه ؟ تو ده روز اونم وسط ماه چقدر پول ميشه جمع کرد ؟ نميشه ؟ آهان بايد صبر کنم تا آخر ماه حقوق بگيرم يادم نبود !

ميگم نکنه هواپيماشون رو بدزدن ببرشون تو جزيره ناشناخته گروگان بگيرنشون بعد با خانواده هاي گروگان ها مصاحبه کنن ؟ تلويزيون منو نشون بده بگم هر چي بخواهيد بهتون ميدم شوهرم رو برگردونين ؟ بعد بزنن تو دهنم بگن روز روشن دروغ نگو شوهرت نبود نامزدت بود يا اصلا نامزدت هم نبود آقاي خواستگار بود !

ميگما نکنه هواپيماشون رو بدزدن ببرن يه کشور ديگه تو يه جزيره ناشناخته ، بعد اونجا هم مهد آزادي باشه ، هوا هم که گرمه هي برن دريا شنا کنن ، هي آفتاب بگيرن ، هي برن غواصي ، هي برن جت اسکي ، بعد بهشون خوش بگذره روز آخر که هواپيما دزدها با ما صلح کردن هي به آقاي خواستگار بگن پسر بيا سوار شو ببريمت خونه تون . بگه شما بريد ، من نميام ! استغفرالله چه ناخودآگاه ويرانگري دارم من !

برم تور قطب شمال و برگردم تا ده روز زودتر تموم شه ؟

من حتما خل ميشم تا برگرده ! بهتره هر روز برم دنبال يکي از کارهاي ليست مقدمات عقد تا هم سرم گرم شه ، هم ذوق کنم ، هم زمان بگذره ، هم ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 15:25 توسط دلاك| |

شادي عزيز که در مورد خونه سوال پرسيده بودي مي توني با اين دوست عزيز من که قبول زحمت کردند مشورت کني با اين آدرس :  قوي گنگ

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 16:51 توسط دلاك| |

Design By : Night Melody